قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

چرخه بی‌فرجام

 

گاهی اتفاقات چنان رقم می‌خورد که یک‌سر تمام مشکلات به یک نفر ختم می‌شود و وقتی آن یک نفر خود متوجه ماجرا می‌شود، شروع می‌کند به انکار کردن و دست و پا زدن در منجلابی که باعث پیچیده‌تر شدن و بغرنج‌تر شدن هرچه بیشتر مشکلات می‌شود. قبول این حقیقت که با حذفش مشکلات خود به خود تمام می‌شوند، بسیار سخت است. ولی دردناک‌تر از آن زمانی است که فرد ناامید می‌شود و تمام دنیا انگار بر سرش خراب می‌شود. نه بدتر از آن است. چیزی بدتر از شکست. یک جور احساس ناتوانی و بیچارگی به او دست می‌دهد که تحملش بسیار سخت است. با این حال دوباره شروع می‌کند به امید بستن، دست و پا زدن و برای بار هزارم تلاش کردن. اما باز هم متوجه می‌شود که بی‌فایده است. این منجلابی که از هر طرف به خود او ختم می‌شود دوباره پدیدار می‌شود. این وجودی که مایه مشکلات است عین خود اوست. همان چیزی است که خودش ساخته و دوستش دارد اما باعث تمام بدبختی‌هایی شده است که بوی تعفن می‌دهد. ذات امیدوار و مایل به بقای او باز هم به تلاش وامی‌دارتش و همچنان به دنبال راه حلی می‌گردد. این چرخه همچنان ادامه پیدا خواهد کرد چون او خودش را دوست دارد و نمی‌خواهد حذف شود. فقط یک راه برای پایان یافتن این چرخه وجود دارد و آن هم یک نیروی خارجی است. یک کسی غیر از خود فرد که زورش بیشتر باشد. کسی که او هم می‌داند راه حلی جز حذف فرد مشکل‌آفرین نیست. او دست به کار می‌شود و کمر همت می‌بندد تا همه چیز را درست کند. باید بی‌رحم باشد چرا که فرد مشکل‌آفرین دست و پا خواهد زد، تلاش خواهد کرد، التماس خواهد کرد و صحنه‌های رقت‌انگیزی را خواهد ساخت. کمر بستن به حذف یک انگل دلی می‌خواهد از سنگ.

عکس بی‌ارتباط به موضوع است، از اینجا+

راستی، این آهنگ پیشنهاد می‌شود: آخر قصه از دنگ‌شو

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥
تگ ها : غرغر ، دل‌تنگی