قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

نیشخند

دخترک با شالی نرم، و خنده ای که جزوی از صورتش شده وارد می شود. تا به سر میز برسد، سرش با حرکتی آرام می چرخد. نگاه خنثی یش روی صندلی پر می ایستد و بیشتر می خندد. نزدیک تر که می شود حرارتش بالا می رود. خنده همان گونه که باید جا خوش کرده است. سیگار را بلد نیست درست بتکاند. به اطرافش نگاه می کند. بوی خوابگاه می دهد. بوی تنهایی و سرخوردگی و عقده. بوی تعفن همراه با خنده. مانند بوی دود سیگاری که قاطی ادکلن ارزان مردانه شده است. آرامشش آرامش خوابگاه است. بدون دلیل آرام است. صدایش ناز دارد و کلمه آخر جمله هایش کامل ادا نمی شوند. برای بار چندم سر را به آرامی می چرخاند و با لبخندی همه را می بیند. نمی خواهد بی گدار به آب بزند. حواسش است که زیاده روی نکند. همه چیز آرام است. سیگارها دود می شوند. باد طرف او می وزد و تمام دودها از شال نازک او می گذرد.
خوشحال است. دوست دارد خوشحال باشد. غروری بر سطح تنش نشسته. بوی عادت می دهد. مهربان نگاه می کند. شوخی می کند. گرم می گیرد. انگار نه انگار سنگینی فضا می خواهد خفه اش کند. همچنان محبت را تمنا می کند. می داند جایش نیست. اما ادامه می دهد. نباید جا خالی کند. صندلی پر هنوز بوی خودش را می دهد. هنوز مال اوست. باید باشد. می داند موقع مناسب می رسد. و با خونسردی نیشخندی نثار لحظه می کند. خنک می شود. ترسی را که حضورش سبب شده، در دیگران احساس می کند. نبض لحظه ها تندتر می شود. خرسند است. دلش خنک می شود. لبخند می زند. با مهربانی بیش از انداره لبخند می زند. مهربانیش خالی از ترحم و پر از تحقیر است. مهربان می ماند. به گرمی دستش را می فشارد و منتظر همان جا می ماند. همان جا می میرد.
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۳
تگ ها :