قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

کابوس-۲

شاید هیچ وقت خاطراتش این‌قدر شیرین نبودند. همیشه تلخی آزاردهنده‌ای همراه داشتند که مانند بوی تلخ زیره، حالت تهوع به همراه داشت. حالتی که در اوج درد و رنج با هر بار مرور صدایش برایم تکرار می‌شد. قبلا هم گقته بودم به خوابم بیاید خودش هم سروکله‌اش پیدا می‌شود. اما نگفته بودم با پیدا شدن سروکله‌اش، تمام دستگاه گوارشم به هم می‌ریزد. اسید معده‌ام فوران می‌کند. روده‌هایم از کار می‌افتند و بزاق دهانم خشک می‌شود. سروکله‌اش پیدا می‌شود و زندگی‌ام یکی دو ماهی  مزه ترشی ته گلویم را می‌دهد و شب‌ها بالشتم از آب چشم‌هایم خیس می‌شود. کسی به این سادگی فقط با پیدا شدن سرو کله‌اش نمی‌توانست من را از این رو به آن رو کند. این ها را نمی‌گفتم چون می‌دانستم اشتباهند. اشتباهی که تکرار می‌شود.

این بار هم به خوابم آمد. پیر شده بود. هر چه در نگاهش جستجو می‌کردم آن غرور کاذب نبود. هر چه در لحنش دقیق می‌شدم، آن صدای حق به جانب و داناتر شنیده نمی‌شد. به سختی صدایش را می‌شنیدم. صدای موتور اتوبوس گاهی صدای او را در خود مجو می‌کرد. پیشانی‌اش چروک خورده بود. سرش پایین بود و انگار دیگر شور و شوقی نداشت. خواب عجیبی بود. موضوع صحبت یادم نمانده اما طولانی بود و من سر در نمی‌آوردم. اما این بار مهم نبود که من سر در نمی‌آورم. آرام بودم و برایم اهمیت نداشت که چه فکر می‌کند. نمی‌خواستم خود را به او ثابت کنم. آرام بودم و گوش می‌دادم. گاهی سرش را تکان می‌داد. هنوز هم طبق همان عادت قدیمی دستم را نمی‌گرفت. زیاد به چشمانم نگاه نمی‌کرد، اما منتظر جواب می‌ماند. چهره‌اش به کل عوض شده بود. انگار صورت کسی دیگر بود که روی چهره او نشسته بود. صورتش را نمی‌شناختم...

منتظر نبودم اما سروکله‌اش پیدا شد. اما نه از اسید معده خبری شد نه از به هم ریختن دستگاه گوارشم. نه تلخ بود و نه آن‌قدر تبعاتش طولانی. این بار شیرین بود و کوتاه. یک شیرینی نیم ساعته که وقتی رفت و به یاد خاطرات آن زمان افتادم  حداقل چند واحد شادی در مغزم آزاد شد. آن قدر شاد شدم که بدون اینکه فرصت کنم از شلوغی اتوبوس حرص بخورم به مقصد رسیدم. اولین باری بود که خاطراتش زیبا و دلنشین بود و گه‌گاهی خنده‌ای از سر رضایت بر لبم می‌گذاشت. حالتی که در آن نیم ساعت داشتم مدرکی عینی برای خودم شد که تغییر کرده‌ام. همان‌طور عوض شده‌ام که دوست داشتم. حال به کمک چَک نخورده از عزیزی باشد که شاید خودش به خاطر نداشته باشد اما بیش از صد چَک خورده به دادم رسید، یا به مدد آغوشی گرم‌تر.

پ.ن. عکس متعلق به فیلم "شاید وقتی دیگر" اثر بهرام بیضایی است.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤
تگ ها : کابوس