قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

داستان کوتاه۱

 

ماشین‌ها در ترافیک روان خیابان به سمت ولیعصر سرازیر بودند. داشت به موهای خودش فکر می‌کرد. کاش الان او می‌نشاندش کنار مبل. خودش روی مبل می‌نشست. بعد اول با دست راستش موهای روی شانه راست را جمع می‌کرد، آهسته و آرام با انگشتانش روی گردن ردی برجا می‌گذاشت و هنوز امتداد آن تمام نشده، دست چپ از آن طرف موها را جمع می‌کرد و پشت سرش همه را با یک دست می‌گرفت. و در این مدت او چشم‌هایش را بسته بود و به هیچ چیزی فکر نمی‌کرد.

هر روز از این‌جا می‌گذشت اما ولیعصر را این چنین شلوغ و این قدر نارنجی ندیده‌ بود. غروب جمعه‌ای که فقط تنها نبود بلکه تنها مانده بود. فکر کرد تنها بودن و تنها ماندن دو دنیای دورند. گاهی تنها است. نه کسی منتظرتش است و نه منتظر کسی نشسته‌. فقط تنها نشسته‌. اما گاهی نه تنها منتظر است، که انتظارش پر بی‌راه است.

آن‌وقت دلش می‌خواست می‌گفت موها را سه دسته کند و سه بار ببافد. او می‌گفت باشد، فقط می‌خواست این‌قدر تکان تکان نخورد. پس همین‌طور میخکوب می‌نشست و به تاریک شدن هوای جمعه زل می‌زد.
 
فکر کرد کاش لااقل باد می‌آمد. جمعه عصر به یکباره همه جا در اوج شلوغی انگار گرد مرگ پاشیده باشند، مرده بود. همان طور شلوغ اما انگار در مه غلیظی گرفتار بود و در سکون غمگینی می‌لرزید. ماشین‌ها می‌رفتند. همه ماشین‌ها فقط می‌رفتند. هیچ کدام نمی‌آمد. خیابان شلوغ غروب‌زده یک طرفه‌.

بعد که او یک طرف موهایش را بافت، می‌گفت می‌خواهد در آینه نگاه کند. او ولی می‌گفت صبر کن. اصرار می‌کرد اما او دیگر جوابی نمی‌داد. فقط موهای سمت چپ را جمع می‌کرد و سریع‌تر از دفعه قبل شروع به بافتن می‌کرد. دستش همین طور عقب می‌رفت موهایش کشیده می‌شدند و الکی آخ کوتاهی می‌گفت و او خم می‌شد و گردنش را ماچ می‌کرد.

همین طور می‌رفت و تعداد آدم ها زیاد می‌شد. نگاهی از آن بالا به خیابان انداخت و دیگر رنگ غروب هم نبود. آرام آرام همه جا تاریک شد و زل زد به خیابان مرده که دیگر نارنجی نبود. خاکستری شده بود. شبیه یک عکس سیاه و سفید قدیمی شلوغ و یکطرفه. دلش خواست عکس را پاره کند. اما دلش نیامد.

بعد نوبت آخرین دسته موها می‌رسید. سه تکه‌اش می‌کرد و از آن بالا وسط می‌بافت و پایین می‌آمد. آنوقت او فقط آرام و مطیع به نور چراغ برق خیره می‌شد که حالا حتما پررنگ‌تر شده بود و تنها نوری بود که از شیشه داخل می‌شد و اتاق را روشن می‌کرد. و البته به صدای ماشین‌ها گوش می‌داد و بوق‌های ممتد موتورسوارها.
 
 
 
پی‌نوشت.
عکس از «دیوید برنت» که در ۱۰ دیماه ۵۷ گرفته شده است و در مجله تایمز چاپ شده است. عکس مربوط به خانه‌ای متعلق به ساواک است که آتش زده شده است. +
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٦