قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

نه گذشته، نه آینده

 

وقتی نجات پیدا کرد، تا پایان این قسمت خدا خدا می‌کردم که کارگردان نظرش عوض نشود و نخواهد با کشتن دیمیتری بعد از نجاتش سورپریزم کند. سریال درگیرم کرده است. شخصیت‌ها به طور عجیبی توی این سریال برای زنده ماندن تلاش می‌کنند. انگار زندگی یک بازیست که هر حرکت سرنوشت را عوض می‌کند.

 

دیمیتری کسی بود که آینده را ندیده بود و قرار بود ۱۵ مارچ با اسلحه بهترین دوست و همکارش، مارک، بمیرد، اما نمرد. ۱۵ مارچ کمتر از چند ساعت مانده به مرگ دیمیتری در حالی که مارک برای پیدا کردن او و نجات دادنش تلاش می‌کند، در جواب احتمال این که این تلاش ممکن است منجر به تحقق مرگ پیشبینی شده دیمیتری شود می‌گوید «من باید پیداش کنم چون بهش قول دادم که زنده می‌مونه». لحظه‌ای که مارک تلاش می‌کند تفنگی را که روی یک دستگاه خودکار سوار شده و به سمت دیمیتری نشانه رفته یک جوری حرکت دهد که جهت سر لوله تفنگ را از روی سینه دیمیتری بردارد و فقط چند ثانیه مانده که تفنگ (در حالی که انگشت مارک روی ماشه آن است) شلیک شود، دیمیتری اشهدش را به این صورت می‌خواند که «به زویی بگو دوستش دارم». (این در حالی اتفاق افتاد که چند قسمت نگذشته با زویی به هم می‌زنند.)

 

دیمیتری کسی بود که آینده را ندیده بود و قرار بود ۱۵ مارچ با اسلحه بهترین دوست و همکارش، مارک، بمیرد. اگر من جای او بودم ناامید و شکست خورده در حالی که داشتم به اشتباهات و کارهای نکرده زندگی‌ام فکر می کردم منتظر سرنوشت مرگ می‌شدم(البته الان نمی‌دانم کدام کار نکرده اما اگر جای او بودم مسلما کارهای نکرده زیادی به ذهنم می‌رسید). دیمیتری هم ترسیده بود، اما به جملاتی مثل «آینده رو می‌شه عوض کرد» دل خوش کرده بود که تردید حتی در صدای گوینده آن‌ها واضح بود. ناامید شده بود و با دیدن هر نشانه از به وقوع پیوستن آینده، به استیصال می‌رسید اما همچنان می‌جنگید.

 

همه اینها صحنه‌های تکراری و تکراری هستند که بارها و بارها توی فیلم‌ها و سریال‌ها بازی شده‌اند و دیده‌ایم و بهشان عادت کرده‌ایم. در زندگی کم پیش می‌آید در موقعیت مرگ باشیم و چنین لحظاتی داشته باشیم، اما اگر هم پیش می‌آمد، بیشتر شبیه به پیرزن داستان «آدم خوب کم پیدا می‌شود» می‌شدیم که نه تنها مثل فیلم‌ها نیستیم که حتی آنچه یک عمر با آن زندگی کرده‌ایم را هم به سرعت از دست می‌دهیم فقط و فقط برای اینکه هیچ وقت باورش نداشته‌ایم. دوستی‌هایی که با یک اتفاق کوچک تمامشان می‌کنیم، لاف‌هایی که هر روز می‌زنیم و می‌شنویم، مصلحت‌هایی که ندانم کاریمان را با آن‌ها توجیه می‌کنیم، سهل‌انگاری‌هایی که به روی خودمان نمی‌آوریم و از همه بدتر باورهایی که فکر می‌کنیم داریم و نداریم همه نشانه‌های زندگی ملال آور ماست.

 

یاد یک خاطره بد افتادم. دوستی داشتم که داشت جای دوری می‌رفت. کسی از او پرسید «فکر می‌کنی بیش از همه دلت برای کی تنگ شود؟». مطمئن بودم جوابش من هستم. اما نبودم. به همین سادگی. تمام آنچه تلاش می‌کنم بگویم این است که به لحظه‌هایمان باور نداریم. همیشه فکر می‌کنیم روزی خواهد آمد که بهتر از امروز خواهد بود، هیچ وقت امروز را زندگی نمی‌کنیم چون می‌ترسیم فردا و بعدی و موقعیت بهتر را از دست بدهیم و اکنون را مفت از خود دریغ می‌کنیم.

 

دوست داشتم توی فیلم زندگی می‌کردم و لحظه های پر از اشتباه برایم واقعی بود، نه گذشته و نه آینده.

 

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
تگ ها : flashforward ، فیلم