قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

خود آشنا

  چند وقت بود نمی دانستم چرا نسبت به یکی از اطرافیانم دافعه دارم، بدم می آید و به طور ناخودآگاه عکس العمل های ناگهانی نسبت به حرف هایش نشان می دهم. این مسئله آن قدر زیاد شد که به فکر چاره افتادم. اما ریشه مشکل را پیدا نمی کردم. تقریبا با این آدم رابطه تنگاتنگی ندارم. کار یا صحبت مشترکی ندارم. قیافه معمولی دارد. به کس آشنایی شبیه نیست. حتی رفتار خاصی ندارد. دیگر داشتم به چیزهایی مثل اینکه شاید چون اعتماد به نفس پایین دارد یا اینکه چون یواش حرف می زند یا چون فرم لب هایش را دوست ندارم  فکر می کردم. اما هیچ کدام قانع کننده نبود. بعد فکر کردم که بدون دلیل یا به دلیل بی ربطی دارم به رفتارهای نرمال یک نفر عکس العمل نشان می دهم. حتی در یکی از خواب هایم او را دیدم. داشتم نگران خودم می شدم که بالاخره امروز فهمیدم چرا او را دوست ندارم.

امروز درگیر یک مسئله قدیمی شدم که تا حالا لاپوشانی کرده بودم و دوباره سربرآورده است. از همان مشکلاتی که مثلا حلشان کرده بودم اما در واقع بیشتر دور زده بودمشان. چندین سال پیش برای اینکه همه راضی باشند، مشکلاتم با آدم ها را دور می زدم و بعد از مدتی شاهد بازگشت مجدد مسئله بودم. روزی دوستی سرم داد کشید که بس است، به خودت بیا. به خودم آمدم. بزرگ ترین مشکلم حل شد، دومی هم حل شد، سومی هم... و الان نوبت بعدی شده. در حین مواجهه با مشکلات این چنینی وارد حالت قدیمی ام می شوم. احساسات قدیمی هجوم می آورند. در همین حال و هوا بودم که فهمیدم که چه قدر شبیه من است. آن دوستی را می گویم که چشم دیدنش را ندارم. من همان خصوصیات او را به شکل پررنگ تری در گذشته داشتم. همان خصوصیاتی که احساس های من را شکل می دادند. روزی که این احساسات را کنار گذاشتم توانستم خیلی راحت تر به مسائل نگاه کنم و بسیاری از مشکلات ناپدید شدند. دیدن این خصوصیات حتی در یک فرد دیگر آن قدر آزار دهنده است که واکنش نشان می دهم. انگار قسمت های زشتی که از خود کنده بودم اکنون در فرد دیگری گرد آمده اند.

همان تمکین در برابر سرنوشت و قبول ساده "احساس بدبختی" است که در این فرد من را یاد خودم می اندازد. خودی که فراموش کرده بودم. همان خنده های تصنعی که وقتی بر صورتش می نشیند، انگار باطل بودنشان را از لای ترک های خشک لبانش فریاد می زنند. همان سکوت همراه با خیره شدن چند ثانیه ای که خنده را بر صورتش میماسد. یا حتی خنده کش داری که تا لحظات زیادی بی خودی سر جایش می ماند. نگاه محتاج تاییدش و ترس از نادیده گرفته شدن. همان خنده های همیشگی که از ضعف لحظه هایش می آید. غرغرهایی که از هیچ کجا می آیند و بوی تکرار می دهند. نوعی ترس از عقب افتادن از قافله ای که نمی داند کجا می رود. فقط می خواهد به هر شکل شده جا نماند. غمی که پشت این چشم ها بود مدت ها همین جا پشت همین پلک های خودم بود. غمی که دوستش داشتم. او هم دوستش دارد حتما.

دردی دارد، ترسی دارد و تسلیم شدن منطقی ترین کار دنیای سیاهش است. در حالی که این فقط ساده ترین کاری است که می تواند انجام داده باشد. مثل کسی که توانایی مبارزه ندارد، ساکت می نشیند و به خود می قبولاند که سرنوشت این است. می دانم یک روز او هم منفجر می شود. او هم از خفایش بیرون می آید و من دوستش خواهم داشت. روزی که آن غم را دیگر دوست ندارد. می دانم که روزی می رسد که تمام این ها را دور می ریزد و دیگر به محبت های ترحم آمیز اطرافیانش محتاج نیست.

 

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱
تگ ها :