قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

...

 

قسمت خالی و گم شده داستان را  دیشب در خواب دیدم. مشکل رمانم را می‌گویم. «سیدفیلد» می‌گوید باید وقتی شخصیت رمان را تعریف می‌کنی نیازش مشخص باشد. از دیروز ظهر به این قضیه فکر می‌کردم. نیاز قهرمان من مشخص است اما علت نرسیدن به نیازش را نمی‌توانستم پیدا کنم.

 

سیدفیلد جای دیگری می‌گوید «آنچه شخص انجام می‌دهد شخصیت او را تشکیل می‌دهد نه آنچه می‌گوید». علت تکرار سرنوشت قهرمان من چیزی جز خودش نیست.

 

قهرمان در آخر داستان می‌فهمد که برای بار چندم است که آنچه فکر می‌کند با آنچه دیگران از او می‌بینند یکی نیست. می‌فهمد این رفتارش است که سرنوشتش را هر بار تکرار می‌کند، اما دیر شده است. رفتارهایی که در حالت معمول دیده نمی‌شوند و در مواقع حساس همه چیز را خراب می کنند. عادات ریزی که فقط وقتی لازم باشد پررنگ می‌شوند. می‌خواهم شخصیتش را ابتدا طبیعی و حتی مطلوب نشان دهم که کسی باورش نشود آن وقت که نباید همه چیز عوض می‌شود. آنچه سرنوشت رو می‌کند مثل همیشه غافلگیر کننده است. می‌خواهم در هر دو زندگی، اینها را توی چشم خودش(قهرمان) و خواننده بکنم  طوری که هر دو شوکه شوند. قهرمان از اینکه چه طور بدون اینکه بداند در بند دروغ هایی است که برای پنهان کردن تنهاییش دور خودش بافته، و خواننده برای اینکه بی رحمی دنیا را با مغز استخوانش احساس کند.

 


عکس مربوط به فیلم «پله آخر» است.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠
تگ ها :