قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

تکه سریال خوب

 

 

 

 

 

سریالی که می دیدم، یک شخصیتی دارد به این صورت: دختری به نسبت قوی و گاهی خوش شانس است که دچار مشکلاتی شده است. هم زمان با ارتقای شغلی اش فکر و ذهنش آشفته شده و فشارهای زیادی را تحمل می کند. جمع صمیمی همکارانش را از دست داده است چرا که رئیسشان شده است. شغل جدیدش پر از دردسرها و مسئولیت فراوان است. زندگی عشقی اش جز خاطراتی دردآور نیست. نامزدش قاتل زنجیره ای از آب درآمده بوده است. عاشق فردی می شود که ۲۰ سال از خودش بزرگ تر است و جلو چشم او کشته می شود. دوست پسری داشته که بعد از یک سال پیشنهاد ازدواج به او می دهد اما دختر او را مرد آینده اش نمیداند و پیشنهاد را رد می کند. به شدت آشفته و پریشان است و برای همین از برادرش که تنها فرد باقیمانده از خانواده اش است، انتظار محبت زیادی دارد اما چیزی نمیابد. از رئیسش دل خونی دارد. اعصابش به هم ریخته و چند اتفاق بد به طور هم زمان، بدشانسی های زیادی را برایش پدید می آورند.

به اصرار رئیسش جلساتی را پیش یک مشاور یا روان شناس می رود و از دردسر هایش می گوید. روان شناس به نکات خوبی در راهنمایی او اشاره می کند. اما یک جا که شخصیت داستان ما دارد با لحنی حق به جانب از سرگذشت تلخ ش با نامزد و دوست پسرهایش می گوید، مشاور بهترین و دردناک ترین جواب را به او می دهد. اینکه مسئولیت انتخاب این آدم ها با خود اوست و نه کس دیگر. در واقع به او می گوید شاید نمی دانستی که این افراد که هستند اما به دنبال ناشدنی هایی بوده ای که می دانستی عواقبشان این گونه است. انگار سطل آب یخی بر سرش ریخته باشند. خشکش زد. تا حالا این قدر منطقی محکوم نشده بود. تا حالا این قدر یک باره تمام زندگی گذشته اش بیهوده نمایان نشده بود. همیشه فکر می کرد کارش درست است و این دنیاست که به او بدی می کند و آدم هایی سر راهش قرار می دهد که پایان بدی را به دنبال دارند. اما مشاورش به اوگفت مشکلت نوع آدم هایی هستند که تو انتخابشان می کنی. آدم هایی که می دانی غیر قابل دست یافتن هستند. تو این پایان را دوست داری. اگر نه باید نوع انتخابت را عوض کنی.

به همین سادگی تمام فلسفه زندگی را در یک سکانس لخت کرد.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳
تگ ها :

قضاوت یا قساوت

امروز روز قضاوت نیست. می خواهم محکومش کنم. هزار بار شروع کردم به محکوم کردنش، اما به جایی نرسیدم. می توانم بگویم در این لحظه بیشتر از هر کسی اذیتم کرده است اما همین که شروع می کنم به نوشتنش به بن بست می رسم. یعنی محکوم است چون من دوستش ندارم؟ چون به من حسادت می کند؟ چون چیزی پیدا کرده ام که او پیدایش نکرد؟ محکوم است چون سرم را به درد می آورد؟ محکوم است چون مشکلی ندارد فقط دلش آنچه را می خواهد که من دارم؟ اصلا من دارمش؟
کسی را که می خواهم محکوم کنم دلم را به درد آورده است. هر بار دلم را به در می آورد. چطور محکومش کنم وقتی نمی توانم جرمش را بنویسم؟ شاید یقه فرد اشتباهی را گرفته ام! شاید احساساتم را دخیل کرده ام! شاید هم محکومی وجود ندارد و توهم بوده است همه چیز. آدم دلش درد می آید نتواند کسی را محکوم کند ولی مجبور باشد او را محکوم کند تا دلیلی بر نفرتش پیدا کند.
امروز روز قضاوت نیست. شاید فردا قضاوتش کردم.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢
تگ ها :

خوابم می آمد

 

 

 

 

توی اتوبوس بودم. فیلمی که گذاشته بود همان فیلم دو شب پیش بود که اتوبوس رفتم گذاشته بود. با موبایلم آهنگ گذاشته بودم و با هدفن گوش می کردم. ولی تمام دیالوگ ها را می شنیدم. فقط توانستم بلندگوی بالای سرم را خاموش کنم. اما باز هم صدا واضح بود. گیره سرم اذیتم می کرد. باد کولر سرد بود و عطسه کردم. آقایی کنار صندلی جلویی ایستاده بود و با مسافرش حرف می زد. شلوار طوسی خیلی کمرنگ اتو کشیده ای به پا داشت که با بقیه لباس هایش نمی خواند. فکر کردم یعنی داده برایش دوخته اند؟ به قیافه اش نمی آمد حوصله خیاطی رفتن داشته باشد. باز فکر کردم که همه که مثل من نیستند حوصله هیچ کاری نداشته باشند. شاید خیلی هم حوصله داشته است. فکر کردم این مانتو ام را چه طوری خریدم؟ یادم آمد که پارسال بود. دوستم آمده بود ایران و با بچه ها رفته بویم جمعه بازار. چند نفری بودیم. من خوابگاه بودم آن وقت ها. پس بیشتر از یک سال باید گذشته باشد. جمعه بازار شلوغ بود. یادم می آید که همه خوشحال بودند. برای شبش همان جا برنامه ریختیم. تا مدت زیادی مانتو را نمی پوشیدم. از بندهایش خوشم نمی آمد. یعنی اولش برایم مهم نبود ولی یکی که گفت من جای تو بودم بندهایش را می کندم، از بندهایش بدم آمد. نمی شد کندشان و این جوری شد که تا مدت ها نپوشیدمش. چند وقت پیش که پوشیدمش به نظرم بد نیامد. از بقیه مانتوهایم تازه تر بود و تابستانی هم بود. به بندهایش اصلا توجه نکردم. فکر می کنم که دیگر بندهایش اهمیتی نداشتند.

اتوبوس داشت میرفت که یک دفعه با تکانی شدید ترمز کوتاهی گرفت. شاید چیزی تو جاده افتاده بود. هرچه بود مهم نبود و به راهش ادامه داد. بعد از آن به نظرم می رسید که چه قدر تند حرکت می کند. مردی که با دختری در صندلی روبروی من نشسته بودند، هیکل بزرگی داشت. شبیه این پیرمرد های یک کم تپل فیلم های وسترن بود. معلوم بود مال طرف های ما نیست. استخوان بندی اش فرق داشت. سنش پنجاه می زد. درشت و فرز بود. شلوار جین پوشیده بود. کیف کمری بسته بود و تی شرت سرمه ای تنش بود. وقتی از صندلی بلند می شد جیب های شلوار جینش خودنمایی می کردند. به شلوار خودم نگاه کردم. تنگ است و تنگی اش مرا عصبی می کند. این را دوماه پیش خریدم. شاید هم کمی پیشتر. طرحش را دوست داشتم. ولی بالای زانو، روی یکی از شیارهایی که طرح شلوار محسوب می شد، پاره شده است. اندازه یک شیار دوسانتی. با مزه شده ولی من شلوار پاره دوست ندارم. روزی که رفتم این را بخرم، دوستم منتظرم بود. تا آن روز با او بدقولی نکرده بودم. فکر نمی کردم قبل از اینکه بهش زنگ بزنم بیاید بیرون از شرکت. حدود نیم ساعتی معطل شده بود. خجالت کشیده بودم.

آقاهه صدای آرومی داشت. نمی شنیدم به چه زبانی حرف می زند. فارسی یا کردی؟ دخترکی که کنارش بود مثل خودش هیکلی و کمی هم چاق بود. موهای صورتش را برنداشته بود. کنار گوشش به سمت گونه های سفید و تپلش را، لایه کمرنگ و مشکی موهای نرمی پوشانده بود. ابروهایش کمی به هم پیوسته بودند. موهایش را محکم بسته بود. سن و سال کمی داشت. شال سرمه ای سر انداخته بود با کفش های کتانی که فکر می کنم شماره شان از کفش های من بیشتر بود. شالش از جنس شال خودم بود. من آن رنگش را نخریده بودم. شال من سبز سیر و ماتی بود. او همان اما سرمه ایش را به سر داشت. این روزها مردم از این شال زیاد سر می کنند. هم خوب روی سر می ایستد هم اتویش را دیر از دست می دهد. این شال را ۴ ۵ ماه پیش با خواهرم بوکان خریدیم. آن روز فکر می‌کردم که چقدر خواهرم بزرگ شده است و چقدر من از او دورم. چه دنیاهای متفاوتی داشتیم. به این فکر کردم که چه دنیای زیبایی برای خودش ساخته است. به این فکر کردم که در دنیایش، دنیای من چقدر بی معناست.

دخترک یک جا که مرد کناریش پیاده شده بود و ماشین داشت حرکت می کرد، صدایش درآمد که: آقاااا؟ فارسی حرف می زد. مطمئن بودم مال این اطراف نیستند. شکل جمجمه شان هم به این دورو بر نمی خورد. رنگ پوست و حالت موهایشان هم به کنار. فکر که می کنم غیر از آن دو نفر قیافه یا صدای کس دیگری در اتوبوس در خاطرم نمانده است. و البته آقایی که شلوار اتو کشیده داشت را به خاطر دارم. حتی جلوییم را هم به خاطر نمی آورم. فقط می دانم که سیبیل داشت. و شاگرد راننده. تا حالا این شاگرد راننده را ندیده بودم. لاغر و کم سن و سال بود. مودب به نظر می رسید و متانتی در نگاهش بود که از روی شرم نبود. بیشتر از روی خونسردی بود. لباس های معمولی داشت و اصلا هم جلب توجه نمی‌کرد. آرامش این نگاه را فقط در آدم‌های طرف خودمان می‌توان دید. خیلی هم زیاد هستند. تمام پسرهای دوران نوجوانی من همین نگاه را داشتند. نگاهی بی‌تفاوت و سرد که معنای خاصی ندارد. نگاهی که هرچه در آن‌ها به دنبال محبتی، چشمکی، شیطنتی می گردی یافت نمی شود. نگاهی که پس فردا یا مهندس می‌شود یا معلم. مانند صادق. همسایه روبرویی دوران کودکی مان را می گویم. از من بزرگ‌تر بود. حسرت یک نگاه مهربان یا یک لبخند ساده را به دل من گذاشت. نه اینکه خوشش نمی آمد یا بدجنسی می کرد یا خجالت می کشید، هیچ یک از این ها نبود. یک جور در باغ نبودن یا بی تفاوتی پوچ بود که اینقدر سردش می کرد و البته جذاب. نمی دانم الان کجا است و چه می کند. اما حاضرم شرط ببندم آقای مهندس یا آقای معلم صدایش می کنند.

شاگرد راننده به آقای هیکلی اشاره کرد که پیاده شود و او هم در حالی که کیف کمری اش را محکم می کرد پیاده شد. کیف کمری اش سرمه ای بود. خیلی به کیف کمری قدیمی من شباهت داشت. گرفته بودمش که وقتی کوه می‌روم جایی برای لوازم دم دستی ام باشد. توی حراجی خریده بودم. با دوستانم کوه می رفتم. اما دیری نپایید که کوه رفتن تعطیل شد. دوست جدیدی پیدا کرده بودم که میانه چندانی با کوه و بلندی نداشت. من هم علاقه ام را از دست دادم. دیگر کیف کمری ام به دردم نمی خورد. دادمش به همان دوستم تا خرت و پرت هایش را در آن بگذارد. نفهمیدم چرا بیرون رفت. برایم مهم نبود. دلم می خواست خوابم ببرد.

تمام مدتی که فیلم پخش شد به این چیزها فکر کردم. حتی به اینکه کفش هایم را هدیه گرفته ام و چند ساعت قبل توی ماشین پدرم متوجه شدم خراب شده اند. یکسالی می شود که می پوشمشان. از همان موقع که هدیه گرفتمشان. شاید هم بیشتر از یک سال است. آن جفت کفش دیگرم را هم همان موقع ها بود که هدیه گرفتم. بعد به این فکر کردم که چه قدر این موضوع جالب است. حتی به اینکه موهایم بلند شده اند، آنقدر که اگر در باد بایستم باد بلندشان می کند و دلبری می کنند، فکر کردم. حتی به تعریف مادرم از موهایم که انگار بهشان افتخار می کرد فکر کردم و به چهره پدرم که لاغر شده بود و موهایش بیشتر از همیشه سفید بودند. به مقنعه داخل کیفم فکر کردم که تا خورده و چروک افتاده آن تو و قرار است فردا صبح بپوشمش. به اینکه چند وقت است مقنعه ام را نشسته ام و به اینکه اصولا هیچ وقت نمی شورمش و اتویش نمی کنم. فکر می کنم فیلم تمام نشده بود که خوابم برد. بیدار که شدم آن دو نبودند. پیاده شده بودند.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
تگ ها :