قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

پدر

 

هوای سرد تند تند به صورتم میخورد. پدر با قدم های بلند راه می‌رفت و دست من را محکم گرفته بود. مثل همیشه ساکت بودم و گوش میدادم. "حواست رو جمع کن، مراقب باش سرما نخوری". هنوز هم بدجور سرما  میخورم. اما در آن سفر سرما نخوردم، در عوض به سفر طولانی در ماشین عادت نداشتم و جلو همه دانش آموز ها بالا آوردم و مجبور شدم تا آخر سفر شکلک های پسرکی را تحمل کنم که هر وقت نگاهش میکردم ادای بالا آوردن در میاورد. مسابقات آزمایشگاهی دوم شده بودم و آن پسر اول شده بود. پسر دوست بابام بود. داشتند برای مسابقه استانی ما را به ارومیه میبردند. "تمرکز کن و به دقت به سوالات جواب بده. تو دختر باهوشی هستی، حتما اول میشی". پدرم همیشه به من افتخار میکرد و اعتماد عجیبی داشت که من بهترین هستم. این را در فشار دست هایش بر دستهای کوچک م هنگام گفتن جمله آخرش کاملا حس کردم. فکر میکنم دوم شدم. یعنی با یک دختر دیگر امتیاز یکسان داشتیم، به همین دلیل دوباره از ما یک سوال پرسیدند، من هل شدم و سر خروس بادنما را اشتباه کردم.

 

المپیاد کامپیوتر مقام دوم آورده بودم و برای کلاس های آموزشی به مدت یک هفته راهی استان میشدم. باز صبح سرد زمستانی دست در دست پدر به سمت محل اتوبوس برف های آفتاب زده را زیر پا له میکردیم. پسرکی که اول شده بود را یک بار در اداره دیده بودم. پدر می‌گفت "آن پسری که اول شده از روستای... است. فرقی ندارد آدم کجا باشد همت کند میتواند موفق باشد. من مطمینم تو از او هم بهتری". پدرم خود روستایی بود و به سختی درس خوانده بود. معلم شده بود و برای هر چیزی در زندگی تلاش کرده بود و موفق هم شده بود. دخترش را خوب میشناخت می‌دانست دغدغه من رقابت با پسریست که از من بهتر شده، ولی عادت نداشت سخنرانی کند. یک جمله ساده می‌گفت. "تو از او هم بهتری". با لحنی که  انگار همه چیز روبهراه است. در آن المپیاد مقامی نیاوردم البته.

 

روز کنکور داشتم فکر میکردم اصلا قبول هم نشدم سال بعد میخوانم. در زیرزمین خانه‌مان درس می‌خواندم اما همه‌اش حواسم می‌رفت و گاهی ساعت‌ها به جای درس خواندن در حال خیال‌بافی بودم. داستان‌ها برای خودم می‌بافتم و در آن‌ها زندگی می‌کردم. گاهی هم گوش به صدای ویولون پسر همسایه می‌دادم که اغلب بعدازظهرها تمرین می‌کرد. روز کنکور بر خودم و پسر همسایه و تمام خیال‌بافی‌هایم لعنت می‌فرستادم. می‌دانستم خوب نخوانده‌ام و شانس تنها راه باقی مانده است. بعد از امتحان پدر منتظرم بود. حسابان را بد زده بودم. لبخند پدر را دیدم. گفتم "نمیدانم خوب بود یا نه". فهمید راضی نیستم" گفت "نگران نباش" و بوسم کرد  و تا خانه، از در و دیوار و آدم ها حرف زدیم. تهران قبول شدم.

 

امیرآباد را بالا میرفتیم. احساس غربت، خوشحالی و استرس همزمان دلم را آشوب کرده بود. باز ساکت بودم و گوش میدادم. دستهایم در دستهای پدرم گره خورده بود و امیدوار بودم هیچ وقت امیر اباد تمام نشود. پدرم خیلی حرف زد. از دانشگاه، آدمهای جدید، بزرگ شدن، و شهر غریب. همه را خودش تجربه کرده بود. لای تمام حرف هایش ولی غصه ای بود که پنهان شدنی نبود. تا ساعتی دیگر باید من را میگذاشت و می‌رفت. نگران همه چیز بود. "همه جور ادم همه جا هستند. اما تا زمانی که به آنها احترام بگذاری به تو احترام خواهند گذاشت". سکوت کرد. "همزبانی اولین دلیل دوستی نیست. آدم های خوب را پیدا کن و با انها دوست شو. تو مهربان و خوبی، میدانم حالت خوب خواهد بود". بق، بغض یا چیزی شبیه اینها در من بود که قورتش میدادم. دو سال بعد که خواهرم را آورد و به من سپرد آرامتر و مطمین تر بود. وقتی سفارش خواهرم را به من کرد، افتخار را در چشمهایش دیدم.

 

چند روز قبل توی تاکسی نشسته بودم. راننده داشت به دقت به یک برنامه رادیویی گوش می‌کرد. گویا یک آقای روانشناسی بود که داشت از نکات ساده‌ای که باید در حرف زدن با بچه‌ها رعایت کرد صحبت می‌کرد. اینکه بچه با اعتماد به نفس زاده نمی‌شود. مثال‌های جالب و ساده‌ای می‌زد که نشان دهد یک جواب ساده به بچه چطور می‌تواند او را قوی‌تر بارآورد. به فکر فرو رفتم. حالا بعد از نزدیک به سی سال زندگی، هنوز همان جملات ساده پدرم را به خاطر دارم که شاید خلاصه‌ترین و تاثیرگذارترین جملات در زندگی‌ام بوده‌اند.

 

پی‌نوشت. عکس، نقاشی زهرا است از اینجا+

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٢
تگ ها : پدر

تکرار حقیقت

 

تیاتر «مردی برای تمام فصول» به کارگردانی آقای فرمان‌آرا خوب نبود. بازی‌ها و کارگردانی ضعیف بود. با این وجود این چیزی نیست که می‌خواهم بگویم. خوشبختانه متن و دیالوگ‌های آقای رابرت بولت آن‌قدر قوی هستند که از دیدن تیاتر پشیمان نباشم و حتی در بخش‌هایی از آن اشکی نه دخترانه که اشکی از روی تاسف و ماتم یا دلتنگی در چشم‌هایم جمع شوند.

داستان تکراری مقاومت، داستان تکراری انتخاب و داستان تکراری مرد عام. «من مرد عام هستم»های سیامک صفری در این نمایش(که می‌توان گفت تنها بازیگر صحنه بود که خوب بازی کرد)، جملاتی آشنا را به دنبال داشت؛ جملات روزمره. و در انتهای نمایش این خود مرد عام بود که سر «سر تامس مور» را می‌زند در حالی که مور از او می‌خواهد از این کارش شرمنده نباشد. مور اما مرد آرام و بی‌آزاری است (که کیانیان برازنده بازی در آن نقش است، اما آنچنان که باید ظاهر نشد). مور همه‌چیز داشت. زن، بچه، مال، مقام، دوست. بله دوستانی که تا بسیار حاضر بودند در کنار او باشند اما این بسیار بالاخره از جایی برایشان مقدور نبود. دیالوگ‌هایی که مور برای دفاع از کار خود با زنش، دخترش، دوستش و همه‌گان دارد بوی شعار ندارد و آن‌قدر واقعی و دلچسب بر زبان مور جاری است که همه حتی مرد عام می‌داند درست می‌گوید. "من مرد عام هستم. مور مرد بسیار خوبی است. این را فقط من نمی‌گویم. بروید نوشته‌هایش را بخوانید." بله همه می‌دانند او یک مرد عادی نیست. او یک مرد خوب است. و این تفاوت او در رفتارهای روزمره‌اش و نیز تصمیمات بزرگش دیده می‌شود. او هرآنچه می‌گوید عمل می‌کند و هرآنچه به نظرش درست نیست را تایید نمی‌کند. به خاطر همین تفاوت سال‌ها به زندان می‌افتد. وقتی دخترش از او می‌خواهد سوگند یاد کند، "سوگندی که قلبی نیست. مگر خودتان نگفتید اگر از اعماق دل نباشد قبول نیست. سوگند دروغ بخورید تا نجات پیدا کنید(نقل به مضمون)" دخترک از او مصلحت می‌خواهد. اما نه دخترک و نه دیگران نمی‌دانند که حقیقت‌هایی هستند که وجود یک آدم را می‌سازند. حقیقت‌هایی که انسان بدون آنها دیگر خودش نیست. حقیقت‌هایی که مصلحت برنمی‌تابند. حقیقت‌هایی که شعار نیستند و باید برای زنده نگه داشتن آن‌ها هزینه کرد. دخترک این‌ها را نمی‌داند.

من در این صحنه از نمایش اشک‌هایم جاری شد. چنان دل‌تنگ شده بودم برای حرف حساب، برای دیالوگ خوب، و برای مردی که پای حرفش می‌ایستد. بدتر از همه می‌دانستم که من مرد عام هستم. من کاره‌ای نیستم. او که مدت‌هاست در حصر است و زندگی‌اش را فدا کرده مرد خوبی است. همه می‌دانیم. میر ما مرد خوبی است. بروید حرف‌هایش را بخوانید. اما من فقط مرد عام هستم...

 

پی‌نوشت. عکس از کامران چیذری

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۸