قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

پرسه در مه

 

 

اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که اگر من جای لیلا حاتمی بودم در این وضعیت ولش نمی کردم. اما آیا واقعا همین طوره؟ مثل همیشه وقتی بیرون ایستاده ایم همه چیز را منطقی تحلیل می کنیم اما همین که خودمان گرفتار می شویم، آدم منطقی ناپدید می شود و به سادگی با یک طعنه دل عاشقی می شکند و انگشتش را قطع می کند. نمی دانم اسمش منطق است یا چی. فقط می دانم وقتی هست با آن کسی که واقعا هستیم فرق دارد. ما آنی نیستیم که همیشه حرفش را می زنیم. چون منطق آنجاست. بلکه ما آن کسی هستیم که عمل می کنیم. حتی خودمان هم نمی دانیم در واقع چی هستیم. دردمان که آمد تازه پیدا می شویم. به لحظه های دردناک که می رسیم تازه یادمان می آید برویم دنبال خودمان.


فیلم «پرسه در مه» با بازی لیلا حاتمی و هنرنمایی شهاب حسینی یک واقعیت تلخ را در بر داشت. این دوست داشتن نیست که کم می شود. این ماییم که به خود واقعی مان نزدیک می شویم و از دیگری دور می شویم، خودخواه می شویم، در خودمان فرو می رویم و در انتها تهی از همه چیز دست می شوییم.  خودی که آشکار شدنش در شهاب حسینی به آشکار شدنش در لیلا حاتمی انجامید و به اینکه چه قدر زود از هم بریدند. چه قدر آسان خسته شدند. چه قدر منطقی کم آوردند. عاشق هم بودند، اما کم آوردند و به سادگی شکستند.


بچه که بودم فکر می کردم که آدم وقتی شکست می خورد که یا عزیزی را از دست دهد یا بی پول شود یا مرض لاعلاجی بگیرد. اما الان دارم فکر می کنم شکست یعنی کم آوردن. یعنی دیگر تلاش نکردن. یعنی ترک زندگی کردن. یعنی در تنهایی هم نتوان زنده ماندن. کندن تکه ای از خود و دور انداختن. یعنی احساس بیگانگی و خستگی و انزجار از خود و همه. شکست یعنی بی دلیل بودن و مردن. شاید این فیلم به این شدت همه اینها که گفتم را نگفت. اما شبیه همین بود.

پ.ن. داستان کوتاهی از «مهسا محب علی» گوش کردم به نام «عاشقیت در پاورقی». به شدت توصیه می کنم. مخصوصا گوش کردن با صدای خودش را.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸
تگ ها : پرسه در مه