قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

عطر برنج، بوی قهوه

هوای آلبالوپلو کرده‌ام. طعم شیرین و ترش مربای آلبالو که زیر دندان با مزه برنج قاتی می‌شود. یک مزه ترش و شیرین که تکلیفش با خودش معلوم نیست و لای عطر برنج گم می‌شود. اما همچنان وسوسه‌کننده است و مجبورت می‌کند ادامه دهی. مثل لذت شروع یک رابطه و مزه کردن لحظه‌های نامعلوم اما پر از خواستن می‌ماند.

شب اسبابکشی جوجه‌ی کفتری که در پاسیو لانه کرده بود به دنیا آمد. کرک داشت و خاکستری بود. سبا خسته بود و من آشفته. همیشه اسبابکشی آزارم میدهد. خسته‌ام می‌کند و تا یک هفته بعد زندگی‌ام را به هم می‌ریزد. هفته بعد اما همه چیز روبراه شد، جز لامپ اتاقم که نور کمی دارد و خوابم می‌گیرد.

باید راه بروم. دوست دارم در یک هوای خنک، شب، پیاده در خیابان راه بروم و چراغ‌های کنار خیابان را یکی یکی رد کنم. ماه رمضان پارسال بسیار در خیابان راه رفتم. از سینما آزادی تا خانه، از خانه تا سینما. لذت شبِ زنده و بیدار در تهران، و دیدن آدم‌هایی که در خیابان، زیر خنکای شب تابستانی راه می‌روند و چراغ‌ها را یکی یکی رد می‌کنند.

دو ماهی میشود که مجبور نیستم استرس زود بیدار شدن داشته باشم. حتی چند روزیست که صبح با روی خوش از خواب بیدار می‌شوم، هر چند چشمانم هنوز از خواب پف دارد، اما با حوصله و سر صبر به خودم میرسم و با لبخند روزم را آغاز میکنم. صبح‌های دیروقتی که حالا بهترین اوقات روزم شده‌اند، فقط قهوه کم دارند. میخواهم از چهارراه استانبول قهوه بخرم. طعم قهوه‌هایش را هنوز به خاطر دارم.

جمعه می‌روم هانی، آلبالوپلو می‌خورم.

 

عكس از ون‌گوک +

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٥
تگ ها : خانه

خستگی

امشب مسافر هستم. لحظه‌شماری می‌کنم برای فردا صبح. پدر دم اتوبوس آمده دنبالم. شش یا هفت صبح. مادر در خانه منتظر است. بیدار شده چایی گذاشته و به شدت بغلم می‌کند. دیروز زنگ زدم به داداشم که من دارم می‌رم خانه. خیلی وقته ندیدمش. دیشب فهمیدم قبل از من رسیده. می‌رسم حتما خوابه. بیدارش می‌کنم، اذیتش می‌کنم. سر صبحانه پدر دوباره میبوسدم. آخه دلش برایم تنگ شده. آخه دلم برایشان تنگ شده. بعد یک خواب راحت صبحگاهی لای پتو لحاف‌های قدیمی با بوی خانه و سه روز استراحت کامل با قربان صدقه‌های مادر، با «کچی‌خوم‌»های پدر. بدون تهران. بدون دود. بدون دغدغه. بدون کار. بدون پول. بدون فکر، بدون سرگیجه، بدون قرص مسکن. امشب در اتوبوس، در تاریکی جاده خوابم خواهد برد و صبح که بیدار می‌شوم هیچ از این‌ها در مغزم باقی نمانده. سه روز به زبان کوردی مغزم را ول خواهم کرد. کلی تخته بازی خواهم کرد. اولش همه‌ش می‌بازم. بعد راه میافتم و می‌برم. پدر به من تقلب خواهد رساند، داداش حرص خواهد خورد. مادر به زور میوه خواهد داد. طعم موز و خیار و پرتقال قاطی. سریال جِم خواهم دید. جدول حل خواهم کرد. ماشینم را خواهم دید. رانندگی خواهم کرد با کل‌کل‌های زیاد و خنده‌های فراوان. غذای مامان‌پز خواهم خورد با سبزی خوردن و دوغ بدون گاز و چای کمرنگ. چاق‌تر خواهم شد. دوست داشته خواهم شد.

خلاصه خستگی در خواهم کرد حسابی.

 

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٠
تگ ها : خانه

خانه

آدم باید یک جایی داشته باشد که مال خودش است. جایی به اسم خانه. خانه آدم باید بوی خود آدم را بدهد. خانه آدم باید آنجایی باشد که وقتی خسته است آنجا تنها جایی باشد که خستگی اش در می رود. خانه آدم باید پر از رنگ باشد. پر از گل. پر از نقاشی. از آن نقاشی هایی که از نزدیک معلوم نیستند اما از دور منظره زیبای دارند. خانه آدم باید پنجره ای داشته باشد که عصر جمعه آفتاب از آنجا بزند روی دسته مبل و غبارهای سرگردان در هوا را تماشا کند. خانه آدم باید راحتی داشته باشد که هروقت دوست داشته باشد بتواند لم بدهد و آنجا راحت ترین جای دنیا باشد. خانه آدم باید کوچک باشد، دنج باشد، شبهایش تاریک باشد با نور ملایم زرد. خانه آدم باید درخت پیچک داشته باشد که از آجرهایش بالا رفته اند. خانه آدم باید مال خودش باشد. ساکت باشد. چیدمانش طوری باشد که هر کسی ببیند یاد آدم بیافتد. آدم ها بیایند و بروند اما خانه همانجا باشد و آدم در آن باشد.

آدمی که خانه نداشته باشد سرگردان است. یک چیزی در زندگی اش کم است که خودش نمی داند. آدم بی خانه دلش همیشه چیزی می خواهد که نیست. آدم بی خانه دنبال چیزی می گردد که خودش را آنجا خالی کند. انگار همیشه بغض دارد. انگار چیزی کم دارد. آدم بدون خانه زیاد مسکن می خورد. آدم بی خانه اعصاب ندارد. آدم بی خانه دلش همیشه گرفته است. آدم بی خانه، گل ندارد. گلدان ندارد. آسمان پشت پنجره ندارد. آدم بی خانه دسته کلید خودش را ندارد. آدم بی خانه حتی چای ندارد که برای خودش بریزد. آدم بی خانه جایی ندارد. آدم بی خانه آویزان است. آدم بی خانه گم است. آدم بی خانه وقتی دلش می گیرد جایی ندارد بازش کند بریزد بیرون و شکسته هایش را جمع کند. آدم بی خانه سردش می شود. آدم بی خانه تنهاست. آدم بی خانه انگار دل ندارد.

عکس از اینجا
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
تگ ها : خانه