قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

آخر قصه همینه

 


در این نوشته آخر داستان لو می‌رود.


دیشب قسمت آخر سریال دکستر را دیدم. آخرش دکستر کاری کرد که باید می‌کرد. همان تصمیم ناگهانی که مردها می‌گیرند و بخش غیرقابل درک دنیای مردها برای من است (من آن را می گذارم به پای تفاوت میان زنان و مردان). تصمیم به رها کردن زمانی که من فکر می‌کنم می‌توان هنوز ادامه داد. دکستر یکی از قهرمان‌های من است و می‌توانم بگویم بی‌شباهت به بقیه‌شان هم نیست. مانند همه آن‌ها همان طور که انتظار می‌رفت در آن بزنگاه تصمیمش را گرفت. گرچه به نظر من این رفتار اشتباه بود و می‌شد تصمیم دیگر را گرفت، اما در آن صورت دکستر دیگر دکستر نبود و شاید قهرمان من نمی‌شد.


دوستی یک بار به من گفت که تو یک آدم بسیار شر را می‌خواهی که فقط برای تو باشد. حقیقتش این طوری‌ها هم نیست اما از این لحاظ که در تناقض هستم خیلی هم بی‌ربط نگفت. من می‌دانم چه چیزی را دوست دارم. اما این ترس‌هایم هستند که باعث می‌شوند گاهی انتظارات خارق‌العاده‌ای از زندگی داشته باشم. همیشه در تقابل خواسته‌ها و ترس‌هایم گیر کرده‌ام. به عبارتی من دکستری را دوست دارم که آخرش «هپی-اند» تمام شود. اما می‌دانم آن دیگر دکستر نخواهد بود. هانا هم همین طور بود. او در دردسر بود. باید پنهان می‌شد. تنها کسی بود که دکستر می‌توانست جلوی او خودش باشد. دکستر را خیلی دوست داشت و دکستر در او خوبی‌هایی می‌دید که در کسی نمی‌دید. همه اینها عشق بین آن‌ها را تعریف کرد و این انتظار بزرگ را به وجود آورد. انتظاری که دکستر دوستش داشت و تمام زندگی‌اش را برای آن رها کرد. اما او دکستر است. اتفاقات بعدی شاید می‌توانستند نادیده گرفته شوند اما خواهرش می‌میرد و او تصمیمش را می‌گیرد. تصمیمی که اگر نگیرد دیگر دکستر نخواهد بود. و به این ترتیب آخر قصه همینه. او کسانی را که دوست دارد از دست خودش خلاص می‌کند و آن‌ها را رها می‌کند.

البته هنوز هم به نظر من اشتباه کرد.



پی‌نوشت. هانا جزو شخصیت‌های اصلی سریال نیست. شاید دبرا بیشتر جای بحث داشته باشد. به خصوص عکس‌العمل‌های لحظه‌ای او که برای من بسیار آشنا بود.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
تگ ها : dexter ، دکستر