قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

تن خسته

امروز صبح تو تاکسی گریه کردم. کتفم درد می کرد. درد زیادی داشت. عینک آفتابی به چشمم بود. ولی اشکام پایین میومدن. فکر نکنم کسی متوجه شده باشه. یک لحظه تنم را یک جسم لش خسته دیدم که نتراشیده و به زور سرپا، نشسته داخل تاکسی در حالی که به زحمت سعی می کند خودش را به مسافر بغلی نزند. چه طور متوجه نشده بودم؟ اینقدر بیگانه شده ام با تنم که این تنبل نیمه جان را فراموش کرده ام. هر روز تمام ولیعصر باید بکشانمش سر کار. هر روز باید این ور و آن ورش کنم. توی اتوبوس بتابانمش. تنی که حتی نای تکان خوردن هم ندارد. باید برایش سرپناهی پیدا کنم تا بی خانمان نباشد. باید غذایش دهم تا نمیرد. باید آبش دهم تا نفس بکشد. باید حمامش کنم. باید خرجش کنم. آن وقت دیروز دو کوچه دینام کولر را بلند کرد تا تعمیرگاه، زوارش انگار در رفت. خسته که می شود این تن را دیگر مگر می شود تکان داد؟ حالا هم که کتفم درد گرفته است. اگر تن نداشتم که مراقبش باشم شاید دلیلی برای سردرگمی هم نداشتم. شاید دیگر هیچ مشکلی نداشتم. شاید دیگر فکر نمی کردم. اصلا فکر کردن اختراع نمی شد، چون نیازی به آن نبود.

 

پی نوشت:

۱.دلم باران می خواد

۲. عکس از کارتون وال-ای

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٩
تگ ها : غرغر