قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

حسادت

عکس خودم را با عکس او مقایسه می کنم. شاید اولین بار است که به قیافه یکی حسودی می کنم. عکسش را گذاشته ام کنار عکسم و مقایسه می کنم. فهمیدم که دماغ او بیشتر به صورتش میاد و این باعث شده است که خوشکل تر باشد. دماغ من کمی برای صورتم بزرگ است (البته در این عکسم). به صورتم میاد، ولی نه آن قدر که مال او.
 
دیگر اینکه زیاد می خندم و زل زده ام به دوربین. شاید اگر به دورها نگاه می کردم تا مردمک هایم روی دو خط موازی قرار می گرفتند زیباتر می شدم. اما ابروهایم را در این عکس از ابروهای او بیشتر دوست دارم. کشیده و هماهنگ با خط بالایی عینکم بسیار زیبا هستند. اما این واقعیت را که او خوشکل تر است، عوض نمی
کند.
 
شاید به این خاطر است که غصه او از لبخند من زیباتر است. غم تاریکی که در نگاهش است توی عکس کاملا مشخص و تاثیرگذار است. در دل عکس من هم غصه است، اما آنچه در عکس ثبت شده فقط خنده نارنجی است. یک خنده از جنس شادی. شب این عکس را به یاد دارم. دلم پر از غصه بود. به همین دلیل هم عکسم زیبا شده بود. شب تلخی بود. از جنس تلخی دود. دود با مزه آدامس خرسی یا شاید هم مزه بیسکویت که اشک آدم را در می آورد. آن شب فیلم گرفته بودند و تمام طول فیلم صدای خنده من ضبط شده بود. ولی دلم غمگین بود. این عکس هم همین طور گرفته شد. با همان غمی که پشت شادی خنده ام پنهان شده و دیده نمی شود. اما غم او همان جاست. همان جا در مردمک های مشکی اش. خیلی زیباست.
 
 
پی نوشت:
یک. این حسادت نتیجه دلتنگی، شاید هم نگرانی است. خیلی وقت است نیست.
دو. شاید هم نتیجه عذاب وجدان است.
سه. عکس را از +اینجا برداشته ام.



  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳
تگ ها : اعتراف