قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

معجزه

احساس آن پسرکی را دارم که می داند حق با او نیست، اما به خودش حق می دهد.

به خاطر نامردی روزگار و سختی هایی که می کشد، گناه خود را بخشودنی می پندارد.

با چشمانی که می دانند و می ترسند، اما اصرار می کنند.

به یک شانس دل خوش کرده است. انگار از کائنات هم می خواهد که به او حق بدهد.

اما دریغ از یک معجزه، حتی ناچیز...

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤
تگ ها :

پاییز

حتی سرما خوردگی‌هایم نیز تکراری شده‌اند. هر سال همین موقع سال، در کشمکش تابستان و پاییز، من مجروح می‌شوم . چند روزی را، شاید بیش از یک هفته، با گلوی گرفته و بعد سرفه‌های گاه‌به‌گاه اما دردناک، سپری می‌کنم.

تعداد زیادی بار دارم. بارهای گوناگونی که با خود این طرف و آن طرف می‌کشم. یکی از بزرگ‌ترین‌هایش را همین پاییز گذشته زمین گذاشتم. یکی‌شان را هم اوایل اسفند بود. اما هنوز هم هستند. بارهای سبک و سنگینی که تحمل‌شان می‌کنم. به‌شان اضافه می‌کنم، ازشان کم می‌کنم اما حداقلی دارند که همیشه به دوش می‌کشم‌شان. یکی‌شان را همین دو هفته پیش دور ریختم. دیگر دیر شده بود و عزیزی رنجور گشته بود. کاش زودتر دور می‌ریختمش. الان که به آن‌ها که دور ریخته‌ام فکر می‌کنم، به خودم می‌گویم "چرا داشتم می کشیدم‌شان؟". بارهایی که می‌توانستم زودتر از این‌ها رهایشان کنم. دردناک ترین‌شان آن‌هایی هستند که می‌دانستم باید زمین بگذارم و همچنان می‌کشیدمشان. انگار تاب سبک بالی ندارم. انگار یاد نگرفته‌ام سبک باشم.

بر خلاف محبوب بودن کلمه مقدس "آزادی"، آزادی ترسناک است. "اگر آزاد بودی چه می‌کردی؟" سوال ساده ای که جواب من به آن این بود، "اگر من آزاد بودم همین زندگی را داشتم که اکنون دارم و همین کارها را می‌کردم که اکنون می‌کنم". این جواب جز یک معنا ندارد. خود من مسئول بارهای سنگین روی دوشم هستم. همه را خودم جمع کرده‌ام و خودم کشیده‌ام و چه‌قدر طول کشیده است تا بفهمم و جرات کنم زمین‌شان بگذارم. و باز زمین گذاردن‌شان هم به فرمان خودم بوده است.

این جملات مو به تنم سیخ می‌کنند. من آزاد هستم. مانعی نبوده که بخواهم و کنار نگذاشته باشم. اما هنوز از محدودیت‌ها می‌نالم. راز این تضاد را نمی‌فهمم. شاید چون سبک بودن را نیاموخته‌ام. من برای آزادی نمی‌جنگم. من دارم زندگی‌اش می‌کنم. آنچه در مبارزه با آن هستم خودم هستم. شاید بارها خوانده و شنیده‌ام که "تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز". اما اکنون می‌فهمم که باید برخیزم.

سوزش گلویم بیشتر شده است، سرفه‌هایم تمام دل و روده ام را می‌خواهند بالا بیاورند، سرم درد می‌کند، اما به پاییز خوش‌آمد می‌گویم. درست است که هنوز بارهایی دارم که سنگینی می‌کنند اما این پاییز سبک‌تر از پاییز گذشته و پاییز قبل‌تر و تمام پاییزهای پیشین است. به پاییز سلام می‌گویم. شاید یک صبح پاییزی از خواب بیدار شوم و مثل خزانی که برگ‌هایش را می‌تکاند، بارهایم را همه به زمین بریزم.

پی‌نوشت۱. یک بسته مداد خریده‌ام. دست‌خط خودم را انگار لابه‌لای کلیدهای کیبورد گم کرده‌ام. می‌خواهم پیدایش کنم.

پی‌نوشت۲. برنامه رادیو۷ را دیشب از شبکه آموزش نگاه می‌کردم(برنامه خوبی است و توصیه می‌کنم ببینید). جمله زیبایی در بین یکی از شعرهای خوانده شده شنیدم (امیدوارم شعر و نام شاعر را درست به خاطر سپرده باشم): راستی هیچ کس به سکوتم نرسیده و همه به فریادم رسیده اند، پس سکوت می کنم در هوایی که هوای توست از علی ضیا

پی‌نوشت۳. آهنگ فصل: پاییز از پری زنگنه

 

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
تگ ها : پاییز