قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

جان من است او

یک احساس آمیخته‌ای از عشق، استرس، اشتیاق و غُر در من جمع شده، و آرامشِ او، مثل یک اصل پابرجا، دلیل زیبایی تمامِ این ماجراست.

می‌دونم دلم برای این حالت تنگ خواهد شد. فردا روز قشنگیه، و بهترین اتفاقش بودنِ اوست که عزیز جان است او.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٤
تگ ها : اعتراف

دلتنگی

 
یه ام‌پی‌تری پلیر داشت. سیاه‌رنگ بود. هدفن رو داد به دستم. گفت لالاییه. گفت صدای خالقی رو گوش دادی؟ آشنا بود برام. گفتم نه. پلی کرد. تکیه داد به سکوی دم دانشکده و منتظر شد تا گوش بدم. خالقی خوند. نفهمیدم چی خوند. حواسم تو آهنگ نبود. داشتم انتظارش رو در قامت پوشیده با کت بلند سیاهش و ریش‌های پروفسوریش تماشا می‌کردم. خالقی خوند و تموم شد. گفت دیگه ام‌پی‌تری رو نمی‌خواد. گفتم بده‌ش به من. گفت می‌خوام بدم مامانم.

کلهر ساز که می‌زنه به مخفی‌ترین بافت‌های قلبت چنگ می‌زنه. انگار پنجه می‌ندازه دور قلبت و فشارش می‌ده و خون ازش می‌چکه. مخصوصا وقتی با اون صدایی که معلوم نیست از کدوم کنج غمناک درونش میاد بیرون، می‌خونه. حالا کلهر چند مصرع همون لالایی رو خونده. به کجا پناه ببرم تا ریش ریش نشه جانم.
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧
تگ ها : دل‌تنگی

عطر برنج، بوی قهوه

هوای آلبالوپلو کرده‌ام. طعم شیرین و ترش مربای آلبالو که زیر دندان با مزه برنج قاتی می‌شود. یک مزه ترش و شیرین که تکلیفش با خودش معلوم نیست و لای عطر برنج گم می‌شود. اما همچنان وسوسه‌کننده است و مجبورت می‌کند ادامه دهی. مثل لذت شروع یک رابطه و مزه کردن لحظه‌های نامعلوم اما پر از خواستن می‌ماند.

شب اسبابکشی جوجه‌ی کفتری که در پاسیو لانه کرده بود به دنیا آمد. کرک داشت و خاکستری بود. سبا خسته بود و من آشفته. همیشه اسبابکشی آزارم میدهد. خسته‌ام می‌کند و تا یک هفته بعد زندگی‌ام را به هم می‌ریزد. هفته بعد اما همه چیز روبراه شد، جز لامپ اتاقم که نور کمی دارد و خوابم می‌گیرد.

باید راه بروم. دوست دارم در یک هوای خنک، شب، پیاده در خیابان راه بروم و چراغ‌های کنار خیابان را یکی یکی رد کنم. ماه رمضان پارسال بسیار در خیابان راه رفتم. از سینما آزادی تا خانه، از خانه تا سینما. لذت شبِ زنده و بیدار در تهران، و دیدن آدم‌هایی که در خیابان، زیر خنکای شب تابستانی راه می‌روند و چراغ‌ها را یکی یکی رد می‌کنند.

دو ماهی میشود که مجبور نیستم استرس زود بیدار شدن داشته باشم. حتی چند روزیست که صبح با روی خوش از خواب بیدار می‌شوم، هر چند چشمانم هنوز از خواب پف دارد، اما با حوصله و سر صبر به خودم میرسم و با لبخند روزم را آغاز میکنم. صبح‌های دیروقتی که حالا بهترین اوقات روزم شده‌اند، فقط قهوه کم دارند. میخواهم از چهارراه استانبول قهوه بخرم. طعم قهوه‌هایش را هنوز به خاطر دارم.

جمعه می‌روم هانی، آلبالوپلو می‌خورم.

 

عكس از ون‌گوک +

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٥
تگ ها : خانه

خستگی

امشب مسافر هستم. لحظه‌شماری می‌کنم برای فردا صبح. پدر دم اتوبوس آمده دنبالم. شش یا هفت صبح. مادر در خانه منتظر است. بیدار شده چایی گذاشته و به شدت بغلم می‌کند. دیروز زنگ زدم به داداشم که من دارم می‌رم خانه. خیلی وقته ندیدمش. دیشب فهمیدم قبل از من رسیده. می‌رسم حتما خوابه. بیدارش می‌کنم، اذیتش می‌کنم. سر صبحانه پدر دوباره میبوسدم. آخه دلش برایم تنگ شده. آخه دلم برایشان تنگ شده. بعد یک خواب راحت صبحگاهی لای پتو لحاف‌های قدیمی با بوی خانه و سه روز استراحت کامل با قربان صدقه‌های مادر، با «کچی‌خوم‌»های پدر. بدون تهران. بدون دود. بدون دغدغه. بدون کار. بدون پول. بدون فکر، بدون سرگیجه، بدون قرص مسکن. امشب در اتوبوس، در تاریکی جاده خوابم خواهد برد و صبح که بیدار می‌شوم هیچ از این‌ها در مغزم باقی نمانده. سه روز به زبان کوردی مغزم را ول خواهم کرد. کلی تخته بازی خواهم کرد. اولش همه‌ش می‌بازم. بعد راه میافتم و می‌برم. پدر به من تقلب خواهد رساند، داداش حرص خواهد خورد. مادر به زور میوه خواهد داد. طعم موز و خیار و پرتقال قاطی. سریال جِم خواهم دید. جدول حل خواهم کرد. ماشینم را خواهم دید. رانندگی خواهم کرد با کل‌کل‌های زیاد و خنده‌های فراوان. غذای مامان‌پز خواهم خورد با سبزی خوردن و دوغ بدون گاز و چای کمرنگ. چاق‌تر خواهم شد. دوست داشته خواهم شد.

خلاصه خستگی در خواهم کرد حسابی.

 

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٠
تگ ها : خانه

پدر

 

هوای سرد تند تند به صورتم میخورد. پدر با قدم های بلند راه می‌رفت و دست من را محکم گرفته بود. مثل همیشه ساکت بودم و گوش میدادم. "حواست رو جمع کن، مراقب باش سرما نخوری". هنوز هم بدجور سرما  میخورم. اما در آن سفر سرما نخوردم، در عوض به سفر طولانی در ماشین عادت نداشتم و جلو همه دانش آموز ها بالا آوردم و مجبور شدم تا آخر سفر شکلک های پسرکی را تحمل کنم که هر وقت نگاهش میکردم ادای بالا آوردن در میاورد. مسابقات آزمایشگاهی دوم شده بودم و آن پسر اول شده بود. پسر دوست بابام بود. داشتند برای مسابقه استانی ما را به ارومیه میبردند. "تمرکز کن و به دقت به سوالات جواب بده. تو دختر باهوشی هستی، حتما اول میشی". پدرم همیشه به من افتخار میکرد و اعتماد عجیبی داشت که من بهترین هستم. این را در فشار دست هایش بر دستهای کوچک م هنگام گفتن جمله آخرش کاملا حس کردم. فکر میکنم دوم شدم. یعنی با یک دختر دیگر امتیاز یکسان داشتیم، به همین دلیل دوباره از ما یک سوال پرسیدند، من هل شدم و سر خروس بادنما را اشتباه کردم.

 

المپیاد کامپیوتر مقام دوم آورده بودم و برای کلاس های آموزشی به مدت یک هفته راهی استان میشدم. باز صبح سرد زمستانی دست در دست پدر به سمت محل اتوبوس برف های آفتاب زده را زیر پا له میکردیم. پسرکی که اول شده بود را یک بار در اداره دیده بودم. پدر می‌گفت "آن پسری که اول شده از روستای... است. فرقی ندارد آدم کجا باشد همت کند میتواند موفق باشد. من مطمینم تو از او هم بهتری". پدرم خود روستایی بود و به سختی درس خوانده بود. معلم شده بود و برای هر چیزی در زندگی تلاش کرده بود و موفق هم شده بود. دخترش را خوب میشناخت می‌دانست دغدغه من رقابت با پسریست که از من بهتر شده، ولی عادت نداشت سخنرانی کند. یک جمله ساده می‌گفت. "تو از او هم بهتری". با لحنی که  انگار همه چیز روبهراه است. در آن المپیاد مقامی نیاوردم البته.

 

روز کنکور داشتم فکر میکردم اصلا قبول هم نشدم سال بعد میخوانم. در زیرزمین خانه‌مان درس می‌خواندم اما همه‌اش حواسم می‌رفت و گاهی ساعت‌ها به جای درس خواندن در حال خیال‌بافی بودم. داستان‌ها برای خودم می‌بافتم و در آن‌ها زندگی می‌کردم. گاهی هم گوش به صدای ویولون پسر همسایه می‌دادم که اغلب بعدازظهرها تمرین می‌کرد. روز کنکور بر خودم و پسر همسایه و تمام خیال‌بافی‌هایم لعنت می‌فرستادم. می‌دانستم خوب نخوانده‌ام و شانس تنها راه باقی مانده است. بعد از امتحان پدر منتظرم بود. حسابان را بد زده بودم. لبخند پدر را دیدم. گفتم "نمیدانم خوب بود یا نه". فهمید راضی نیستم" گفت "نگران نباش" و بوسم کرد  و تا خانه، از در و دیوار و آدم ها حرف زدیم. تهران قبول شدم.

 

امیرآباد را بالا میرفتیم. احساس غربت، خوشحالی و استرس همزمان دلم را آشوب کرده بود. باز ساکت بودم و گوش میدادم. دستهایم در دستهای پدرم گره خورده بود و امیدوار بودم هیچ وقت امیر اباد تمام نشود. پدرم خیلی حرف زد. از دانشگاه، آدمهای جدید، بزرگ شدن، و شهر غریب. همه را خودش تجربه کرده بود. لای تمام حرف هایش ولی غصه ای بود که پنهان شدنی نبود. تا ساعتی دیگر باید من را میگذاشت و می‌رفت. نگران همه چیز بود. "همه جور ادم همه جا هستند. اما تا زمانی که به آنها احترام بگذاری به تو احترام خواهند گذاشت". سکوت کرد. "همزبانی اولین دلیل دوستی نیست. آدم های خوب را پیدا کن و با انها دوست شو. تو مهربان و خوبی، میدانم حالت خوب خواهد بود". بق، بغض یا چیزی شبیه اینها در من بود که قورتش میدادم. دو سال بعد که خواهرم را آورد و به من سپرد آرامتر و مطمین تر بود. وقتی سفارش خواهرم را به من کرد، افتخار را در چشمهایش دیدم.

 

چند روز قبل توی تاکسی نشسته بودم. راننده داشت به دقت به یک برنامه رادیویی گوش می‌کرد. گویا یک آقای روانشناسی بود که داشت از نکات ساده‌ای که باید در حرف زدن با بچه‌ها رعایت کرد صحبت می‌کرد. اینکه بچه با اعتماد به نفس زاده نمی‌شود. مثال‌های جالب و ساده‌ای می‌زد که نشان دهد یک جواب ساده به بچه چطور می‌تواند او را قوی‌تر بارآورد. به فکر فرو رفتم. حالا بعد از نزدیک به سی سال زندگی، هنوز همان جملات ساده پدرم را به خاطر دارم که شاید خلاصه‌ترین و تاثیرگذارترین جملات در زندگی‌ام بوده‌اند.

 

پی‌نوشت. عکس، نقاشی زهرا است از اینجا+

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٢
تگ ها : پدر

تکرار حقیقت

 

تیاتر «مردی برای تمام فصول» به کارگردانی آقای فرمان‌آرا خوب نبود. بازی‌ها و کارگردانی ضعیف بود. با این وجود این چیزی نیست که می‌خواهم بگویم. خوشبختانه متن و دیالوگ‌های آقای رابرت بولت آن‌قدر قوی هستند که از دیدن تیاتر پشیمان نباشم و حتی در بخش‌هایی از آن اشکی نه دخترانه که اشکی از روی تاسف و ماتم یا دلتنگی در چشم‌هایم جمع شوند.

داستان تکراری مقاومت، داستان تکراری انتخاب و داستان تکراری مرد عام. «من مرد عام هستم»های سیامک صفری در این نمایش(که می‌توان گفت تنها بازیگر صحنه بود که خوب بازی کرد)، جملاتی آشنا را به دنبال داشت؛ جملات روزمره. و در انتهای نمایش این خود مرد عام بود که سر «سر تامس مور» را می‌زند در حالی که مور از او می‌خواهد از این کارش شرمنده نباشد. مور اما مرد آرام و بی‌آزاری است (که کیانیان برازنده بازی در آن نقش است، اما آنچنان که باید ظاهر نشد). مور همه‌چیز داشت. زن، بچه، مال، مقام، دوست. بله دوستانی که تا بسیار حاضر بودند در کنار او باشند اما این بسیار بالاخره از جایی برایشان مقدور نبود. دیالوگ‌هایی که مور برای دفاع از کار خود با زنش، دخترش، دوستش و همه‌گان دارد بوی شعار ندارد و آن‌قدر واقعی و دلچسب بر زبان مور جاری است که همه حتی مرد عام می‌داند درست می‌گوید. "من مرد عام هستم. مور مرد بسیار خوبی است. این را فقط من نمی‌گویم. بروید نوشته‌هایش را بخوانید." بله همه می‌دانند او یک مرد عادی نیست. او یک مرد خوب است. و این تفاوت او در رفتارهای روزمره‌اش و نیز تصمیمات بزرگش دیده می‌شود. او هرآنچه می‌گوید عمل می‌کند و هرآنچه به نظرش درست نیست را تایید نمی‌کند. به خاطر همین تفاوت سال‌ها به زندان می‌افتد. وقتی دخترش از او می‌خواهد سوگند یاد کند، "سوگندی که قلبی نیست. مگر خودتان نگفتید اگر از اعماق دل نباشد قبول نیست. سوگند دروغ بخورید تا نجات پیدا کنید(نقل به مضمون)" دخترک از او مصلحت می‌خواهد. اما نه دخترک و نه دیگران نمی‌دانند که حقیقت‌هایی هستند که وجود یک آدم را می‌سازند. حقیقت‌هایی که انسان بدون آنها دیگر خودش نیست. حقیقت‌هایی که مصلحت برنمی‌تابند. حقیقت‌هایی که شعار نیستند و باید برای زنده نگه داشتن آن‌ها هزینه کرد. دخترک این‌ها را نمی‌داند.

من در این صحنه از نمایش اشک‌هایم جاری شد. چنان دل‌تنگ شده بودم برای حرف حساب، برای دیالوگ خوب، و برای مردی که پای حرفش می‌ایستد. بدتر از همه می‌دانستم که من مرد عام هستم. من کاره‌ای نیستم. او که مدت‌هاست در حصر است و زندگی‌اش را فدا کرده مرد خوبی است. همه می‌دانیم. میر ما مرد خوبی است. بروید حرف‌هایش را بخوانید. اما من فقط مرد عام هستم...

 

پی‌نوشت. عکس از کامران چیذری

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۸

داستان کوتاه ۴ - تاکسی

 

:«من جزیی از ماشینم هستم. شاید هم ماشینم جزیی از من باشد، جزیی مثل پا، تمام روز با آن راه می‌روم. یا مثل دست، نمی‌دانم چرا دست. شاید هم مثل بدن من است و من مثل مغزش می‌مانم. همین طور باید باشد.»
خم شدم به سمت جلو تا نیم‌رخ‌اش را ببینم. تکیده و تار. فهمید نگاهش کردم ولی به روی خودش نیاورد.
:«شما چی؟ رانندگی می‌کنید؟»
:«نه هنوز. اما دارم گواهینامه می‌گیرم»
:«یک مسافر داشتم وقتی برایش گفتم من عاشق ماشینم هستم دلش به حالم سوخت. گفت آدم چه‌قدر بدبخت باشد که عاشق ماشین باشد. اما من ماشینم را دوست دارم و نمی‌خواهم از آن جدا شوم. هرچه هم مسخره باشد. نه هر ماشینی ها! همین ماشین خودم را می‌گویم. مثل عضوی از خودم دوستش دارم و با آن زندگی می‌کنم. آخر دوستش نداشته باشم چه‌طور می‌توانستم ساعت‌ها در روز را در آن سپری کنم.»
هوا تاریک بود و اتوبان خلوت. چراغ‌های کنار اتوبان گه‌گاه می‌خورد روی بدنه ماشین و روشن می‌شد. فکر کردم چه جالب. می‌تواند عضوی از ماشینش باشد یا برعکس. زمین کمی خیس بود  و آهسته از سمت راست اتوبان حرکت می‌کردیم.
:«مسافر هم این‌قدر پررو. مگر من از شما می‌پرسم چه کسی را دوست دارید یا نه. و اگر شما گفتید، آنوقت بگویم مزخرف است. فکر نمی‌کند ممکن است من خوشم نیاید. تازه سعی می‌کرد نظر من را عوض کند. مال دنیا؟ این ماشین قدیمی درب و داغون که مثل خودم پیر شده شد مال دنیا آن‌وقت آن النگوهای ردیف پشت سر هم شما مال دنیا نیست. می‌گفت به مال دنیا نباید دل بست. شما النگو داری؟»
:«نه» نگاهی به دستم کردم.« یک دستبند دارم که مادرم بهم داده»
:«باز دستبند را می‌شود باز کرد. بازش می‌کنید اصلا؟»
:«نه. همیشه دستم است.»
:«ببینید. شما هم چیزی دارید که جزوی از خودتان شده است. این دستبند جزوی از شما نشده؟ اگر نشده بود چه‌طور تمام اوقات دستتان بود. آن وقت زشت نیست من به شما بگویم دل به مال دنیا بسته‌ای؟ باید همین را بهش می‌گفتم.»
دوباره به دستبندم نگاه کردم.
:«زن‌ها فقط حرف می‌زنند. حرف حرف حرف. این‌قدر حرف می‌زنند که سر آدم درد می‌گیرد. البته منظورم به شما نیست. شما جای دختر خودم هستی. ولی زن‌ها حرف که می‌زنند به این فکر نمی‌کنند چه می‌گویند فقط حرف می‌زنند تا بالاخره آدم را ناراحت کنند. این‌قدر حرف آخرش دعوا به بار می‌اورد دیگر. هر جا حرف زیاد باشد بالاخره یکی یک چیزی می‌گوید و به آن یکی برمی‌خورد. بالاخره یک‌جایی آدم طاقتش طاق می‌شود زنش را طلاق می‌دهد. آن‌وقت بچه‌هایش ترکش می‌کنند. این هم شد دلیل آخر. فقط خیلی حرف می‌زد. من نمی‌توانستم دیگر گوش دهم. نه اینکه نخواهم. خیلی دلم می‌خواست اما نمی‌توانستم.»
برای چندمین بار داشبورد را باز کرد و داشت می‌بست که بسته سیگار را دیدم. گفتم «اگر می‌خواهید سیگار بکشید بکشید». هیچ نگفت و هیچ کار هم نکرد. شاید اصلا نشنید.
:«شما دستبندت را دوست داری؟ حتما دوست داری که می‌اندازی. ولی آیا آن‌طور هست که نخواهی از او جدا شوی؟ ببخشید این‌قدر سوال می‌پرسم دخترم»
:«نه خواهش می‌کنم. والا من دوستش دارم. خیلی دوستش دارم چون من را یاد مادرم می‌اندازد. خیلی به دستبندم فکر نمی‌کنم. بیشتر دلم برای مادرم تنگ می‌شود به یاد دست‌بند می‌افتم. نمی‌دانم حالا عضوی از من شده است یا نه»
:«میتوانی بیشتر توضیح بدهی دخترم. متوجه نشدم.»
:«عرض کردم من دستبندم را دوست دارم ولی هیچ وقت راجع به آن فکر نمی‌کنم. فقط وقتی دلتنگ مادرم شوم به دستبندم نگاه می‌کنم. در واقع مادرم را دوست دارم و به این دلیل دستبندم را دوست دارم. خود دستبند اهمیتی برایم ندارد. اگر نباشد هم ناراحت نمی‌شوم. اما همیشه و همه جا دستم است و به قول شما شاید جزوی از من شده است.»
:«پس شما هم به این فکر کردی می‌تواند جزوی از شما باشد»
:«بله. شما که گفتی فکر کردم که شاید جزوی از من شده است»
:«من هم ماشینم را دوست دارم اما نمی‌دانم برای چی. شما می‌گویی دستبندت را دوست داری چون مادرت را دوست داری. من دیوانه نیستم ها دخترم. من سرهنگ بودم سال‌ها. شعر هم نوشته‌ام. اما چند سالی است که از زنم جدا شده‌ام. و این ماشین همه زندگی من شده است. شاید زنم اگر بود همه فکر نمی‌کردند دیوانه شده‌ام.»
:«دور از جون، این چه حرفیه»
:«خیلی‌ها فکر می‌کنند من دیوانه شده‌ام. اما خودم می‌دانم دیوانه نیستم و می‌دانم ماشینم جزوی از خودم شده است. فقط یادم نمی‌آید چه‌طور این اتفاق افتاد. آن مسافر می‌گفت از دوری زنت است. نمی‌دانم. شاید اگر آن‌قدر حرف نمی‌زد»
:«حالا که دیگر گذشته». از جمله‌ام پشیمان شدم. ولی باید ادامه می‌دادم. منتظر ادامه‌اش بود. «می‌دانم خیلی سخت است. من هم کسی را از دست داده‌ام. اما رانندگی بلد نبودم تا مثل شما چیزی داشته باشم برای دوست داشتن. من هم یکهو به سرم افتاد رانندگی یاد بگیرم و رانندگی کنم. شاید دلیلش همین بوده» خنده کردم. پیرمرد هم خندید.
:«تو دختر خوبی هستی»
لبخند زدم
:«واقعا گفتی کسی را از دست داده‌ای یا فقط خواستی من را خوشحال کنی؟»
:«نه واقعا گفتم»
:«چه ماشینی می‌خواهی بخری؟»
:«پولم کم است. احتمالا پراید دست دو.»
:«خب وام بگیر»
:«همین پول کم هم از وام است»
:«خب اشکال ندارد. اولش می‌خواهی بزنی در و دیوار. پراید بهتر است.»
:«همه همین را می‌گویند ولی من پراید دوست ندارم. مجبور باشم می‌گیرم. ولی پژو دوست دارم. جی-ال-ایکس مثلا. البته»
ساکت شدم. از ساکت شدنم تعجب نکرد. می‌خواستم بگویم البته همه می‌گویند بزرگ است. نمی‌توانی جمعش کنی، تازه باید مدل قدیمی بگیری. ممکن است خرج بگذارد روی دستت. می‌خواستم بگویم همه می‌گویند دخترانه نیست، جای پارک هم پیدا نمی‌کنی. نگفتم. و تا آخر مسیر جز یک بار که پرسید کدام طرف بروم و جواب من که سمت راست، حرف دیگری زده نشد.
پی‌نوشت: عکس از خودم
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٠

داستان کوتاه ۳

 

 

سریال که می‌بینم هر بار به این نتیجه می‌رسم که چیزی در زندگی جاری در سریال‌ها است که همه چیز را راحت‌تر می‌کند. نه راحت‌تر نه، اتفاقا سخت‌تر اما بهتر می‌کند. یک رفتاری که یادگیری آن سخت است و شاید معدود اوقاتی می‌یابیم که به طور معمول چنین رفتاری را انجام می‌دهیم.


چند وقت پیش بود. به شدت اعصابم به هم ریخته بود. ماه رمضان بود و دلم قهوه می‌خواست و جایی نبود تا یک فنجان قهوه بخورم. سر درد فراوانی داشتم و دم پریود شدنم بود و تمام عصبانیتم زیر پوستم جمع بود تا بپرد بیرون سر کسی خالی کنم. می‌توانستم احساسش کنم. دیروزش دو تاپ از مغازه‌ای در فاطمی خریده بودم و فهمیده بودم هیچ کدام به تنم نمی‌خورد. به امید اینکه با عوض کردن آنها به سایز بزرگتر خودم را کمی خوشحال کنم، به سمت مغازه رفتم. پسر جوانی که پشت دخل بود، مثل دیروز که از او خرید کرده بودم، خوشحال نبود. سرش در گوشی‌اش بود و به صورت سربالایی جواب داد سایز بالاتر آن را ندارد و چیز دیگری انتخاب کنم. حرکت سریع و کوتاه دست‌ش به سمت رگال‌های لباس را خوب به یاد دارم که چه آشنا بود و باورم نمی‌شد. با حرکت سری که انگار حوصله مشتری را ندارد دوباره سر پایین انداخت و در گوشی‌اش گم شد. بله. همان صحنه‌ای که نباید دوباره می‌دیدم، آن هم بعد از یک روز کامل که کافئین به خونم نرسیده و چند ساعت بیشتر تا پریود شدنم نمانده. بقیه‌اش را می‌دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. از فروشنده خواستم پولم را پس دهد. حرفش را با لحن جدی‌تری تکرار کرد. من هم حرفم را تکرار کردم. همین‌جا اشتباه دوم را کرد و تهدید کرد که از مغازه بیرونم می‌کند. دیگر خودم نبودم. سروه داشت داخل مغازه داد و بیداد می‌کرد. داد و بیدادهایی که شاید مدت‌ها بود توی دلش مانده بود. سروه داشت داد می‌زد و تمام مغازه‌دارهای اطراف هم آمده بودند. پسری شبیه به همان مغازه‌دار که بعدا معلوم شد برادرش بود آمد جلو. سروه با او حتی دست به یقه شد. اگر فقط زورش می‌رسید میانجی‌ها را هل می‌داد و کتک‌کاری مفصلی می‌کرد. اما سروه می‌دانست که پیروز این دعوا نیست. هیچ وقت پیروز هیچ دعوایی نخواهد بود. سروه آدم دعوا نبود. می‌دانست گند زده است. می‌دانست کارش اشتباه است. اما آن لحظه و آن اشتباه را با جان و دل داشت ادامه می‌داد. یادم نیست کی از آن پاساژ بیرون آمدم یا پشت تلفن برای حجت چه توضیحی دادم. اما وقتی رسید و وقتی کنارش نشستم، تازه برگشتم و سروه شدم. گریه کردم. گفتم دعوا کردم در حالی که حق با من نبود. گفتم خیلی کار بدی کردم و گفتم نمی‌دانم چرا این‌طور شد. می‌دانستم. اما گفتم نمی‌دانم. حجت گفت کمی صبر می‌کنیم حالت بهتر شود و بعد می‌رویم معذرت‌خواهی می‌کنیم. صبر کردیم. پنجدقیقه شاید. و آن لحظه آن‌قدر از خودم خجالت می‌کشیدم که تاب روبرو شدن با مغازه‌دارها را نداشتم. شاید یکی از سخت‌ترین کارهای زندگی‌ام بود. چون خواسته و دانسته اشتباهی کردم. اما این مشکل خودم بود و باید با آن مواجه می‌شدم. خب چند دقیقه بیشتر طول نکشید. انگار با این کارم بار بزرگی از دوش خودم برداشته بودم.

 

حالا این مثال را چون جالب بود تعریف کردم. اما کم نیستند اوقاتی که فقط برای اینکه چشم‌پوشی از کاری که کرده‌ایم و عواقبش، آسانتر است، کار بهتر را انجام نمی‌دهیم. فقط چون تاب این احساس را نداریم. گردن گرفتن رفتارهای اشتباه و یک قدم حتی کوچک برای جبران حداقل کمی از آن. شاید این چشم‌پوشی ساده، زندگی کسی را برای یک عمر به هم بریزد، یا حتی اعصاب کسی را برای یک روز. و امکان دارد هزینه‌ای که آن شخص برای ترمیمش متحمل می‌شود، با اندکی توجه ده‌ها برابر کم شود. اما باز هم بیشتر مواقع به این معامله اعتقادی نداریم. حتی ممکن است به این نتیجه برسیم کارمان اشتباه بوده یا خیلی خوب نبوده، اما با هزار و یک جور بهانه که مثالا من که دیگه آن مغازه‌دار یا آن همسایه یا فلان دوست را نمی‌بینم، از زیر بار این مسیولیت طفره می‌رویم.

 

وجدانمان خیلی فراموش‌کارتر از فیلم‌ها و سریال‌ها است. نه اینکه یادمان نداده باشند، نه، بارها برایمان تکرار کرده اند. اما بیشتر مواقع خودشان فراموش می‌کرده‌اند اینگونه رفتار کنند. ما آنچه بزرگ‌ترها می‌گفتند را یادمان نماند، بلکه آنچه بزرگ‌ترها انجام دادند را یاد گرفتیم و شبیه آن‌ها شدیم. مثلا معلمی که اعصابش خورد می‌شود (از کار بدی که شاگردش انجام داده)، هیچ گاه وقتی حالش بهتر می‌شود به دلیل دادی که سر شاگرد زده از او عذر نمی‌خواهد. لابد فکر می‌کند بچه اشتباه کرده، و همین بهانه کافی‌ست تا از زیر بار معذرت‌خواهی در برود. آن وقت است که همیشه همه‌مان به خیال خودمان داریم درست زندگی می‌کنیم. وجدانمان هم بالاخره با یک بهانه راضی می‌شود.

حالا از این مثال‌ها می‌توان بسیار پیدا کرد. اما برای تکمیل کردن خاطره بگویم که وقتی با حجت دوباره وارد مغازه شدیم هر دو برادر بودند و یکی از آنها خیلی عصبانی بود، همان اولی که معلوم بود کلا امروز برای او هم روز خوبی نبوده و آخرین بدشانسی‌اش هم مشتری سروه نامی بود که رگال لباس‌هایش را به هم ریخته بود و حتی مقادیر نه چندان کمی از آنها را زمین ریخته بود. او عصبانی بود. اما خودش می دانست اولین فحش را او داده است. به همین دلیل زود کوتاه آمد. و خب همه چیز به خوبی تمام شد. البته اگر حجت نبود در آن لحظه شاید برنمی‌گشتم و به جای تمام کردن آن در چند دقیقه، می‌رفتم و روزها از اینکه چه آدم بدی هستم، غصه می‌خوردم. همه این ماجراها که تمام شد و غصه‌های خودم دوباره آمدند نشستند سر جایشان که وول خوردن توی فکرم و مسابقه بر سر آزار دادنم بود، فهمیدم که یکی از غصه‌هایم کمرنگ‌تر شده. بله. یک‌جایی کمرنگ‌تر شده بود.

 

پی‌نوشت: عکس از اینجا+

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢

← صفحه بعد