قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

یاکریم


وقتی هایی که از دست روزگار گله داری و فکر می کنی تو را دور زده است. این وقت ها باید «حامد نیک پی» گوش کرد. یک جور ساز و صدای پُری دارد که وقتی دلت گرفته است سریع می رود سر اصل مطلب و خلاصت می کند. آن وقت شرکت باشی یا خانه یا داخل اتوبوس، باید سریع خودت را برسانی به او. اما نمی شود. بعد به در و دیوار بزنی،  بلکم از دست دنیای ارتباطات کاری برآید که جوابت می کند «همه راه های ارتباطی به او مسدود است». حالا شاید اپراتور تکنولوژی منظوری ندارد اما دل تو تاب مسدود را ندارد. باید صبر کنی. باید آرام باشی. باید گریه نکنی. از شرکت بیرون می زنی، دم در شرکت کله پا می شوی و با زانوی پاره داخل اتوبوس می شوی و زانویت داغ شده است، تکنولوژی زنگ می خورد و اشک ها پایین می آیند. البته شاید ترتیب این نباشد و کمی پس و پیش شوند. می خواستم مسابقه داستان نویسی شرکت کنم. امروز روز آخر آن است و من شرکت نکردم. کتاب هایم را گم کرده ام. لپتاپم دوباره دارد خراب می شود. حتی سریال هم نمی توانم ببینم.


روی پلاس ریلود می زنم و به صفحه سفیدش زل می زنم. به ترس هایم فکر می کنم. به ترس هایی که زیاد شده اند. از روزی که اشرف خانوم یک راست رفت سر اصل قضیه و بهانه هایم را همه الکی خواند و واقعیت را گذاشت جلو چشمم همین طور می ترسم. ترسی که می تواند دار و ندارم را به باد دهد. نباید بترسم اما دست خودم نیست. می فهمم که نباید  از واقعیت بترسم. ترس را فوت می کنم و کنترل تب را می زنم. چند بار می زنم و باز به صفحه خالی پلاس می رسم. آلت تب را می زنم و ...


هر روز که با تاکسی سر کار می روم، توی تاکسی ایده جدیدی برای حل مشکل ترافیک پیدا می کنم. حتی به گل فروش هایی که ازشان چیزی نمی خرم هم فکر می کنم. (کاش دیشب از آن بچه کوچک برایم گل می خریدی! دوست دارم گل برایم بخری.) و هر روز به آدم های چهار راه ولی عصر که چراغ قرمز را رد می کنند توی دلم فحش می دهم. بعد دیگر وارد رویاهایم می شوم. یک فولدر دارم توی اکانت یاهو که یک سری ایمیل را همیشه به آنجا منتقل می کنم تا سر فرصت بخوانم. سر فرصت که از ذهنم می گذرد، مثل وقتی می ماند که توی شرکت همراه یک سری مرد و زن با بوی عرق نشسته ایم و یکدفعه کسی پنجره را باز می کند و هوای خوبی می آید داخل و بعد هم زود می بندتش چون یک سری سردشان است، از جمله خودم. خلاصه اینکه این سر فرصت یک زمانی است که با الان فرق دارد. مشکلی ندارم. به چیزی فکر نمی کنم و فراغ خاطر دارم. بعد فرصت دارم سر فولدر مربوطه بروم و آن چند هزار ایمیل را بخوانم. ۲۸ سال گذشته اما هنوز هم آن سر فرصت نرسیده است.


شاید مشکل این همه احساساتی که از کلمات می ریزد این است که حس هایم زیادی قوی شده اند. زیادی می بینم، زیادی می شنوم، زیادی بو می کنم. و در کل زیادی حس می کنم. مثلا صدای نفس های همکاری که چند میز با من فاصله دارد را می شنوم. پلک زدن های مداوم هم کلاسی ام را در خواب می بینم. بوی هندوراسی را هنوز هم توی دماغم دارم. حتی زیادی می فهمم. وقتی از دستم ناامید می شود می فهمم، حتی اگر تلاش کند پنهان کند، باز هم می فهمم. زیادی هم خواب می بینم. چند شب پیش بود که خواب دیدم ندا موهایش را کوتاه کرده است. هفته پیش که دیدمش موهایش خیلی ناز شده بودند اما توی خوابم موهایش اندازه یک پسر بچه شده بودند.


شب ها در اتاق خوابم یک صدای خش خشی می آید. یک بار که پنجره باز بود فهمیدم که صدای خش خش دو کبوتر است که پشت دیوار اتاق من لانه دارند. شب ها گاهی از صدای خش خششان بیدار می شوم. بعد فکر می کنم که شاید دارند به قول خارخاسک کارای زناشویی می کنند. بعد دو یاکریم بدرنگ چاق را تصور می کنم که توی لانه شان به زور جا شده اند آن قدر وول می خورند که خش خش می کنند. بعد کبوترها انیمیشن می شوند و داخل دیوار در آسمان پر از دود پرواز می کنند. بعد دوباره خوابم می برد.

 

می خواند:
مجنون شبی دیوانه ام کردی تو کردی
ای دل بلا ای دل بلا ای دل بلایی آه
ای دل سزاواری که دایم مبتلایی


  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳۱
تگ ها :