قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

خستگی

امشب مسافر هستم. لحظه‌شماری می‌کنم برای فردا صبح. پدر دم اتوبوس آمده دنبالم. شش یا هفت صبح. مادر در خانه منتظر است. بیدار شده چایی گذاشته و به شدت بغلم می‌کند. دیروز زنگ زدم به داداشم که من دارم می‌رم خانه. خیلی وقته ندیدمش. دیشب فهمیدم قبل از من رسیده. می‌رسم حتما خوابه. بیدارش می‌کنم، اذیتش می‌کنم. سر صبحانه پدر دوباره میبوسدم. آخه دلش برایم تنگ شده. آخه دلم برایشان تنگ شده. بعد یک خواب راحت صبحگاهی لای پتو لحاف‌های قدیمی با بوی خانه و سه روز استراحت کامل با قربان صدقه‌های مادر، با «کچی‌خوم‌»های پدر. بدون تهران. بدون دود. بدون دغدغه. بدون کار. بدون پول. بدون فکر، بدون سرگیجه، بدون قرص مسکن. امشب در اتوبوس، در تاریکی جاده خوابم خواهد برد و صبح که بیدار می‌شوم هیچ از این‌ها در مغزم باقی نمانده. سه روز به زبان کوردی مغزم را ول خواهم کرد. کلی تخته بازی خواهم کرد. اولش همه‌ش می‌بازم. بعد راه میافتم و می‌برم. پدر به من تقلب خواهد رساند، داداش حرص خواهد خورد. مادر به زور میوه خواهد داد. طعم موز و خیار و پرتقال قاطی. سریال جِم خواهم دید. جدول حل خواهم کرد. ماشینم را خواهم دید. رانندگی خواهم کرد با کل‌کل‌های زیاد و خنده‌های فراوان. غذای مامان‌پز خواهم خورد با سبزی خوردن و دوغ بدون گاز و چای کمرنگ. چاق‌تر خواهم شد. دوست داشته خواهم شد.

خلاصه خستگی در خواهم کرد حسابی.

 

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٠
تگ ها : خانه