قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

همین جوری

سکوتی که دیگر انگار معنایی نداشت زمان را در آن لحظه نگه داشته بود. وقت ترکیدنش رسیده بود اما شکسته نمی شد. سرنوشت سکوت و پشیمانی بعدش برای آن لحظه نوشته شده بود. شاید لحظه بعد را طاقت آمدن نبود. شاید جز سکوتی عریان و کهنه راه دیگری نبود. شاید قرارداد نانوشته ای بود که اینجا سکوت باید کرد. همچنان ساکت، لحظه داشت تمام می شد. سکوتی پر از التماس شکسته شدن در لحظه ای عجول برای تمام شدن. اما مگر تمام می شد. بیشتر از تمام لحظه ها به درازا انجامید.
بوی سوختگی از میزها و آدم ها بلند شده است. زمان دیر می گذرد. خنکای کمی روی سطح داغ آدم ها گاهی پسسسسس صدا می کند. خوابم گرفته و دلم گرفته است. ابر نازکی آفتاب روی میز را می پوشاند. دلم بیشتر می گیرد. نمی دانم به چه فکر کنم. فکر نمی کنم و منتظر ساعت می مانم که به کندی زمان را طی کند. به جبر فکر می کنم. به جبری که همه جای زندگی زورمان می کند. به خواب فکر می کنم. به فرار از افکارم فکر می کنم. به اتوبوس کج و کوله ای که نمی خواهم اما باید سوارش شوم فکر می کنم. شاید اتوبوس همه چیز را تمام کند. به سرعت زیاد اتوبوس و شب و ماشین هایی که از روبرو می آیند فکر می کنم و امیدوار می شوم که شاید ... و چرتم پاره می شود. دلم چای می خواهد.
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸
تگ ها :

گوسفند

همه مانند گوسفندهای سر به زیری هستیم که اطاعت کنان در خاموشی بع بع هایمان را خورده ایم. هرجا و هراتفاقی که می افتد، مانند گوسفند تمام هم و غممان این است که سیر شویم. حتی ترس از گرگ هم نداریم. یعنی به فکرش نیستیم. این گونه راحت تر زندگی می کنیم. خودمان را بدون اینکه بدانیم دست چوپان سپرده ایم. علفمان به راه باشد دیگر غصه ای نداریم. اگر هم به راه نباشد شروع می کنیم به گشتن. این نهایت کاری است که می کنیم. آسمان را هم نگاه نمی کنیم. آسوده می چریم.

تابستان است. گرم است. حالم از بوی عرق ملت، آن هم نه آخر روز، اول صبح به هم می خورد. مانند یک گله گوسفند چپیده ایم داخل اتوبوس. همه به هم چسبیده. کسی خوابالود نیست، چون ساعت نزدیک ۹ است. همه اما بیحال ایستاده ایم و مواظب هستیم که بغلی لگدمان نکند و اگر بشود در راستایی قرار بگیریم که بادی که گه گاه از پنجره داخل می زند، عرق بدبویمان را در هوا پخش کند و کمی خنک شویم.

من به عنوان یک گوسفند از خودم متنفر می شوم. نمی توانم با آن کنار بیایم. تا شب این حس در من خواهد ماند و روزم را خراب خواهد کرد. چنان چپیده ایم کنار هم که انگار در این دنیا جایی برایمان وجود ندارد. انگار اضافه هستیم. بوی چادر مشکی بغلی که به من تکیه داده است در سرم پیچیده و دارم دیوانه می شوم. به بقیه نگاه که می کنم می بینم که نه، کسی عین خیالش نیست. همه منتظر مقصد هستند بدون اینکه اذیت شوند. شاید به گوسفند بودن عادت کرده اند. شاید هم نه. من هر روز این راه را گوسفندی وار طی می کنم ولی عادت نکرده ام و جانم دیگر دارد به لبم می رسد. شاید آنها راه هر روزه شان نیست و حوصله تحمل نیم ساعت گوسفندی زندگی کردن را دارند. من هم روزهای اول مشکلی نداشتم. اما دیگر دارم دیوانه می شوم. آن اوایل این قدرها هم سخت نبود. جا بیشتر بود. اما چند روز است هر بار در این اوضاع، سر پایین می اندازم و همراه گله تا مقصد بع نمی زنم.

وقت هایی که اتوبوس ایستاده انگار اتوبوس را روی آتش گذاشته اند. اتوبوس راه می افتد. منتظرم که باد داخل بزند. نمی زند. چند ثانیه همچنان با چشمان بسته زیر عینک آفتابی، با گردن دراز شده ام منتظر باد می مانم. نه مثل اینکه باد نمی زند. به پنجره نگاه می کنم. مرد کنار پنجره آن را بسته است. با صدایی سریع از او خواهش می کنم باز کند. با اکراه تا نزدیک های نیمه بازش می کند. دست دراز می کنم و تا ته بازش می کنم. دلم می خواهد اعتراض کند تا دعوایمان شود و خودم را خالی کنم. اما اتفاقی نمی افتد.

تمام شد بالاخره. معلوم بود که تمام می شود. اما اکنون که دارم این را می نویسم حسش در من مانده است. تک تک خبرها را که می خوانم، سایت ها را که مرور می کنم، همچنان از خودم متنفر می مانم.
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥
تگ ها :