قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

آماتور

 

این مطلب در مورد فیلم «شیفته دوربین» (به لهستانی Amator) ساخته کیشلوفسکی است و در آن اتفاقات فیلم لو می‌رود.

 

مرد شیفته دوربین می‌شود و شروع به فیلم برداری می‌کند. با عشق و علاقه فراوان به طوری که تمام وقتش را می‌گیرد. زنش از بی توجهی او به آشفتگی و بهانه گیری می‌افتد. مرد زندگی‌اش عوض شده است. زن تحمل نمی‌کند و او را ترک می‌کند. زن برای توجه او با او زندگی کرده است. دوربین دلیل زندگی با مرد را از او می‌گیرد.


مرد با علاقه دوربین را روشن می‌کند و فیلم می‌گیرد. شادی این کار در چهره ساده او نمایان است. مرد در پاسخ به سوال یکی از مجری‌های تلویزیونی (نه جلوی دوربین) که از او می‌پرسد: «شما دوست دارید یک هنرمند باشید؟»، جواب نه را می‌دهد. بسیار سریع و ساده و باورپذیر.

 

مرد وقتی می‌بیند علاقه‌اش به دوربین زن را از او دور می‌کند عصبانی می‌شود، اما دلیلی برای رها کردن کارش ندارد. حتی از زن می‌پرسد «چرا الان که من تازه دارم زندگی را می‌فهمم ترکم می‌کنی؟». نمی‌داند چرا.

 

مرد وقتی می‌بیند این علاقه به قیمت بیکاری دوستانش تمام می‌شود و سیاست‌های کثیف دولتی که دیدن نتیجه کارهایش را در دوربین تحمل ندارد، شروع به تنگ کردن عرصه زندگی برای آنها کرده است، حلقه فیلمش را پاره می‌کند و دل دستیارش را می‌شکند. شاید برای لحظه‌ای تصمیم می‌گیرد از علاقه اش دست بکشد. سرانجام  راه دیگری پیدا می‌کند و دوربین را به سمت خودش بر می‌گرداند و از روز تولد فرزندش برای دوربین می‌گوید.

 

این درک مرزها توسط آدم‌هاست که زندگی را می‌سازد. گاهی این مرزها در هم می‌آمیزند. مرز اول در هزینه کردن زندگی زناشویی‌اش است.  رابطه او و همسرش (مانند تمام روابط زناشویی) بر اساس انتظارهایی است که نانوشته‌اند اما با برآورد نشدنشان می‌توانند همه چیز را به هم بریزند. انتظار تغییر نکردن. زن در جایی که او را ترک می‌کند با صراحت به او می‌گوید که او را به همان صورتی که روز اول بوده است می‌خواهد و او عوض شده است. انتظار عوض نشدن را مردی که دارد تغییر می‌کند نمی‌پذیرد، یا شاید نمی‌فهمد. مرز دوم در هزینه‌ای که برای علاقه‌اش می‌پردازد است. دوستان و همکارانی که موضوع دوربین او بودند و از تغییر او استقبال کردند فدا می‌شوند. نمی‌تواند آن‌ها را فدا کند. به همین دلیل موضوع دوربین را عوض می‌کند تا کسانی که دوستشان دارد صدمه نبینند.

 

درک این دو مرز وقتی فیلم را نگاه می کنیم بسیار ساده است و شاید همه کمابیش به مرد حق می‌دهند. اما اینکه در زندگی واقعی این مرزها و تصمیمات افراد در این لحظات چگونه سرنوشت ها را عوض می‌کنند، ترسناک است. پناه بردن به عرف رایج‌ترین شیوه برای خالی کردن شانه از زیر بار مسئولیت تبعات این تصمیمات است. جمله «هرکسی بود همین کار را می‌کرد» نشان بارز این شانه خالی کردن است. این پناه بردن فرصت تغییر کردن را می‌سوزاند. فرصت‌هایی که هزینه دارند و در عوض به زندگی معنا می‌دهند. هزینه کردن یا نکردن‌ها قانونی ندارد، فقط رضایت شخصی و نیز رضایت جمعی است که خوب یا بد بودن آن‌ها را می‌سنجد. این که تصمیم فرد درست بوده است یا نه جوابی ندارد و حتی زمان هم جوابی به همراه نخواهد داشت. این افراد یک جامعه هستند که با تصمیمات مشابه در موقعیت‌های مشابه، آن‌ها را به عرف تبدیل می‌کنند. اما گاهی جامعه فراموش می‌کند که عرف قانون نیست و صرفا یک شیوع فراگیر است. به اینجا رسیدم تا بگویم، وقتی به مرد (نقش اول فیلم) حق می‌دهیم، خودمان را هم برانداز کنیم که آیا با اطمینان روی خط عرف حرکت می‌کنیم یا در هر لحظه بین «علاقه» و «انتظار یک عزیز» یا «افشاگری کثافت کاری‌ها» و «زندگی همسایگان و دوستان» و هزاران مثال دیگر، انتخاب می‌کنیم بدون اینکه از انتخاب خود مطمئن باشیم؟ کدام را ترجیح می‌دهیم؟

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٦

امید

 

یکی از شخصیت های سریال Flash Forward امیدوار شده بود اما از این قضیه عصبی بود. در حقیقت از باور امیدی که ناگهان به او داده شده بود عصبانی بود. همه چیز نشان از این داشت که امیدش به واقعیت بپیوندد و این ماجرا او را خوشحال می کرد. اما ترسی که به حقیقت نپیوستن آن به جانش انداخته بود، او را آشفته کرده بود. چند سال بود که دخترش را از دست داده بود. دو سال هم بود که با این ماجرا کنار آمده بود، اما اکنون این امید که دخترش زنده است ناگهان او را به هم ریخته بود. امیدی چنان واقعی که باور نکردنش سخت بود. او از این عصبانی بود که به دام امید افتاده است. خیلی ساده است. آدم نمی تواند از امیدوار شدن خود فرار کند، و در برابر امیدی که ترس از شکست آن قلبش را می فشارد، فقط می تواند عصبانی شود. حال غریبی است.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
تگ ها :