قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

خواب

 

عمارت بزرگی بود. ستون‌های فراوانی داشت، با گچ‌بری‌های زیبا، اما همه سفید. حتی کف هم سفید بود. عمارتی خالی از هر شیء و رنگ. آدم‌ها تازه آنجا را ترک کرده بودند و من در عمارت تنها بودم. جایی با او قرار داشتم. با گوشی همراهی که آنتن نمی داد سعی در تماس گرفتن بودم. فایده زیادی نداشت. مقصد را در خواب کاملا می‌شناختم. به سمت انتهای سالن بزرگ عمارت حرکت کردم. در قهوه‌ای رنگ، سفیدی خواب را به هم زد. در چوبی بزرگی بود که نتوانستم بازش کنم. برگشتم تا به در انتهای دیگر سالن بروم، که پیرزنی با کت قهوه‌ای کمی روشن را دیدم. موهای پوشیده و تیپی ساده و رسمی پشت سرم می‌آمد. انگار او هم می‌خواست خارج شود. یکه خوردم. شاید هم ترسیدم. اما به روی خودم نیاوردم. فقط به او گفتم این در بسته است. با نفس‌های مضطرب و گام‌های سریع‌تر به سمت در دوم حرکت می‌کردم. می‌ترسیدم پشت سرم را نگاه کنم. این یکی در نیمه‌باز بود. از لای در که خارج شدم، دلم طاقت نیاورد. برگشتم و دیدم پیرزن هم پشت سرم اما کمی دورتر به سمت در می‌آید. بیرون بسیار آشنا بود اما در خواب. کوچه‌ای عریض با درختانی کوتاه و بلند در دو طرف. شیبی داشت که آن طرفش معلوم نبود. از شیب بالا رفتم. اما آنجا که انتظارش را داشتم نبود. گم شده بودم. فضای کوچه عادی بود و مشکل این بود که نمی‌دانستم راه از کدام طرف است. هر چه سراشیبی‌های بیشتری را بالا می‌رفتم بیشتر احساس می‌کردم گم شده‌ام.

 

پی‌نوشت. عکس تزیینی و از فیلم هامون است.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠
تگ ها : خواب

جهان از نگاه راننده تاکسی

 

راننده: الو؟ صدام میاد؟ بگو! چه کار کنم؟ من هر کاری تو بگی می کنم. الان دارم می روم میدان ولی عصر، بعد تو را بر می دارم. چی؟ خب هر طوری که بگی؟ باشه.  اول می‌روم آنجا بعد،‌ می‌آیم دنبال تو. باشه.

مسافر جلو: آقا مسیر بعدی شما کجاست؟

- بعد کجا؟

- بعد از ولی عصر؟

- شما کجا می‌خواهی بروی؟

 - ونک

- نه. من ونک نمی روم. باید دخترم را ببرم بیمارستان. امروز می خواهند عملش کنند.

- خدا شفا بدهد.

- توکل به خدا. ایشالا همانی می شود که نوشته. ما کاره ای نیستیم. همه چیز معلوم و نوشته شده است.

ترمز دستی را می کشد. دوباره راه می افتد.

- اصلا قصه آفرینش نوشته شده، خوانده شده، بسته شده گذاشته شده کنار. این ها هم که می گویند همه دروغ است. آتش کجا بود.

ترمز می زند جلو مسافر کنار خیابان.

- مستقیم تا سر کارگر.

سرش را به نشانه پاسخ منفی تکان می دهد. سرعت را بالا می برد. دور می زند داخل ولیعصر

- خدا مگر بیکاره هیزم جمع کنه. اینها را یک سری آدم لمپن ساختن تا سر ما را گول بزنن. وگرنه این حرفها چیه. همه ش دروغه. همان طوری که خدای تبارک و تعالی گوسفند را برای ما حلال کرد و همان لحظه که سرش را می بریم از این دنیا می رود، ما هم همان موقع که می میریم، یک هفته هم طول نمی کشد که جسدمان شروع می کند به ترکیدن. یک هفته هم نه.

پشت چراغ قرمز ترمز دستی را می کشد.

- یک هفته دیگر همه جای جسد ترکیده. جسد می پوسد و شروع می کند ترکیدن. اولین جا که ترکید، کرم می زند. این کرم ها هی زیاد می شوند و تمام گوشت های جسد را می خورند. استخوان ها را نمی توانند بخورند. بعد ...

شروع به حرکت می کند. مسافر سرش را به نشان تایید تکان می دهد و گاهی به جلو و گاهی به راننده نگاه می کند.

- بعد این کرم ها همدیگر را می خورند. قوی تر ها ضعیف تر ها را می خورند. تعدادی کرم باقی می مانند که به ریشه گیاهی، درختی چیزی در آن اطراف می رسند. و آن را می خورند. روح ما در بُعد نباتی خودش ظهور می کند!

دست به سبیلش می کشد و لاین عوض می کند.

- می دانید که سه بُعد داریم. بُعد نباتی، بُعد حیوانی و بُعد انسانی. بُعد انسانی که ظاهرا همین است. بُعد نباتی که پیدا کنیم، برگ این گیاه را حیوانی می خورد و بُعد حیوانی پیدا می کنیم. خدای تعالی خودش آدم را در این بُعد قرار می دهد و به ما نشان می دهد. حالا یکی گرگ می شود، یکی گاو می شود، یکی هم خوک می شود.

ماشینی بوق می زند. راننده به او راه می دهد.

- یکی هم شیر می شود.

مکث می کند. مسافر چیزی نمی گوید.

- بله آقا. خدا به این طریق آدم ها را به ما نشان می دهد. اصلا خوب و بد این دنیا نزد خود آدم است. شما تا حالا دیدی کسی به ادیسون فحش بدهد؟ دیدی کسی به ابن سینا فحش بدهد؟ به نیوتن فحش بدهد؟ حالا آقای ایکس و ایکسریگ همه دارند بهشان فحش می دهند.

مسافر به او زل زده است: «بله»

- آدم که یک کار خوب می کند، خدای تبارک و تعالی کیف می کند. خودش هم کیف می کند. امام زمان وجودش از او خوشحال می شود. حالا نامه انداختن داخل چاه و اینها همه الکی است. اگر آدم هر کار خوبی بکند، امام زمان با خود اوست. او خوشحال می شود. اگر هم کار بدی بکند، خودش ناراحت می شود. می گوید این کار از من سر زد؟ آن وقت امام زمان درون خودش هم از او ناراحت می شود. اصلا آدم حالش گرفته می شود.

- سر مطهری

- بیا. بیا.

زنی با بچه ای دو ساله می نشینند.

- این طوریه آقا. تمام اینها که در مخ ما کرده اند دروغ است. خدا خودش مهربان است.

ماشینی بوق ممتد می زند.

- خفه شو! گوسفند.

- ممنون آقا پیاده می شوم.

 

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧