قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

خانه

آدم باید یک جایی داشته باشد که مال خودش است. جایی به اسم خانه. خانه آدم باید بوی خود آدم را بدهد. خانه آدم باید آنجایی باشد که وقتی خسته است آنجا تنها جایی باشد که خستگی اش در می رود. خانه آدم باید پر از رنگ باشد. پر از گل. پر از نقاشی. از آن نقاشی هایی که از نزدیک معلوم نیستند اما از دور منظره زیبای دارند. خانه آدم باید پنجره ای داشته باشد که عصر جمعه آفتاب از آنجا بزند روی دسته مبل و غبارهای سرگردان در هوا را تماشا کند. خانه آدم باید راحتی داشته باشد که هروقت دوست داشته باشد بتواند لم بدهد و آنجا راحت ترین جای دنیا باشد. خانه آدم باید کوچک باشد، دنج باشد، شبهایش تاریک باشد با نور ملایم زرد. خانه آدم باید درخت پیچک داشته باشد که از آجرهایش بالا رفته اند. خانه آدم باید مال خودش باشد. ساکت باشد. چیدمانش طوری باشد که هر کسی ببیند یاد آدم بیافتد. آدم ها بیایند و بروند اما خانه همانجا باشد و آدم در آن باشد.

آدمی که خانه نداشته باشد سرگردان است. یک چیزی در زندگی اش کم است که خودش نمی داند. آدم بی خانه دلش همیشه چیزی می خواهد که نیست. آدم بی خانه دنبال چیزی می گردد که خودش را آنجا خالی کند. انگار همیشه بغض دارد. انگار چیزی کم دارد. آدم بدون خانه زیاد مسکن می خورد. آدم بی خانه اعصاب ندارد. آدم بی خانه دلش همیشه گرفته است. آدم بی خانه، گل ندارد. گلدان ندارد. آسمان پشت پنجره ندارد. آدم بی خانه دسته کلید خودش را ندارد. آدم بی خانه حتی چای ندارد که برای خودش بریزد. آدم بی خانه جایی ندارد. آدم بی خانه آویزان است. آدم بی خانه گم است. آدم بی خانه وقتی دلش می گیرد جایی ندارد بازش کند بریزد بیرون و شکسته هایش را جمع کند. آدم بی خانه سردش می شود. آدم بی خانه تنهاست. آدم بی خانه انگار دل ندارد.

عکس از اینجا
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
تگ ها : خانه