قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

لیوان بزرگ پر از چای

 

پایم را روی پله اول که گذاشتم ناخودآگاه پس کشیدم. یک سال شاید هم بیشتر بود که از این پل نگذشته بودم و حالا یاد یکباره طعم خوش آن شادی روی پل و طعم تلخ آن نگاه منتظر در کافه گلویم را خشکاندند. همین که به بالای پله‌ها نگاه کردم، فهمیدم اشک روی گونه‌ام پایین آمد.

دیر کرده بودم و پل خالی‌تر از الانش شادمانه دست‌هایم را روی میله‌هایش می‌کشاند و فرصت نبود بایستم و رو به غروب آلوده ماشین‌ها فریاد بزنم «من خوشبختم»! همین که از پل گذشتم، آخرین کسی که دلم می‌خواست در این دنیا ببینم را اتفاقی دیدم. یک آن دلم لرزید، چون نشانه بدی بود. اما توجه نکردم و سعی کردم به آنچه در انتظارم بود فکر کنم.

فکر می‌کردم همان طور باشد که بار اول دیده بودمش. انتظار داشتم همان نگاه لرزان و شیطان را بر صورت و دست‌ها‌یم که اکنون دور لیوان بزرگ پر از چای را گرفته بودند، احساس کنم. اما تلخی نگاه مرده خیره به زیرسیگاری همچون تبری بر ستون فقراتم فرود آمد و بعد از آن فقط فندک بود که تق و تق صدا می‌کرد. بقیه‌اش را خوب حفظ بودم. بار اول نبود. تمام آن‌ها که گفت و گفتم جز تکرار یک خاطره تلخ نبود.

دیگر دوست نداشتم از روی این پل بگذرم. سرم را پایین انداختم و برگشتم.

 

درباره عکس

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٩
تگ ها : دل‌تنگی