قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

تکه‌ای از متن کتاب «قصر پرندگان غمگین»

قلندر سلانه سلانه جلو می‌رفت و با چراغ‌قوه‌اش همه‌ی پشت‌ها و پله‌ها را وارسی می‌کرد. سکوتی مرگ‌آور بر زیرزمین چنگ انداخته بود. یکهو توی یکی از اتاق‌ها، در لابه‌لای ده‌ها جنازه‌ی سوخته، سوسن را دید که مانند مرده‌ها ولو شده بود... گوش خواباند و خس‌خس آهسته نفسش را شنید. قلندر با ترس و لرز، نور چراغ‌قوه را به سمت سوسن گرفت و با صدای خفه‌ای گفت:‌«خدای من! سوسن خانم! تموم این شهر دنبال شما می‌گرده... اینجا چکار می‌کنین؟ چکار می‌کنین؟»

او بدون آنکه از جایش برخیزد، با همان صدای ضغیف... با همان صدایی که در لحظه‌های عادی زندگی‌اش با آن سخن می‌گفت، گفت: «به مرده‌ها گوش می‌دم... مرده‌ها رو بو می‌کنم... بوشون می‌کنم قلندر آقا!»

قلندر با لحن آشفته‌ای گفت: «مطمئن بودم اینجا پیدات می‌کنم... مطمئن بودم می‌خوای مرده‌ها رو بو کنی... ولی بد موقعی رو انتخاب کردی... الان چه احساسی داری؟»

سوسن بالا تنه‌اش را راست کرد و آهسته گفت: «هیچ احساسی ندارم قلندر آقا! هیچ چیز خاصی رو احساس نکردم... بوشون مثل بوی مردم این شهره... مثل بوی من و شما.»

.

.

.

قلندر دست او را گرفت و بلند کرد. احساس کرد که سوسن بوی مرده‌ها را می‌دهد. سوسن هم نگاهی به سایه درشت قلندر انداخت و احساس کرد که او نیز بوی مرده‌ها را می‌دهد.

 

رمان قصر پرندگان غمگین (صفحه195-196)

نویسنده «بختیار علی» - مترجم «رضا کریم مجاور» - نشر افراز

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤