قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

خاتمی عزیز


با عبای مشکی ندیده بودمش. اصلا از نزدیک تا حالا ندیده بودمش. تازه فهمیدم چرا نگذاشتند ما ردیف آخر بنشینیم. آن لحظه که با سالن پر روبرو شدیم فکر کردم کاش حالا که خاتمی هم می آید کمی جلوتر می‌نشستیم. اما دیگر کاریش نمی‌شد کرد. یک ردیف مانده به آخر نشستیم. دم در آقای شهسواری اشاره کرده بود که آقای خاتمی هم می‌آیند. من نگرفتم، فکر کردم منظورش این است که در انتخابات شرکت خواهد کرد، آخر آن روزها هر که را می‌دیدم در مورد اینکه چه کسانی کاندید خواهند شد، بحث می‌کردند. وارد سالن که شدیم آرمان گفت شنیدی گفت آقای خاتمی هم می‌آید، کاش جلو جا بود! آقای سناپور خودش جلو نشسته و خنده کرد. تازه دوزاریم افتاد. خلاصه که آقای خاتمی از در عقب تر سالن وارد شد و به سمت ردیف پشتی ما آمد، چند ردیف آخر بلند شده بودیم و همه سلام می‌دادند. با همان لبخندی که میدانید سر تکان می‌داد و جواب می‌داد و رد می‌شد. تا اینکه بالاخره درست در صندلی عقب من نشست. چه لهجه شیرینی و چه مرد نازنینی. سال‌ها بود که دیگر دیدن آدم‌های معروف جزو آرزوهایم نبود، اما چه کنم که مانند یک بچه هر چند دقیقه یکبار برمی‌گشتم تا ببینمش. اصلا نمی‌دانم چه طور فیلم را دیدم. از فیلم راضی نبودم، اما در دلم از کارگردانش تشکر کردم. آخر هرچه باشد به خاطر فیلم ایشان بود که الان داشت همین طور قند در دلم آب می‌شد. همیشه دوستش داشتم. اولین بار خاطرم هست خانه مان در محله فرهنگیان قدیم بوکان بود. حال محاسبه ندارم تا دقیقا بگویم چند سالم بود، دوازده سیزده سال مثلا، به سن رای دادن نرسیده بودم. بار اولی بود که آقای خاتمی برای ریاست جمهوری پیروز شده بودند. صحنه ای که در خاطرم مانده را نمی‌دانم چه طور توصیف کنم. خوشحالی را در چهره پدرم که دم در ایستاده بود و در دست‌های مادرم که دست من را گرفته بود و با دست دیگرش در را نگه داشته بود احساس می‌کردم. خانه ما کنار کوه نعلشکن بود. هوا تاریک شده بود. تعداد آدم‌های زیادی در پای کوه و روی دامنه کوه داشتند شادی می‌کردند. سروصدا می‌کردند، یادم نمی‌آید شعار بود یا صرفا فریاد شادی. ولی زیاد بودند و رد می‌شدند. آن روز در سینما هم همان شعف در دلم بود. و همان بچه شیطانی شده بودم که سرک می‌کشید و چهره مردی را که خنده بر لب پدرم گذاشته بود را روی عکس‌ها و پوسترهای ریخته شده دنبال می‌کرد. شاید تا آخر فیلم ده باری برگشتم و نگاهش کردم. پیر شده بود. خاتمی دوست داشتنی.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٦
تگ ها : خاتمی عزیز

مردانه آرام یا آشفته

 

درباره رمان «آپارتمان، دریا» نوشته «احمدرضا احمدی»

رمان با این شعر از «رنه شار» شروع می‌شود و با همان شعر پایان می‌پذیرد.

«همان ضربه‌هایی که به زمینش می‌افکند، در عین حال، به پیشباز زندگی‌اش می‌فرستاد، به پیشباز سال‌های آینده‌ای که اگر خونی از او می‌رفت، دیگر تنها به سبب ستم یک تن نمی‌بود. آنگاه، مثل درختچه‌ای که از ریشه‌های خود نیرو می‌گیرد و ترکه‌های زخمی‌اش را به تنه مقاوم خود می‌فشرَد، پس‌پس می‌رفت و در زبان‌‌بستگی این دانش و بی‌گناهی خود فرود می‌امد. سرانجام می‌گریخت، پنهان می‌شد و شاهانه احساس خوشبختی می‌کرد. به چمنزار و سد نی‌هایی می‌رسید که گل و لایشان را نوازش و رعشه خشکشان را احساس می‌کرد. چنین می‌نمود که شریف‌ترین و پابرجاترین چیزهایی که زمین آفریده‌ است او را، به تلافی، به فرزندی پذیرفته‌اند.
باز اگر دست می‌داد، کار را از سر می‌گرفت، تا آن زمان که با از میان رفتن ضرورت قطع رابطه، آسیب‌پذیرتر و نیرومندتر از پیش، راست قامت میان آدمیان قد برافرازد.»


کتاب، یک مردانه آشفته و در عین حال آرام است. داستان مردی است که به «چسب مدام»ی که هر شب تلفن می‌کند و آزارش می‌دهد عادت کرده است. مردی که آن نگاه عاشقانه سال‌ها پیش را به تازگی بوی باران میان روزمرگی‌اش به خاطر دارد و عشق ناکامش را هر لحظه مزه مزه می‌کند. مردی که آنقدر تنهاست که وقتی عاشق چشم‌های عسلی و گیسوهای بلوطی و دست‌های نوازنده می‌شود تلفن را بر می‌دارد و به آتش‌نشانی، اطلاعات دارویی، اوژانس و خیلی‌ها دیگر زنگ می‌زند و می‌پرسد «اگر کسی در این موقع شب عاشق شود، چه باید بکند». مردی که هنوز بوی مادرش مقدس‌ترین بوی کره زمین است و نه سرطان، نه بیکاری، نه بی‌پولی، نه همسر سابق و نه صاحبخانه طلبکار بلکه مرگ مادرش آن آخرین و شاید تنها ضربه‌ایست که به واقع از پا درش می‌آورد. مردی که بهترین دوستی دارد که سال‌هاست از او بیخبر است ولی همیشه می‌دانسته در درماندگی‌اش به او پناه خواهد بود. انگار منتظر این درماندگی باشد. مردی که شکست را نمی‌ایستد که رها می‌کند و می‌رود. مردی که با تمام این احوالات آغوشش باز است. شاید نه برای او که هر شب زنگ می‌زند و یا سوال همیشگی را می‌پرسد یا گیر می‌دهد. اما آغوشش باز است. برای ویولون‌سل نوازی که از سازش عسل می‌ریزد. برای دریایی که انتهای راهرو سرریز می‌کند. برای زیبایی که هر روز صبح راه رفتنش را نگاه می‌کند. برای خاطراتی که زیر باران‌های پاریس فقط یک بار رخ داده‌اند و برای رویا.
 
 
پی‌نوشت. آهنگ زیبای فرانسوی از Indila Derniere را گوش کنید.
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٤