قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

گر تیغ بارد

خدا نکند از کسی متنفر باشید که دلتان هم به حالش می‌سوزد. امروز می‌خواستم یک کار احمقانه بکنم که چون می‌دانستم احمقانه است نکردم. اصلا شرایط احمقانه است. اصلا آدم‌ها احمق شده‌اند. خود بنده هم اعتراف می‌کنم احمق شده‌ام. همین امروز که می‌خواستم یک سر بروم ونک، اشتباه دیروزم را تکرار کردم و باز هم با اتوبوس رفتم. باز به همان بهانه که وسط روز که دیگر شلوغ نیست. درست است که شلوغ نیست اما از سه‌راه جمهوری تا ونک یک ساعت کامل طول می‌کشد، آن هم ساعت 3 بعد از ظهر. بعد بنده دو روز پشت سر هم همین راه را رفتم. به این می‌گویند حماقت. آن قدرها هم که فکر می‌کنید صفت بدی نیست. همه‌مان در برخی زمینه‌ها احمق می‌شویم. اما گاهی می‌دانیم احمق هستیم و جلو خودمان را می‌گیریم، گاهی هم نمی‌دانیم و حماقت می‌کنیم. خیلی ساده است. داشتم می‌گفتم که دلسوزاندن برای کسی که از او متنفر هستید از همه چیز احمقانه‌تر است. آی می‌خوری از این آدم و چنان می‌خوری از این آدم که خودت ندانی چه خوردی و کی خوردی. من که می‌دانم آخرش چه می‌شود. همین جوری نشسته‌ام و دارم با قیافه‌ای احمقانه آن انتهای تلخ را انتظار می‌کشم. خیلی احمقانه است.

به بنده گفته‌اند فکر نکن. گفته‌اند ده روز بمان خانه بخواب. من دارم آن ده روز را سپری می‌کنم و خدا شاهده نود درصدش را خواب بوده‌ام. حالا آن ده درصد روز را هم که بیدار بوده‌ام یا در راه آرایشگاه صرف کرده‌ام، یا در حال نگاه کردن به شبکه‌های جمهوری اسلامی. خدا وکیلی برنامه‌های خوبی کشف کرده‌ام. یک سریال طنزی تازه شروع به پخش کرده است که به نظر خوب می‌رسد. گاهی هم آشپزی می‌کنم. بهترین ساعاتش هم با آرمان گذشته است. شب‌ها هم با موزیک ملایم سنتی به خواب می‌روم. اما وای از حماقتی که خودم باعثش هستم. به عبارت دیگر آدم احمق خودش خودش را در موقعیت حماقت قرار می‌دهد. خیلی هم ساده است. یکهو همین جنابی که دلم به حالش می‌سوخت با یک حرکت کیشم می‌کند. من هم که نازک نارنجی سریع به خودم می‌گیرم و به این فکر می‌کنم که روزی می‌رسد که بنده کیش و مات و مبهوت و خشک دارم به استینگ گوش می‌دهم و بر حماقت خودم نفرین می‌فرستم.

گاهی به دلایل مختلف، ترس از خود اتفاق پررنگ‌تر می‌شود. در این حالت کنترل ذهن و درک صحیح ماجرا سخت می‌شود. بعضی از آدم‌ها توانایی آن را دارند که در هر شرایطی درست بفهمند. من دوست دارم از آن دسته باشم. اما ترس گاهی چنان بر من چیره می‌شود که از یک واقعیت، واقعیت دیگری می‌آفرینم. این واقعیت دوم هم واقعیت دارد، اما موضوع این اتفاق نیست. بلکه ترس باعث بروز آن می‌شود. این حالتی است که خطرناک است.مثلا در پاراگراف بالا، واقعیت مربوط به اتفاق رخ داده، حساس بودن من بوده است که از ترسی طبیعی ناشی می‌شود. اما جمله آخر که من مات خواهم شد، واقعیتی است که بی ربط به این اتفاق نیست، اما موضوع اصلی این اتفاق هم نیست و ترس بیش از اندازه آن را در ذهن من قرار داده است. همه قواعد بازی مشخص است. اما انگار در مرحله مقدماتی دارم به فینال فکر می‌کنم. عادت بدی است. لعنت بر این عادت.

گفتم لعنت، یادم آمد که امروز به ازای دیر رسیدن به آرایشگاه، تصمیم گرفتم که بازگشت را تا حد امکان سوار اتوبوس نشوم و تحریمش کنم. بعد رفتم دیدم اتوبوس من را تحریم کرده است. بگویم پنجاه نفر ایستاده بودند برای اتوبوس کم گفته‌ام. خلاصه، نه به قصد پیاده روی بلکه از روی ناچاری کوله به دوش به سمت پایین روانه شدم. اولش خیلی خوب بود. اما وسط‌های راه بود که از کت و کول افتادم. خسته شده بودم و در ایستگاهی هم که به آن رسیده بودم، چند خانوم داشتند به زور خودشان را با حرکات آکروباتیک می‌چپاندند داخل اتوبوس که من همان جا به خودم و کل شهر لعنت فرستادم. البته من این جور آدم نیستم. این هفته که دکتر گفته اعصابت را خورد نکن، سعی می‌کنم با فحش و نفرین خالیش کنم که چیزی نماند ته دلم. دوستان همیشه می‌گفتند فحش دادن خوب است، بنده امروز فهمیدم که کیف می‌دهد. اصلا آدم سرحال می‌آید. آن‌ها که رفته بوده‌اند استادیوم چه کیفی کرده‌اند.

بس است دیگر. به دکتر و پدر و مادر و رییس و همکار و دوست و آشنا قول داده‌ام فکر نکنم. اما امروز غر نمی‌زدم نمی‌شد. این جوری بهتر است. نمی‌ماند توی دلم. از این به بعد همه غرهایم را می‌زنم. نشد می‌نویسم، نشد چه می‌دانم، برای آرایشگرم تعریف می‌کنم. این آرایشگرها خیلی برای این کار مناسب هستند. هم خوب گوش می‌دهند، هم خوب نظر می‌دهند. آدم حال می‌کند. تازه رودربایستی هم ندارند. رک و راست می‌گویند. آرایشگر دیروزی که به نظرش اسم بیماری‌ام و حتی خود بیماری‌ام باکلاس بود. خودش هم از حرفش می‌خندید. همه‌اش هم می‌گفت الکی گفته‌اند. نمی‌دانند چیست می‌گویند استراحت کن. خلاصه حسابی حرف زد. حالا من با قیافه خوابالود پف کرده بدون آرایش رفته بودم آرایشگاه. همه آنجا خوشکل کرده، من تازه از خواب بیدار شده. وضعیت خنده دار و احمقانه‌ای بود.

 

پی‌نوشت 1. قسمت‌های خوب روز را ننوشتم، مثل خواب تا ساعت دو و نیم بعدازظهر، بیدار شدن با اس‌ام‌اس ش، احوال پرسی دوست گلم، کافه پراگ، خوشحالی گل ایران با خواهرم، زنگ زدنش درست وقتی بهش فکر می‌کردم، غذای آماده توی یخچال که الان می‌توانم بخورم و خوابی که انتهایش معلوم نیست.

پی‌نوشت 2. این هفته بهترین هفته زندگیم بوده است. در رویا هم نمی دیدم این قدر بتوانم بخوابم و همه هم تشویقم کنند.

پی‌نوشت 3. آهنگ پیشنهادی «گر تیغ بارد - سیامک آقایی».

پی‌نوشت 4. عکس بی‌ ارتباط به متن است. از فیلم «تنها دو بار زندگی می‌کنیم».

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦
تگ ها :

کابوس-1

هوا تاریک شده بود. همه دوستان «سایه» داشتند آماده می‌شدند که بخوابند. سایه در اتاق سمت چپ را باز کرد. اتاق پر از آدم بود. نمی‌دانست چرا آمده است این اتاق. انگار می‌خواست از حضور همه مطمئن شود. سهراب تپل و کوتاه قد را دید که ریش کم پشت بلندی به رنگ سیاه گذاشته و گونه‌هایش لاغرتر از همیشه به صورتش چسبیده‌اند. از این تغییر چهره تعجبی نکرد. سهراب داشت با صدایی آرام و سرد موضوعی را برایش شرح می‌داد. یک لحظه احساس کرد کسی در اتاق نیست و همه محو شده‌اند. سهراب همچنان داشت صحبت می‌کرد و گاهی پلک می‌زد. سایه اصلا حرف‌های او را نمی‌شنید و یا اگر هم می‌شنید نمی‌فهمید. فکرش  به آراز بود. گاهی به پنجره خیره می‌شد و تاریکی بیرون او را می‌ترساند. یادش نمی‌آمد بیرون خانه چه شکلی بود.

خانه‌ای که در آن بودند، بی شباهت به خانه بیست سال پیش خاله‌اش نبود. یک هال ورودی و دو اتاق داشت، یکی چپ و یکی راست، هر سه هم اندازه. سایه به سهراب چشم دوخته بود و فکرش هزار جا رفت اما در هیچ یک تمرکز نداشت. سهراب بر خلاف معمول که هر وقت سایه را تنها می‌دید، دستی می‌رساند و نوازشی می‌کرد، این بار انگار نه انگار. سایه هم منتظر حرکتی نبود. سهراب همچنان داشت حرف می‌زد و صدایش خفه‌تر می‌شد. جمعیت ظاهر شد و سایه برگشت داخل هال و به سمت اتاق سمت راست رفت.

جرات نکرد در اتاق سمت راست را باز کند. پر از آدم بود. فکر کرد شاید آراز آنجا منتظرش است. صدای حرف زدن می‌آمد و گه‌گاهی خنده. حرف‌ها کم‌تر و خنده‌ها کمرنگ‌تر می‌شدند. آدم‌ها داشتند می‌خوابیدند. سایه فکر کرد آنجا پر است. همین‌جا در هال می‌خوابد. کسی در هال نخوابیده بود و کاملا خالی بود. هال فقط دو در داشت که به اتاق‌ها باز می‌شدند و برخلاف خانه خاله‌اش، دری به بیرون نداشت.

خواست برای خودش بالشی پیدا کند، یا چیزی که زیر سرش بگذارد. اتاق‌های تاریک را گشت. چیزی نمی‌دید. نگاهش به گهواره‌ای افتاد که بچه‌ای در آن خوابیده بود. کنار گهواره پدر و مادر بچه خواب بودند. آن طرف گهواره دو عروسک گنده و نرم دید. تاریک بود اما عروسک کانگرو طوسی رنگ را به یاد آورد که یک بار برداشته بود و صبح بدون اینکه دوستانش بفهمند سر جایش گذاشته بود. آن یکی قرمز بود اما نفهمید چیست. هر دو را برداشت و به هال برگشت. دید در هال هم بالش و هم پتو گذاشته‌اند. دیگر نیازی به عروسک‌ها نداشت. نمی‌دانست با آنها چه کند. فکر کرد زیر تخت قایمشان می‌کند و فردا بدون اینکه کسی متوجه شود برشان می‌گرداند و به خودش گفت نگران نباشد، کسی نمی‌فهمد. هر وقت نگران می‌شد به خودش می‌گفت که نگران نباشد.

دراز که کشید از لای سوراخ‌های شیشه‌ای سقف چند هواپیما در آسمان دید. یکی دایره‌ای به شکل سفینه و بقیه سفید بودند. با تعجب و ترس پرسید: "این‌ها در آسمان چه می‌کنند؟". سفیدها داشتند دور سفینه آبی می‌چرخیدند. حرکاتشان سراسیمه بود. سهراب گفت: "آن سفینه دشمن است و این سفیدها خودی هستند". پرسید: "آراز چرا دشمن در حریم هوایی ما پرواز می‌کند؟ چرا هواپیمای ما کاری نمی‌کند؟ چرا نمی‌زنندش؟" صدایش لرزه داشت و بالا رفته بود. آراز با خونسردی بازوهایش را دور سایه حلقه زد و به آرامی و کوتاه گفت: "زورش رسیده. سفیدها زورشان نمی‌رسد. فقط خدا کند که نزند". نگران شد. سیمین خانه تنهاست و اگر بزند سیمین حتما می‌ترسد. مادر زنگ خواهد زد. حتما دوستان پدر به او تلفن کرده‌اند و گفته‌اند تهران بلبشوست. مادر زنگ می‌زند و دلهره می‌گیرد. در همین فکرها بود که نوری سفید از سفینه جدا شد و سایه فریاد کشید که "زد!".

پی‌نوشت: عکس متعلق به انیمیشن The Nightmare Before Christmas-1993 است.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
تگ ها : کابوس