قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

مصدق و مردان بزرگ

 
 
 
نمایش «این نوبت از کسان» تمام شد. من اجرای یکی به آخرش را رفتم. از آن کارهایی بود که روی دل آدم دست می گذارد. همان جایی که امیدهای سربریده را گور کرده ام دست می گذارد. وقتی دست گذاشت هنوز داغ بود. گورستان دلم را می گویم. هنوز تازه بود. گورهای داغی که در هر کدامشان چیزی را خاک کرده بودم.
 
یک حس غریبی برای نسل ما به ارمغان گذاشته شد که دارد ته نشین می شود. یک جور احساس شکست شاید. بیشتر شبیه به یک بغضی می ماند که در گلویم گیر کرده است. فریادهایی که زدم در هوا معلق ماندند. اما فقط این نیست. یک حس عذاب وجدانی هم همراه آن است که این گونه دردش را بیشتر می کند. بازی خوب «محمدرضا نجفی» بسیار عالی این احساس را برای من یادآوری کرد. من خودم را جای او گذاشتم.
 
من زیر باد پنکه به گوشه ای زل می زنم و مانند اسکل ها گه گاهی به کنج دیوار لبخند می زنم. دارم به عشق داشته یا نداشته ام فکر می کنم. من حوصله ام که سر می رود، نشانه می گیرم و کتم را روی جالباسی پرتاب می کنم. من درگیر مشکل دل و روده ام هستم. من تا اولین انفجار بیخ گوشم نخورد و ترس از جان نداشته باشم، هنوز به یک ساعت مرخصی و رفتن به تیاتر فکر می کنم. من انقدر گیج شده ام که، نه، گیج نه، آن قدر دست و پایم را گم کرده ام که، شاید هم آن قدر غافلگیر شده ام، باز هم نه، آن قدر ترسو شده ام که دیگر نمی شنوم. من بلدم جواب هایی را پشت تلفن بدهم. اما کار دیگری نکرده ام. من با صدای اولین انفجار به خودم شاشیدم. من در انتها ریدم! من، ملت، با احساسی از ناتوانی و شرمی از غفلت، ریدم.
 
اوج اجرا، آن جایی که تلفنچی مخصوص جناب نخست وزیر آخرین بار با مصدق تلفنی صحبت کرد و تکلیف خواست، همان جایی که فکر کردم محمدرضا واقعا با آن دنیا تماس گرفته است و دارد حرف های به قول خودش، آن پیرمرد را گوش می کند، همان جا که مصدق به او گفته بود که «از اول شروع کنید»! همان جا دقیقا، همان جا شکست و امید به هم گره خوردند و بغض من هم ترکید. می خواستم هق هق بزنم. شاید هم زدم. فکر می کنم خطایی کرده ام اما بدون اینکه انتظارش را داشته باشم بخشوده شده ام و فرصتی دیگر به دستم داده اند. شاید هم این ها نیست و فقط ترسیده ام.
 
رفتار همه مردان بزرگ همین گونه است. عبارت «مردان بزرگ» شاید یک کلیشه باشد، اما این کلیشه همچنان وجود دارد. این کلیشه جزو کلیشه های خوبی است که وقتی می بینیش به عظمت آن اقرار می کنی. مردان بزرگ همه به یک سیاق نیستند اما همه منش بزرگی دارند. این جمله هم کلیشه بود. نمی توانم احساسم را بیان کنم. همین ها که کلیشه ها می گویند، همه شان را احساس کردم. مردان بزرگ فکر نمی کنند، حرف های بزرگ می زنند. آخ مردان بزرگ، مردان بزرگ. مردان بزرگ به خاطر من سال ها حبس می کشند. فدا می شوند. مردان بزرگ به من ایمان دارند. من تاب این همه را دارم؟ 
 
باید از اول شروع کنم.
 
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱