قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

احساس برتری (یا در راستای خالی شدن)

احساس شکست نیست. خجالت هم نیست. یک جور خیت شدن است. نگاه خوشحال و سرشار از رضایتی که "بله. بالاخره یکی از ما شدی". یکی از آن ها شدم. به همین سادگی. حتی فکر کردن بهش، اسیدهای معده ام را همین جوری یکهو زیاد می کند. بعد ته دلم خالی می شود. بعد غده هایی که اشکدونی هستند شروع به ترکیدن می کنند. خیلی آروم و بی صدا گوشه چشم رو خیس می کنند. خوب شد که خط چشم نکشیده بودم. چه خط چشمی کشیده بودم. با رژ صورتی و روسری سبز. شاید رنگ روسری ام با مانتو ام ست نبود، اما اون طوری که او می گفت نامتناسب نبودند. خودم که دوست داشتم ترکیبشان را. مردم هم دوست داشتند. از چند برابر شدن تیکه هایی که در خیابان می شنیدم معلوم بود که خوب شده بود. اما مگر فرقی دارد؟ مگر به لباس است. معلوم است که نه. چیزی با چیزی فرق ندارد. من هم دیگر با آنها فرقی ندارم. ای بابا! باز هم اسید مزاحم و باز نمناکی گوشه چشم و باز نفس عمیق. امروز معده ام به نظرم به اندازه یک ماه اسید ترشح کرد. تحمل احساس معمولی شدن را ندارم. باید عادت کنم اما می دانم طول می کشد. من دوست داشتم الهه ای بودم که همه تحسینم کنند. کسی به پایم نرسد. تک باشم. بدرخشم. بچه که بودم رویایم زیبا بودن بود و تحسین شدن. با موهای مشکی بلند که در هنگام رقص آواز می خوانم. همه برایم خوشحالند و تحسینم می کنند. چیزی که الان می خواهم باشم کمی تراشیده شده همین رویا است.

می توانستم نگاهش نکنم. اما چند ثانیه نگاهش کردم. می خواستم ببینمش. آن سرخوشی اش را به یاد بسپارم. بالاخره اتفاقی که منتظرش بود افتاده بود. جادویی که من وردش را بلد بودم شکست و او خوشحال از پیروزی با نگاهش می گفت که می دانستم این صحنه را خواهم دید. مدت ها منتظر این لحظه بود و این نگاه. مهم نبود آنچه فکر می کرد درست بود یا نه، حتی مهم نبود که نمی داند من می دانم چرا چشمانش برق می زند و حتی مهم نبود که بعدش چه فکرهایی خواهد کرد. شادی اش واقعی بود. از ته دلش خوشحال بود. حتی زیبا شده بود. شعفی که زیبایش کرده بود. گونه هایش قرمز شده بود. او هم می توانست با من روبرو نشود. اما نه. نمی توانست جور دیگری این پیروزی را جشن بگیرد. انگار حریف قدری را زمین زده باشد. زمین خورده ای که در آن لحظه فقط به ابهت او نگاه می کرد و جشن او را تحسین می کرد. خودم را جایش گذاشتم. من جای او نیستم. فرق من با آنها همین بود. همان فرقی که دیگر نیست. فرقی که پاک شد. مثل او شده ام و خودم را دوست ندارم. از خودم متنفر هستم. چون از او متنفر هستم. متنفرم که به او نگاه کردم. متنفرم که تظاهر کردم که شبیه او نشده ام تا ناراحت نشوم. متنفرم که فحشی نثارش نکردم. متنفرم که حتی اخم نکردم. متنفرم که احساسم را خوردم. و در انتها لبخند زدم. متنفرم که خداحافظی کردم. تمام ماجرا در کمتر از سی ثانیه رخ داد. تنفر تنفر. من می دانم چه گونه متنفر باشم. آنقدر متنفر که زمین و زمان رنگ تنفر بگیرند. تنفری که بزرگ می شود، قربانی می گیرد و بعد پشیمان می شود. بعد خورد می شود. بعد دفن می شود. اما اینبار از همان اول دفن شد. زود تر از آنچه باید دفن شد. از خودم متنفرم که دفنش کردم.

می شد کاملا فهمید در آن لحظه چه فکری می کند. می خواستم جواب تمام فکرش را یک جا می دادم. اما من نباید جوابی بدهم. مسئله من نیستم. من یک مزاحم بودم. مزاحمی که با بر هم زدن قاعده بازی، اعصابش را به هم زده بود. توانست این فضا را در هم بریزد. فضایی که با حضور من به بازی سایه غریبی می داد. در عمق نگاهش که دقت می کردم اعتراضی جنون آمیز به خودم را می دیدم. اما او زود نگاهش را می دزدید و با یک خنده کوتاه سطحی ماجرا را فراموش شده جا می زد. همیشه همین طوری می خندید. یک خنده دخترانه هلهلکی. فکر نمی کنم تا حالا از ته دل خندیده باشد. خنده هایش مصنوعی به نظر می رسند. این بار من زود نگاهم را دزدیدم و او بود که می خواست نگاه من را ادامه دهد.

روبه روی آینه ایستاده بودم. خودم را نمی دیدم. کسی داخل آینه نبود. فقط می خواستم فرار کنم. اما دیگر نگاه هایمان به هم گره خورده بود و فرار معنا نداشت. در واقع فرقی نمی کرد. با این وجود باز هم می خواستم فرار کنم. نمی دانم چه احساسی داشتم. در واقع تا حالا در این موقعیت نبوده ام و نمی دانستم که چه باید بکنم. احساسم را دوست نداشتم. برای خلاصی از آن باید می دویدم. او نمی دانست من می دانم. ولی من که می دانستم خودم می دانم. فقط سعی کردم دور شوم. راحت ترین راهی که به نظرم رسید همین بود. همیشه ساده ترین راه بهترین راه نیست اما حداقل شدنی است. می خواستم تمام شود. آنگاه به اندازه کافی که دور شدم، احساس شکست کنم. احساس ناتوانی و تنهایی. احساس کنم سربازی هستم که اسیر یکی مثل خودش شده اما در لباسی با رنگی مزخرف و بویی ارزان. می خواستم متنفر باشم. بهش فکر کنم و بارها در ذهنم مجازاتش کنم. به التماسش بکشانم و آرام شوم. و او هم شادمان به من فکر کند که چه قدر راحت توانست به زیر بکشاندم. بعد با خودش بگوید کاش می شد به او ماجرا را بگویم و قیافه اش را در آن لحظه نگاه کنم و یک عمر در خاطره ام به او بخندم. سپس در ذهنش شروع کند به تصور چهره تحقیر شده من که همین جوری کوچک می شود تا محو شود. شاید هم فکر کند به اینکه من چه خوش خیالی بودم و با یک پوزخند واقعی و تکان کوچک سر، در حالی که نگاهش به دورها می رود، خوش خیالی من را کاملا محو کند. حتی امکان دارد چند بار این کار را تکرار کند و هر بار یکی از خنده های بلند یا شادمانی های من را به یاد آورد و به جای حسادتی که کرده بود، مانند یک حباب آب بترکاند. بعد نفس بلندی بکشد و با آن زیبایی باور نکردنیش به خودش ببالد و لبخندی فاتحانه بر لبش بگذارد و با خیالی آسوده و نفسی آرام اما بلند تکیه دهد. احساس برتری که من داشتم اکنون مال اوست.

 

پ.ن. عکس: Le témoin ~ The Witness  - 2002 – Crédit photo: © Gilbert Garcin

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۱
تگ ها :