قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

چرخه بی‌فرجام

 

گاهی اتفاقات چنان رقم می‌خورد که یک‌سر تمام مشکلات به یک نفر ختم می‌شود و وقتی آن یک نفر خود متوجه ماجرا می‌شود، شروع می‌کند به انکار کردن و دست و پا زدن در منجلابی که باعث پیچیده‌تر شدن و بغرنج‌تر شدن هرچه بیشتر مشکلات می‌شود. قبول این حقیقت که با حذفش مشکلات خود به خود تمام می‌شوند، بسیار سخت است. ولی دردناک‌تر از آن زمانی است که فرد ناامید می‌شود و تمام دنیا انگار بر سرش خراب می‌شود. نه بدتر از آن است. چیزی بدتر از شکست. یک جور احساس ناتوانی و بیچارگی به او دست می‌دهد که تحملش بسیار سخت است. با این حال دوباره شروع می‌کند به امید بستن، دست و پا زدن و برای بار هزارم تلاش کردن. اما باز هم متوجه می‌شود که بی‌فایده است. این منجلابی که از هر طرف به خود او ختم می‌شود دوباره پدیدار می‌شود. این وجودی که مایه مشکلات است عین خود اوست. همان چیزی است که خودش ساخته و دوستش دارد اما باعث تمام بدبختی‌هایی شده است که بوی تعفن می‌دهد. ذات امیدوار و مایل به بقای او باز هم به تلاش وامی‌دارتش و همچنان به دنبال راه حلی می‌گردد. این چرخه همچنان ادامه پیدا خواهد کرد چون او خودش را دوست دارد و نمی‌خواهد حذف شود. فقط یک راه برای پایان یافتن این چرخه وجود دارد و آن هم یک نیروی خارجی است. یک کسی غیر از خود فرد که زورش بیشتر باشد. کسی که او هم می‌داند راه حلی جز حذف فرد مشکل‌آفرین نیست. او دست به کار می‌شود و کمر همت می‌بندد تا همه چیز را درست کند. باید بی‌رحم باشد چرا که فرد مشکل‌آفرین دست و پا خواهد زد، تلاش خواهد کرد، التماس خواهد کرد و صحنه‌های رقت‌انگیزی را خواهد ساخت. کمر بستن به حذف یک انگل دلی می‌خواهد از سنگ.

عکس بی‌ارتباط به موضوع است، از اینجا+

راستی، این آهنگ پیشنهاد می‌شود: آخر قصه از دنگ‌شو

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥
تگ ها : غرغر ، دل‌تنگی

داستان کوتاه٢ - انتقام

نادر از تاکسی پیاده شد و ساکش را روی دوش گذاشت. این دو سال چه قدر طول کشیده بود که نصف پولی که همراه داشت را کرایه تاکسی حساب کرد. از کنار تاکسی‌های زرد و سبز به سمت میدان حرکت کرد. صدای جوشکاری کارگرهای ساختمان در حال ساخت بلند شد، لحظه‌ای برگشت و به ساختمان خیره شد. ساکش را جابه جا کرد و دوباره راه افتاد. قدم‌هایش عجله‌ای ناخواسته داشتند. فریاد محسن را شنید که در صدای جوشکاری محو می‌شد. فریادی که کابوس شبهایش بود. به میدان که رسید ساکش را زمین گذاشت و به ساعت نگاهی انداخت. هوا خنک بود و قطره‌های باران در هوا معلق مانده بودند.

وانت آبی با شتاب جلویش ترمز زد. صادق از آن پیاده شد و با دستان باز برای در آعوش کشیدنش جلو آمد. به جز کاپشن نوی که تا حالا ندیده بود هیچ عوض نشده بود. لبخند تمام چهره‌اش را پر کرد و محکم بغلش کرد. «خیلی مردی اوستا. دلم برات یک ذره شده بود». نادر در حالی که به چشم‌های صادق خیره بود، فکر کرد چه قدر رفاقت در نگاهش واضح است. با صدایی بغض کرده جواب داد «خودت مردی رفیق» و دوباره اما اینبار کوتاه‌تر بغلش کرد.

تا صادق ترمز دستی را کشید، سیگارش را آتش زد و با بیرون دادن اولین دود احوال پرسی‌هایش شروع شد. از همه کس و همه چیز پرسید چون فکر می‌کرد در این دو سال باید همه عوض شده باشند اما تقریبا تمام جواب‌ها با «مثل دو سال پیش» یا «همان‌طور که بود» شروع می‌شد. در یک لحظه فکر کرد که فقط برای او که تنها بوده عین یک عمر گذشته. با صدای صادق از فکر درآمد: « تو تعریف کن. شنیده‌ام جای سر زدن به دوست و آشنا در همین دو روزی که بیرونی شاخ و شونه کشیدی؟ می‌خواهی سگ‌کشی راه بیاندازی؟ دلت برای زندان تنگ شده؟ فکر آن طفل معصوم را نمی‌کنی؟» جمله آخر را باکمی مکث گفت و انگار پشیمان شده باشد آهسته تمامش کرد. دست‌هایش را روی فرمان قفل کرده بود و هر از گاهی نگاهی به آینه سمت خودش می‌انداخت. نادر چیزی نگفت تا اینکه صادق به آرامی دوباره شروع کرد: «می دانم چه در دلت می گذرد رفیق. می‌دانم بلایی که سر او آمد چه قدر» جمله‌اش را تمام نکرده بود که نادر پرید وسط حرفش که «بلایی که سر او آمد؟ از تو دیگر بعید است داش صادق. این بلا را سر او آوردند. او را کشتند. به خدای همان طفل معصوم او را کشنتد. من را از زندان می‌ترسانی؟ از آن طفل معصوم حرف می‌زنی؟ اگر من از خون رفیقم بگذرم، فردا با چه رویی به بچه‌ام یاد بدهم غیرت داشته باشد. اگر من در حق رفیقم مردی نکنم چه طور او را مرد بزرگ کنم؟ چه‌طور پیش او سر بلند کنم؟» چشمش روی پسر بچه ماشین جلویی قفل شد. غصه‌ای که از وقتی چشمش به صادق افتاده بود از یادش رفته بود در چشمهایش حلقه شد.

نزدیک مفصد بودند که صادق انگار از فکر درآمده باشد نگاهی به نادر انداخت و گفت: «نادر خان، من خودم می‌دانم چه شده و که کرده. از مردانگی برای من حرف می‌زنی؟ من که می‌دانم کار همان قرمساغ بوده. اما مگر خط و نشان کشیدن هم شد مردانگی؟». موتور سواری با سرعت زیاد از کوچه بیرون آمد. صادق به سرعت ترمز گرفت. انگار منتظر این حرکت بوده باشد، بی‌درنگ شیشه را پایین کشید و داد و فریاد کرد. موتور سوار که رفت ادامه داد: «مگر نمی‌دانی آدم بکشی می‌کشندت» تن صدایش بالاتر رفته بود «تازه اگر دستت بهش برسد این کار من و تو نیست برادر من. او زرنگ بود، شانس آورد یا هرچه. تو باید به این آتش یسوزی؟ زبانم لال تو را هم بکشند راحت می‌شوی؟ همین را می‌خواهی؟ آن پدر سگ آدم دارد، فکر کردی الکی است؟». فرمانش را چرخاند و وارد کوچه باریکی شد. با لبخندادامه داد: «دلمان برایت تنگ شده بود اوستا. گفتم بیایی اینجا چند وقت، هم ببینمت، هم باهات صحبت کنم، این قدر هم قیافه‌ات را درهم نکن که نازنین منتظرت است. کلی این چند وفت دلتنگی پری خانوم را می‌کرد». ماشینش را پارک کرد و پیاده شدند. نادر خنکای باد را دوست داشت. از همه تهران همین یک کوچه‌اش را دوست داشت. در را که زد زیر لب به او گفت: «نازنین برایت نقشه کشیده که پری را آشتی دهی. همه‌اش این چند روز به فکرت بوده و حرف شماها را می‌زد. از وقتی درآمدی سراغش نرفتی؟ بچه‌ات راندیدی؟ باید حسابی بزرگ شده باشد» سپس نفس بلندی کشید و ادامه داد: «خدا بزرگ است رفیق. این قدر اخم و تخم نکن» و وارد شدند. نادر انگار از دست تمام عالم دلخور باشد احساس کرد نمی‌خواهد اینجا بماند. دلیلش را نمی‌دانست اما انگار همه را در مرگ رفیقش مقصر می‌دید. نگاهی به حیاط انداخت. عوض نشده بود. به دنبال تغییری سر می‌گرداند که صدای خوشامدید زن صادق بلند شد. نادر فکر کرد دو سال زیاد هم طول نکشیده است.

***

صادق با برادر پری قرار گذاشته بود تا پری را دعوت کنند تهران و نادر برای دیدنش به خانه آنها برود تا آشتی‌شان دهند. هنوز به خانه علی نرسیده بودند. نازنین داشت مثل همیشه حرف می‌زد و حرف‌هایش هر دو را ساکت کرده بود. نادر حرف‌ها را نمی‌شنید. داشت به پسرش فکر می‌کرد و اینکه دو سال او را ندیده است. در همین فکرها بود که شکی که گاهی سراغش می‌آمد، قلبش را فشرد. «آیا به ندیدن بچه‌اش می‌ارزید؟ به از هم پاشیدن زندگی‌اش چی؟» سوال‌هایی که آزارش می‌داد و چهره‌اش را درهم فرو می‌کرد همین‌طور بی‌جواب در سرش تکرار می‌شد. مغازه‌هایی را تماشا می‌کرد که پشت سر هم ردیف بودند و آدم‌هایی که کار داشتند و هر یک طرفی می‌رقتند. بوی ماهی فروشی دماغش را پر کرد. یاد دوست قدیمی‌اش افتاد از صادق پرسید «از مجید خبر داری؟ هنوز ماهی می‌فروشد؟» صادق جواب داد: ‌«اتفاقا ماه پیش مهمانشان بودیم. عالی است. سرش به زندگی گرم است. شزیک دارد الان. با هم جایی اجاره کرده‌اند تا ماهی‌هایشان را بفروشند. کارش گرفته حسابی».

در که باز شد، اول نازنین و بعد صادق وارد شدند و بعد نادر. پسرش سمت در دوید و در بغل پدر آرام شد. نادر او را بوسید، بو کرد و محکم فشار داد و با گفتن «مرد کوچک من» او را نگاه کرد. مرد کوچک نگاهش کرد، ابروهایش را بالا داد به طوری که تمام صورتش پر از ذوق بود و محکم فریاد زد «بابا» و باز در بغل پدر آرام گرفت. به نظرش آمد چه قدر شبیه خودم شده است. «بابا زندان بودی؟» خودش آن روز که داشت می‌رفت به پری گفته بود «مرد کوچکم بزرگ شده و نباید به او دروغ بگویی.» پری داخل بود و از پشت پنجره آن‌ها را می‌دید. از چهره‌اش معلوم نبود که عصبانی است یا دلتنگ. اشک‌های حلقه زده، از پشت شیشه پیدا بود. نادر نمی‌دانست چرا این دو سال یک بار هم به دیدنش در زندان نیامده بود و از طرفی هم چرا برخلاف تلاش‌های پدرش، طلاقش را نگرفته بود. آیا در آن لحظه تمام آن دو سال را می‌توانست فراموش کند؟ بغل کردن پسر چند دقیقه‌ای به طول انجامید تا اینکه علی با خنده گفت: «دایی جان به ما هم نوبت بده بابایت را بغل کنیم». نادر انگار که تمام غصه‌هایش به یکباره از صورت باریکش شسته شده بود، مغذرت‌خواهی کرد و علی را در آغوش کشید. گفت: «چطوری برادر» و لبخند زد. نادر سراغ پری را گرفت و با اشاره علی، مرد کوچکش را بغل کرد و به او گفت «سنگین شدی بابا» و به سمت در ورودی رفت.

پری تا او را دید، اشک‌هایش روی گونه ریخت و نادر او را در آغوش گرفت. سر او را روی سینه‌اش گرفت و دست‌هایش را  دورش حلقه کرد و چند ثانیه هر دو نفس نکشیدند. بویی که دیگر داشت فراموشش می‌شد تمام ریه‌اش را پر کرد. بالاخره گفت: «دو سال نیامدی» و پری جواب داد: «قسم خوردم اگر بری نمی‌آیم. یادت نیست؟».

***

نادر برای اولین بار بعد از زندان رفتنش، از زندان و آدم‌هایش حرف زد و از اینکه دوستی داشته است که به او خیلی کمک کرده و از اینکه خیلی سخت بوده و چه قدر دلش می‌گرفته گفت و بعد هم نگاهی به پری انداخت. موهایش روشن تر شده بود. پری لبخند زد و او سرش را پایین انداخت. صادق شروع کرد به تعریف کردن ماجرای ساختمان جدیدی که روی آن کار می‌کنند و اینکه هر روز که دیر می‌جنبند کلی ضرر می‌کنند و قیمت‌ها سر به فلک کشیده است. برای نادر مهم نبود. فکر کرد اگر با صادق دوست نمی‌شد، اگر محسن را راضی نکرده بود، اگر برای کار تهران نمی‌آمدند الان محسن زنده بود و اینجا بینشان نشسته بود. دلش گرفت و بلند شد و به سمت در رفت. گفت «می‌روم سیگاری بکشم». بعد از سیگارش داخل که می‌آمد شنید که نازنین می‌گوید: «می‌شنود علی آقا. الان وقت این حرف‌ها نیست». مکثی کرد و گوش داد. چیزی دستگیرش نشد. برگشت داخل و پری را صدا زد.

به حیاط آمدند. پری روی تخت کنار حوض نشست. انگار دنبال حرفی می‌گشت. نادر کنارش نشست و به چشم‌هایش خیره شد. در حالی که نگاهش بین چشم‌های پری در آمد و رفت بود گفت «چشم‌های رویایی من. هر شب خواب‌شان را می‌دیدم». پری گفت: «چرا نادر؟ چرا؟» نادر گفت: «چی چرا عزیزم؟» «چرا این کار را با من و بچه‌ات کردی؟» و بغضش ترکید. نادر اشک‌هایش را پاک کرد. خیلی به او نزدیک شده بود. همان قدری که در خواب‌هایش نزدیکش می‌شد و بعد از خواب می‌پرید. گفت: «فکر می‌کردم تو درک کنی. محسن دوست من بود. محسن بخشی از زندگی من بود. او را کشتند. می‌فهمی؟ کشتند؟» نمی‌خواست صدایش بالا برود. بر خودش مسلط شد و پرسید ‌«در مورد چه حرف می‌زدند که من نباید می‌شنیدم. از این مردک خبری شده؟» پری فقط نگاهش کرد. در نگاهش چیزی نبود، نه ملامت نه شادی. گفت ‌«خواهش می‌کنم پری. من تا این کار را به انجام نرسانم نمی‌توانم آرام بگیرم. نمی‌توانم به زندگی برگردم. راه دیگری ندارم. پری تو که می‌دانی وضعیتم چه طور است. پری به خاطر زندگی‌مان. من متوجه شدم صادق هم چیزهایی می‌داند که نمی‌گوید. از تو می‌پرسم. چه شده پری؟» پری دماغش را گرفت و گفت: «هنوز هم همان حرف‌ها. می‌دانم فقط منم که برایت مهم نیستم.» نادر لب‌هایش را به هم فشرد و چشم‌هایش را تنگ کرد و کمی ملتمسانه نگاهش کرد. پری ادامه داد «مجتبی را دیده‌اند که برگشته است. گویا جایی که بوده مریض می‌شود و کسی نبوده از او نگهدای کند، برگشته خانه مادرش.». نادر سرخ شد. دلش فرو ریخت. دنیا چرخید. پری با نگرانی گفت ‌«آرام باش نادر. خواهش می‌کنم». نادر لبخند زورکی تحویل زنش داد. و گفت «باید بروم. همین حالا. حلالم کن زن» و رفت.

***

هوا تاریک شده بود.عجله‌ای نداشت انگار. اطرافش را نگاه نمی‌کرد. سنگ فرش‌ها را می‌دید که دو تا یکی جایشان می‌گذاشت. دم در سفید بزرگی ایستاد. رفت آن طرف پیاده‌رو. خواست سیگاری آتش بزند که فهمید پاکتش خالی است. پاکت را مچاله کرد و پشت سرش پرت کرد. بالا سرش را نگاه کرد. روی دیوار روبرو سیم کشیده بودند. از پشت آن سیم‌ها ماه کامل و کوچک با ستاره‌ای آن قدر پررنگ که با وجود ماه داشت سوسو می‌کرد، او را به یاد زندان انداخت. با خودش فکر کرد روزهای زندان به جای دو هفته، انگار دو سال پیش بوده‌اند. به سمت در سفید رفت. که در باز شد. خودش بود. نادر ایستاد. داشت در را می‌بست که نادر سر تا پایش را نگاه کرد. به نظرش عوض شده بود. صدایش کرد:‌«مجتبی». مجتبی خوشکش زد. نادر نیشخندی زد. دستش را در هوا تکان داد انگار بخواهد چیزی بگوید و پشیمان شده باشد. سرش را تکان داد و به چشم هایش خیره شد و ادامه داد: «بر هرچی نامرده لعنت». مجتبی هنوز خشکش زده بود. نادر ادامه داد: ‌«دو سال منتظر بودم تا ببینمت نارفیق» این را آرام و پر از نفرت ادا کرد و با ضربه‌ای محکم مجتبی را هل داد. مجتبی تازه به خودش آمد و شروع کرد به من و من کردن. مشت اول را که خورد فهمید زورش نمی‌رسد. نادر دوباره خیز برداشت و یقه‌اش را گرفت. مجتبی فریاد زد «تو هم همان قدر مقصر بودی که من. تو را اگر جای من گیر انداخته بود، تو پرتش می‌کردی.» نادر یقه‌اش را محکم‌تر گرفت و به صورتش نزدیک شد. ترس را در صورت مجتبی دید و پرسید «کسی خانه است؟» با داد ادامه داد «گفتم کی خانه است؟». مجتبی با سر جواب داد کسی نیست.

وارد خانه شدند. نادر چنان فریاد می‌کشید و فحش می‌داد که صدای مجتبی محو می‌شد. با مشت و لگد به جانش افتاده بود و مجتبی فقط فرصت داشت فریاد بکشد «می خواست من را بکشد، قسم می‌خورم» نادر نمی‌شنید. آن قدر زد تا خسته شود. آخرین لگد را که زد چاقویش را درآورد. مجتبی ملتمسانه فریاد زد «می‌خواست من را بکشد. داشت خفه‌ام می‌کرد همه چیز سریع بود. به خدا قسم هنوز هم نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. قسم می‌خورم به جان تو اگر تو هم بودی همین اتفاق می‌افتاد» از درد به خودش می‌پیچید و با دست سرش را گرفته بود. نادر از پشت بازویش را دور گردن او انداخت و گفت «به جایش من خفه‌ات می‌کنم ناکس». مجتبی زجه‌زنان فریاد می‌زد که «خودت که می‌دانی. محسن دیوانه بود» «حداقل آدم‌کش نبود عوضی» این را زیر گوش مجتبی فریاد زده بود. «به جان خودم داشت خفه‌ام می‌کرد. اگر هلش نمی‌دادم الان من آن دنیا بودم. خودت شنیدی که مهندس شهادت داد. از شانس من افتاد روی آن تخته شکسته. باور کن نادر. راست می‌گم. به جان بچه‌ات» «جان خودت کثافت. مهندس را هم خریدی تا در بری. اما نمی‌دانی کسی از دست من در نرفته است.» «تقصیر تو هم بود نادر. اگر آن شوخی بی‌مزه را نمی‌کردی، اگر قضیه شیرین را لو نمی‌دادی؟» «آخرش که چه؟» «تو که می‌دانستی او دیوانه است. می خواست من را بکشد. قضیه ناموس بود نادر. او من را تهدید کرد و من هم...» «تو هم چه؟ کشتی‌اش؟» فریادش درد داشت و بغضش داشت می‌ترکید. مجتبی ادامه داد:‌»من هم گفتم دیروز خواهر کوجولویت مهمانم بوده. دروغ گفتم. خواستم بسوزد. نمی دانستم دیوانه می‌شود. فکر می‌کردم می‌داند دروغ می‌گویم. داشت خفه‌ام می‌کرد راست می‌گویم نادر به جان خودم». «تو که می‌دانستی به ناموس حساس است احمق. با ناموس مردم چه کار داری؟ فکر کردی مثل خودت بی‌غیرت است؟ نه. محسن مرد بود. محسن آن پرنده کوچکش را مثل غنچه، پاک بزرگ کرده بود. آمد تهران همه‌اش می‌ترسید شرمنده پدر و مانر خدابیامرزش شود، آن وقت بی‌غیرتی مثل تو...» داد می‌زد و مجتبی را رها کرده بود. دور اتاق می‌چرخید «به همین سادگی باید می‌مرد؟ باید می‌کشتیش. من که باورم نمی‌شود. دوسال پیش باید انتقامش را می‌گرفتم که نشد. اما این بار، این بار انتقامش را می‌گیرم. انتقامت را می‌گیرم محسن. قسم خورده‌ام که انتقامت را می‌گیرم» اشک در چشم هایش بود و فریاد از گلویش بیرون می‌زد. رو به مجتبی کرد و گفت«سرش را که در دست گرفتم هنوز جان داشت. برایش قسم خوردم که انتقامش را می‌گیرم.» چاقویش را کشید و به سرعت به سمت مجتبی خیز برداشت. تلاش مجتبی بی‌ثمر بود. چاقو را روی گلویش گذاشته بود. مجتبی چنان ترسیده بود انگار کاملا تسلیم شده است. بی‌حرکت در چنگش بود. هرم نفس‌هایش را روی دستش حس کرد. فکر کرد اگر ببُرد، دیگر نفس نخواهد کشید. یاد محسن افتاد و شیرین. یاد غریبی‌شان افتاد. دلش فشرده شد. یاد پسرش افتاد که چه قدر بزرگ شده بود. یاد پری افتاد با اشک‌های ریخته و نریخته این دو سال. باد پنجره را به هم زد و عرق سرد را روی شانه‌هایش احساس کرد. نتوانست ببُرد. رهایش کرد. رفت و در را محکم بست. صادق و علی نفس زنان رسیده بودند دم در. دنبال پاکت سیگارش گشت. نداشت. همان سنگ فرش‌ها را برگشت و دو تا یکی جایشان گذاشت.

 

پی‌نوشت. عکس دختری از آلمان غربی را نشان می‌دهد که از پشت شیشه پنجره آپارتمان‌شان که به صورت خشنی تصویر سیم‌های خاردار دیوار برلین را منعکس می‌کند، به بیرون خیره شده است. از اینجا+

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۱

داستان کوتاه۱

 

ماشین‌ها در ترافیک روان خیابان به سمت ولیعصر سرازیر بودند. داشت به موهای خودش فکر می‌کرد. کاش الان او می‌نشاندش کنار مبل. خودش روی مبل می‌نشست. بعد اول با دست راستش موهای روی شانه راست را جمع می‌کرد، آهسته و آرام با انگشتانش روی گردن ردی برجا می‌گذاشت و هنوز امتداد آن تمام نشده، دست چپ از آن طرف موها را جمع می‌کرد و پشت سرش همه را با یک دست می‌گرفت. و در این مدت او چشم‌هایش را بسته بود و به هیچ چیزی فکر نمی‌کرد.

هر روز از این‌جا می‌گذشت اما ولیعصر را این چنین شلوغ و این قدر نارنجی ندیده‌ بود. غروب جمعه‌ای که فقط تنها نبود بلکه تنها مانده بود. فکر کرد تنها بودن و تنها ماندن دو دنیای دورند. گاهی تنها است. نه کسی منتظرتش است و نه منتظر کسی نشسته‌. فقط تنها نشسته‌. اما گاهی نه تنها منتظر است، که انتظارش پر بی‌راه است.

آن‌وقت دلش می‌خواست می‌گفت موها را سه دسته کند و سه بار ببافد. او می‌گفت باشد، فقط می‌خواست این‌قدر تکان تکان نخورد. پس همین‌طور میخکوب می‌نشست و به تاریک شدن هوای جمعه زل می‌زد.
 
فکر کرد کاش لااقل باد می‌آمد. جمعه عصر به یکباره همه جا در اوج شلوغی انگار گرد مرگ پاشیده باشند، مرده بود. همان طور شلوغ اما انگار در مه غلیظی گرفتار بود و در سکون غمگینی می‌لرزید. ماشین‌ها می‌رفتند. همه ماشین‌ها فقط می‌رفتند. هیچ کدام نمی‌آمد. خیابان شلوغ غروب‌زده یک طرفه‌.

بعد که او یک طرف موهایش را بافت، می‌گفت می‌خواهد در آینه نگاه کند. او ولی می‌گفت صبر کن. اصرار می‌کرد اما او دیگر جوابی نمی‌داد. فقط موهای سمت چپ را جمع می‌کرد و سریع‌تر از دفعه قبل شروع به بافتن می‌کرد. دستش همین طور عقب می‌رفت موهایش کشیده می‌شدند و الکی آخ کوتاهی می‌گفت و او خم می‌شد و گردنش را ماچ می‌کرد.

همین طور می‌رفت و تعداد آدم ها زیاد می‌شد. نگاهی از آن بالا به خیابان انداخت و دیگر رنگ غروب هم نبود. آرام آرام همه جا تاریک شد و زل زد به خیابان مرده که دیگر نارنجی نبود. خاکستری شده بود. شبیه یک عکس سیاه و سفید قدیمی شلوغ و یکطرفه. دلش خواست عکس را پاره کند. اما دلش نیامد.

بعد نوبت آخرین دسته موها می‌رسید. سه تکه‌اش می‌کرد و از آن بالا وسط می‌بافت و پایین می‌آمد. آنوقت او فقط آرام و مطیع به نور چراغ برق خیره می‌شد که حالا حتما پررنگ‌تر شده بود و تنها نوری بود که از شیشه داخل می‌شد و اتاق را روشن می‌کرد. و البته به صدای ماشین‌ها گوش می‌داد و بوق‌های ممتد موتورسوارها.
 
 
 
پی‌نوشت.
عکس از «دیوید برنت» که در ۱۰ دیماه ۵۷ گرفته شده است و در مجله تایمز چاپ شده است. عکس مربوط به خانه‌ای متعلق به ساواک است که آتش زده شده است. +
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٦

لیوان بزرگ پر از چای

 

پایم را روی پله اول که گذاشتم ناخودآگاه پس کشیدم. یک سال شاید هم بیشتر بود که از این پل نگذشته بودم و حالا یاد یکباره طعم خوش آن شادی روی پل و طعم تلخ آن نگاه منتظر در کافه گلویم را خشکاندند. همین که به بالای پله‌ها نگاه کردم، فهمیدم اشک روی گونه‌ام پایین آمد.

دیر کرده بودم و پل خالی‌تر از الانش شادمانه دست‌هایم را روی میله‌هایش می‌کشاند و فرصت نبود بایستم و رو به غروب آلوده ماشین‌ها فریاد بزنم «من خوشبختم»! همین که از پل گذشتم، آخرین کسی که دلم می‌خواست در این دنیا ببینم را اتفاقی دیدم. یک آن دلم لرزید، چون نشانه بدی بود. اما توجه نکردم و سعی کردم به آنچه در انتظارم بود فکر کنم.

فکر می‌کردم همان طور باشد که بار اول دیده بودمش. انتظار داشتم همان نگاه لرزان و شیطان را بر صورت و دست‌ها‌یم که اکنون دور لیوان بزرگ پر از چای را گرفته بودند، احساس کنم. اما تلخی نگاه مرده خیره به زیرسیگاری همچون تبری بر ستون فقراتم فرود آمد و بعد از آن فقط فندک بود که تق و تق صدا می‌کرد. بقیه‌اش را خوب حفظ بودم. بار اول نبود. تمام آن‌ها که گفت و گفتم جز تکرار یک خاطره تلخ نبود.

دیگر دوست نداشتم از روی این پل بگذرم. سرم را پایین انداختم و برگشتم.

 

درباره عکس

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٩
تگ ها : دل‌تنگی

آخر قصه همینه

 


در این نوشته آخر داستان لو می‌رود.


دیشب قسمت آخر سریال دکستر را دیدم. آخرش دکستر کاری کرد که باید می‌کرد. همان تصمیم ناگهانی که مردها می‌گیرند و بخش غیرقابل درک دنیای مردها برای من است (من آن را می گذارم به پای تفاوت میان زنان و مردان). تصمیم به رها کردن زمانی که من فکر می‌کنم می‌توان هنوز ادامه داد. دکستر یکی از قهرمان‌های من است و می‌توانم بگویم بی‌شباهت به بقیه‌شان هم نیست. مانند همه آن‌ها همان طور که انتظار می‌رفت در آن بزنگاه تصمیمش را گرفت. گرچه به نظر من این رفتار اشتباه بود و می‌شد تصمیم دیگر را گرفت، اما در آن صورت دکستر دیگر دکستر نبود و شاید قهرمان من نمی‌شد.


دوستی یک بار به من گفت که تو یک آدم بسیار شر را می‌خواهی که فقط برای تو باشد. حقیقتش این طوری‌ها هم نیست اما از این لحاظ که در تناقض هستم خیلی هم بی‌ربط نگفت. من می‌دانم چه چیزی را دوست دارم. اما این ترس‌هایم هستند که باعث می‌شوند گاهی انتظارات خارق‌العاده‌ای از زندگی داشته باشم. همیشه در تقابل خواسته‌ها و ترس‌هایم گیر کرده‌ام. به عبارتی من دکستری را دوست دارم که آخرش «هپی-اند» تمام شود. اما می‌دانم آن دیگر دکستر نخواهد بود. هانا هم همین طور بود. او در دردسر بود. باید پنهان می‌شد. تنها کسی بود که دکستر می‌توانست جلوی او خودش باشد. دکستر را خیلی دوست داشت و دکستر در او خوبی‌هایی می‌دید که در کسی نمی‌دید. همه اینها عشق بین آن‌ها را تعریف کرد و این انتظار بزرگ را به وجود آورد. انتظاری که دکستر دوستش داشت و تمام زندگی‌اش را برای آن رها کرد. اما او دکستر است. اتفاقات بعدی شاید می‌توانستند نادیده گرفته شوند اما خواهرش می‌میرد و او تصمیمش را می‌گیرد. تصمیمی که اگر نگیرد دیگر دکستر نخواهد بود. و به این ترتیب آخر قصه همینه. او کسانی را که دوست دارد از دست خودش خلاص می‌کند و آن‌ها را رها می‌کند.

البته هنوز هم به نظر من اشتباه کرد.



پی‌نوشت. هانا جزو شخصیت‌های اصلی سریال نیست. شاید دبرا بیشتر جای بحث داشته باشد. به خصوص عکس‌العمل‌های لحظه‌ای او که برای من بسیار آشنا بود.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
تگ ها : dexter ، دکستر

فیلم گذشته

 

 

 به نظرم چیزی که فیلم نشان می دهد تفاوت شخصیت ها در گذشته شان است. بهتر بگویم، رویارویی با گذشته است که آدم ها را از هم متفاوت می کند نه چیز دیگری.


احمد شاید به سختی و با گذشت بیش از چهار سال اما بالاخره توانسته است با گذشته کنار بیاید و به همین دلیل در اکنون فیلم، فارغ از گذشته است و جز خاطرات نه چندان آزار دهنده، بار دیگری به دوش نمی کشد. و در بین آدم هایی که سایه هایی از گذشته روی صورتشان افتاده، آرام تر و صبورتر و عاقل تر به نظر می آید. اما فیلم اصراری بر این موضوع نکرده است که او عاقل تر است، به خصوص که در گذشته اش برخلاف اکنون افسرده بوده و حالت روحی خوبی نداشته است. اما این احساس صبوری در مقابل بقیه به دلیل رهاییش از گذشته ایست که روحش را آزار می داده و دیگر آزار نمی دهد. او تنها کسی است که در اکنون فیلم، آدمیست با احساسات طبیعی. او شاید میل به گذشته دارد، اما آنقدر نیست که به سوی آن گامی بردارد. و همین خونسردی زیاد او را می رساند.

 
ماری اما بر عکس. هنوز هم گوشه هایی از گذشته در نگاهش، رفتارش و زندگی اش حضور دارد. در حدی که احمد هم متوجه می شود. گذشته ماری بیشتر از آنکه فراموش شده باشد، در زندگی اش حل شده است. اگرچه به نظر می رسد برای فراموش کردن یا ادامه دادن هم مرد دیگری پیدا کرده است و هم بچه ای در شکم دارد که همه نشانه های امید به آینده هستند، اما با جلو رفتن فیلم متوجه می شویم فرار او بی فرجام بوده است و تمام این تلاش ها جز اعصاب خوردی و افسوس چیزی برایش به ارمغان نیاورده است. او سعی در قایم کردن گذشته پشت همه اینها داشته است، اما به راحتی دستش رو می شود و شاید شکست های گذشته برایش خیلی بیشتر از آنچه انتظار می رود تمام شده است. در واقع این زن مثل گمگشته ایست که راه را گم کرده و به هر ریسمانی خود را می آویزد اما آنچه می خواهد پیدا نمی شود.


اما سمیر با احمد متفاوت است. او هم گذشته ای دارد که خیلی دور نیست. اتفاقات بدی در آن افتاده است که تقصیری در آنها احساس نمی کند، همچنین قبل از آن اتفاقات، زندگی اش را به میل خودش کنار گذاشته و به دنبال زندگی بهتر با ماری وارد رابطه شده است. به ظاهر باید راضی تر از همه باشد و فراموش کردن گذشته از همه راحت تر. اما نه. او آنقدر فاصله نگرفته که فراموشی برای نلرزیدن دل کافی باشد. او اصراری در برگشت به گذشته اش ندارد و حتی به نظر نمی رسد گذشته اذیتش کند. اما همین که با گذشته اش روبه رو می شود شاید لحظه ای پایش می لغزد و مجددا به آن متصل می شود. مرد دوم داستان می تواند با گذشته نه چندان دورش دوباره ارتباط برقرار کند. و جا دارد دوباره تاکید کنم گذشته ای که خود کنارش گذاشته بود.

 

بله. این رویارویی آدم های گذشته با گذشته است که سه آدم متفاوت و البته آشنا را به تصویر می کشد.



  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤
تگ ها : فیلم ، گذشته

خواب

 

عمارت بزرگی بود. ستون‌های فراوانی داشت، با گچ‌بری‌های زیبا، اما همه سفید. حتی کف هم سفید بود. عمارتی خالی از هر شیء و رنگ. آدم‌ها تازه آنجا را ترک کرده بودند و من در عمارت تنها بودم. جایی با او قرار داشتم. با گوشی همراهی که آنتن نمی داد سعی در تماس گرفتن بودم. فایده زیادی نداشت. مقصد را در خواب کاملا می‌شناختم. به سمت انتهای سالن بزرگ عمارت حرکت کردم. در قهوه‌ای رنگ، سفیدی خواب را به هم زد. در چوبی بزرگی بود که نتوانستم بازش کنم. برگشتم تا به در انتهای دیگر سالن بروم، که پیرزنی با کت قهوه‌ای کمی روشن را دیدم. موهای پوشیده و تیپی ساده و رسمی پشت سرم می‌آمد. انگار او هم می‌خواست خارج شود. یکه خوردم. شاید هم ترسیدم. اما به روی خودم نیاوردم. فقط به او گفتم این در بسته است. با نفس‌های مضطرب و گام‌های سریع‌تر به سمت در دوم حرکت می‌کردم. می‌ترسیدم پشت سرم را نگاه کنم. این یکی در نیمه‌باز بود. از لای در که خارج شدم، دلم طاقت نیاورد. برگشتم و دیدم پیرزن هم پشت سرم اما کمی دورتر به سمت در می‌آید. بیرون بسیار آشنا بود اما در خواب. کوچه‌ای عریض با درختانی کوتاه و بلند در دو طرف. شیبی داشت که آن طرفش معلوم نبود. از شیب بالا رفتم. اما آنجا که انتظارش را داشتم نبود. گم شده بودم. فضای کوچه عادی بود و مشکل این بود که نمی‌دانستم راه از کدام طرف است. هر چه سراشیبی‌های بیشتری را بالا می‌رفتم بیشتر احساس می‌کردم گم شده‌ام.

 

پی‌نوشت. عکس تزیینی و از فیلم هامون است.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠
تگ ها : خواب

جهان از نگاه راننده تاکسی

 

راننده: الو؟ صدام میاد؟ بگو! چه کار کنم؟ من هر کاری تو بگی می کنم. الان دارم می روم میدان ولی عصر، بعد تو را بر می دارم. چی؟ خب هر طوری که بگی؟ باشه.  اول می‌روم آنجا بعد،‌ می‌آیم دنبال تو. باشه.

مسافر جلو: آقا مسیر بعدی شما کجاست؟

- بعد کجا؟

- بعد از ولی عصر؟

- شما کجا می‌خواهی بروی؟

 - ونک

- نه. من ونک نمی روم. باید دخترم را ببرم بیمارستان. امروز می خواهند عملش کنند.

- خدا شفا بدهد.

- توکل به خدا. ایشالا همانی می شود که نوشته. ما کاره ای نیستیم. همه چیز معلوم و نوشته شده است.

ترمز دستی را می کشد. دوباره راه می افتد.

- اصلا قصه آفرینش نوشته شده، خوانده شده، بسته شده گذاشته شده کنار. این ها هم که می گویند همه دروغ است. آتش کجا بود.

ترمز می زند جلو مسافر کنار خیابان.

- مستقیم تا سر کارگر.

سرش را به نشانه پاسخ منفی تکان می دهد. سرعت را بالا می برد. دور می زند داخل ولیعصر

- خدا مگر بیکاره هیزم جمع کنه. اینها را یک سری آدم لمپن ساختن تا سر ما را گول بزنن. وگرنه این حرفها چیه. همه ش دروغه. همان طوری که خدای تبارک و تعالی گوسفند را برای ما حلال کرد و همان لحظه که سرش را می بریم از این دنیا می رود، ما هم همان موقع که می میریم، یک هفته هم طول نمی کشد که جسدمان شروع می کند به ترکیدن. یک هفته هم نه.

پشت چراغ قرمز ترمز دستی را می کشد.

- یک هفته دیگر همه جای جسد ترکیده. جسد می پوسد و شروع می کند ترکیدن. اولین جا که ترکید، کرم می زند. این کرم ها هی زیاد می شوند و تمام گوشت های جسد را می خورند. استخوان ها را نمی توانند بخورند. بعد ...

شروع به حرکت می کند. مسافر سرش را به نشان تایید تکان می دهد و گاهی به جلو و گاهی به راننده نگاه می کند.

- بعد این کرم ها همدیگر را می خورند. قوی تر ها ضعیف تر ها را می خورند. تعدادی کرم باقی می مانند که به ریشه گیاهی، درختی چیزی در آن اطراف می رسند. و آن را می خورند. روح ما در بُعد نباتی خودش ظهور می کند!

دست به سبیلش می کشد و لاین عوض می کند.

- می دانید که سه بُعد داریم. بُعد نباتی، بُعد حیوانی و بُعد انسانی. بُعد انسانی که ظاهرا همین است. بُعد نباتی که پیدا کنیم، برگ این گیاه را حیوانی می خورد و بُعد حیوانی پیدا می کنیم. خدای تعالی خودش آدم را در این بُعد قرار می دهد و به ما نشان می دهد. حالا یکی گرگ می شود، یکی گاو می شود، یکی هم خوک می شود.

ماشینی بوق می زند. راننده به او راه می دهد.

- یکی هم شیر می شود.

مکث می کند. مسافر چیزی نمی گوید.

- بله آقا. خدا به این طریق آدم ها را به ما نشان می دهد. اصلا خوب و بد این دنیا نزد خود آدم است. شما تا حالا دیدی کسی به ادیسون فحش بدهد؟ دیدی کسی به ابن سینا فحش بدهد؟ به نیوتن فحش بدهد؟ حالا آقای ایکس و ایکسریگ همه دارند بهشان فحش می دهند.

مسافر به او زل زده است: «بله»

- آدم که یک کار خوب می کند، خدای تبارک و تعالی کیف می کند. خودش هم کیف می کند. امام زمان وجودش از او خوشحال می شود. حالا نامه انداختن داخل چاه و اینها همه الکی است. اگر آدم هر کار خوبی بکند، امام زمان با خود اوست. او خوشحال می شود. اگر هم کار بدی بکند، خودش ناراحت می شود. می گوید این کار از من سر زد؟ آن وقت امام زمان درون خودش هم از او ناراحت می شود. اصلا آدم حالش گرفته می شود.

- سر مطهری

- بیا. بیا.

زنی با بچه ای دو ساله می نشینند.

- این طوریه آقا. تمام اینها که در مخ ما کرده اند دروغ است. خدا خودش مهربان است.

ماشینی بوق ممتد می زند.

- خفه شو! گوسفند.

- ممنون آقا پیاده می شوم.

 

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧

← صفحه بعد صفحه قبل →