قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

قضاوت یا قساوت

امروز روز قضاوت نیست. می خواهم محکومش کنم. هزار بار شروع کردم به محکوم کردنش، اما به جایی نرسیدم. می توانم بگویم در این لحظه بیشتر از هر کسی اذیتم کرده است اما همین که شروع می کنم به نوشتنش به بن بست می رسم. یعنی محکوم است چون من دوستش ندارم؟ چون به من حسادت می کند؟ چون چیزی پیدا کرده ام که او پیدایش نکرد؟ محکوم است چون سرم را به درد می آورد؟ محکوم است چون مشکلی ندارد فقط دلش آنچه را می خواهد که من دارم؟ اصلا من دارمش؟
کسی را که می خواهم محکوم کنم دلم را به درد آورده است. هر بار دلم را به در می آورد. چطور محکومش کنم وقتی نمی توانم جرمش را بنویسم؟ شاید یقه فرد اشتباهی را گرفته ام! شاید احساساتم را دخیل کرده ام! شاید هم محکومی وجود ندارد و توهم بوده است همه چیز. آدم دلش درد می آید نتواند کسی را محکوم کند ولی مجبور باشد او را محکوم کند تا دلیلی بر نفرتش پیدا کند.
امروز روز قضاوت نیست. شاید فردا قضاوتش کردم.

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢
تگ ها :