قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

داستان کوتاه ۴ - تاکسی

 

:«من جزیی از ماشینم هستم. شاید هم ماشینم جزیی از من باشد، جزیی مثل پا، تمام روز با آن راه می‌روم. یا مثل دست، نمی‌دانم چرا دست. شاید هم مثل بدن من است و من مثل مغزش می‌مانم. همین طور باید باشد.»
خم شدم به سمت جلو تا نیم‌رخ‌اش را ببینم. تکیده و تار. فهمید نگاهش کردم ولی به روی خودش نیاورد.
:«شما چی؟ رانندگی می‌کنید؟»
:«نه هنوز. اما دارم گواهینامه می‌گیرم»
:«یک مسافر داشتم وقتی برایش گفتم من عاشق ماشینم هستم دلش به حالم سوخت. گفت آدم چه‌قدر بدبخت باشد که عاشق ماشین باشد. اما من ماشینم را دوست دارم و نمی‌خواهم از آن جدا شوم. هرچه هم مسخره باشد. نه هر ماشینی ها! همین ماشین خودم را می‌گویم. مثل عضوی از خودم دوستش دارم و با آن زندگی می‌کنم. آخر دوستش نداشته باشم چه‌طور می‌توانستم ساعت‌ها در روز را در آن سپری کنم.»
هوا تاریک بود و اتوبان خلوت. چراغ‌های کنار اتوبان گه‌گاه می‌خورد روی بدنه ماشین و روشن می‌شد. فکر کردم چه جالب. می‌تواند عضوی از ماشینش باشد یا برعکس. زمین کمی خیس بود  و آهسته از سمت راست اتوبان حرکت می‌کردیم.
:«مسافر هم این‌قدر پررو. مگر من از شما می‌پرسم چه کسی را دوست دارید یا نه. و اگر شما گفتید، آنوقت بگویم مزخرف است. فکر نمی‌کند ممکن است من خوشم نیاید. تازه سعی می‌کرد نظر من را عوض کند. مال دنیا؟ این ماشین قدیمی درب و داغون که مثل خودم پیر شده شد مال دنیا آن‌وقت آن النگوهای ردیف پشت سر هم شما مال دنیا نیست. می‌گفت به مال دنیا نباید دل بست. شما النگو داری؟»
:«نه» نگاهی به دستم کردم.« یک دستبند دارم که مادرم بهم داده»
:«باز دستبند را می‌شود باز کرد. بازش می‌کنید اصلا؟»
:«نه. همیشه دستم است.»
:«ببینید. شما هم چیزی دارید که جزوی از خودتان شده است. این دستبند جزوی از شما نشده؟ اگر نشده بود چه‌طور تمام اوقات دستتان بود. آن وقت زشت نیست من به شما بگویم دل به مال دنیا بسته‌ای؟ باید همین را بهش می‌گفتم.»
دوباره به دستبندم نگاه کردم.
:«زن‌ها فقط حرف می‌زنند. حرف حرف حرف. این‌قدر حرف می‌زنند که سر آدم درد می‌گیرد. البته منظورم به شما نیست. شما جای دختر خودم هستی. ولی زن‌ها حرف که می‌زنند به این فکر نمی‌کنند چه می‌گویند فقط حرف می‌زنند تا بالاخره آدم را ناراحت کنند. این‌قدر حرف آخرش دعوا به بار می‌اورد دیگر. هر جا حرف زیاد باشد بالاخره یکی یک چیزی می‌گوید و به آن یکی برمی‌خورد. بالاخره یک‌جایی آدم طاقتش طاق می‌شود زنش را طلاق می‌دهد. آن‌وقت بچه‌هایش ترکش می‌کنند. این هم شد دلیل آخر. فقط خیلی حرف می‌زد. من نمی‌توانستم دیگر گوش دهم. نه اینکه نخواهم. خیلی دلم می‌خواست اما نمی‌توانستم.»
برای چندمین بار داشبورد را باز کرد و داشت می‌بست که بسته سیگار را دیدم. گفتم «اگر می‌خواهید سیگار بکشید بکشید». هیچ نگفت و هیچ کار هم نکرد. شاید اصلا نشنید.
:«شما دستبندت را دوست داری؟ حتما دوست داری که می‌اندازی. ولی آیا آن‌طور هست که نخواهی از او جدا شوی؟ ببخشید این‌قدر سوال می‌پرسم دخترم»
:«نه خواهش می‌کنم. والا من دوستش دارم. خیلی دوستش دارم چون من را یاد مادرم می‌اندازد. خیلی به دستبندم فکر نمی‌کنم. بیشتر دلم برای مادرم تنگ می‌شود به یاد دست‌بند می‌افتم. نمی‌دانم حالا عضوی از من شده است یا نه»
:«میتوانی بیشتر توضیح بدهی دخترم. متوجه نشدم.»
:«عرض کردم من دستبندم را دوست دارم ولی هیچ وقت راجع به آن فکر نمی‌کنم. فقط وقتی دلتنگ مادرم شوم به دستبندم نگاه می‌کنم. در واقع مادرم را دوست دارم و به این دلیل دستبندم را دوست دارم. خود دستبند اهمیتی برایم ندارد. اگر نباشد هم ناراحت نمی‌شوم. اما همیشه و همه جا دستم است و به قول شما شاید جزوی از من شده است.»
:«پس شما هم به این فکر کردی می‌تواند جزوی از شما باشد»
:«بله. شما که گفتی فکر کردم که شاید جزوی از من شده است»
:«من هم ماشینم را دوست دارم اما نمی‌دانم برای چی. شما می‌گویی دستبندت را دوست داری چون مادرت را دوست داری. من دیوانه نیستم ها دخترم. من سرهنگ بودم سال‌ها. شعر هم نوشته‌ام. اما چند سالی است که از زنم جدا شده‌ام. و این ماشین همه زندگی من شده است. شاید زنم اگر بود همه فکر نمی‌کردند دیوانه شده‌ام.»
:«دور از جون، این چه حرفیه»
:«خیلی‌ها فکر می‌کنند من دیوانه شده‌ام. اما خودم می‌دانم دیوانه نیستم و می‌دانم ماشینم جزوی از خودم شده است. فقط یادم نمی‌آید چه‌طور این اتفاق افتاد. آن مسافر می‌گفت از دوری زنت است. نمی‌دانم. شاید اگر آن‌قدر حرف نمی‌زد»
:«حالا که دیگر گذشته». از جمله‌ام پشیمان شدم. ولی باید ادامه می‌دادم. منتظر ادامه‌اش بود. «می‌دانم خیلی سخت است. من هم کسی را از دست داده‌ام. اما رانندگی بلد نبودم تا مثل شما چیزی داشته باشم برای دوست داشتن. من هم یکهو به سرم افتاد رانندگی یاد بگیرم و رانندگی کنم. شاید دلیلش همین بوده» خنده کردم. پیرمرد هم خندید.
:«تو دختر خوبی هستی»
لبخند زدم
:«واقعا گفتی کسی را از دست داده‌ای یا فقط خواستی من را خوشحال کنی؟»
:«نه واقعا گفتم»
:«چه ماشینی می‌خواهی بخری؟»
:«پولم کم است. احتمالا پراید دست دو.»
:«خب وام بگیر»
:«همین پول کم هم از وام است»
:«خب اشکال ندارد. اولش می‌خواهی بزنی در و دیوار. پراید بهتر است.»
:«همه همین را می‌گویند ولی من پراید دوست ندارم. مجبور باشم می‌گیرم. ولی پژو دوست دارم. جی-ال-ایکس مثلا. البته»
ساکت شدم. از ساکت شدنم تعجب نکرد. می‌خواستم بگویم البته همه می‌گویند بزرگ است. نمی‌توانی جمعش کنی، تازه باید مدل قدیمی بگیری. ممکن است خرج بگذارد روی دستت. می‌خواستم بگویم همه می‌گویند دخترانه نیست، جای پارک هم پیدا نمی‌کنی. نگفتم. و تا آخر مسیر جز یک بار که پرسید کدام طرف بروم و جواب من که سمت راست، حرف دیگری زده نشد.
پی‌نوشت: عکس از خودم
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٠

داستان کوتاه ۳

 

 

سریال که می‌بینم هر بار به این نتیجه می‌رسم که چیزی در زندگی جاری در سریال‌ها است که همه چیز را راحت‌تر می‌کند. نه راحت‌تر نه، اتفاقا سخت‌تر اما بهتر می‌کند. یک رفتاری که یادگیری آن سخت است و شاید معدود اوقاتی می‌یابیم که به طور معمول چنین رفتاری را انجام می‌دهیم.


چند وقت پیش بود. به شدت اعصابم به هم ریخته بود. ماه رمضان بود و دلم قهوه می‌خواست و جایی نبود تا یک فنجان قهوه بخورم. سر درد فراوانی داشتم و دم پریود شدنم بود و تمام عصبانیتم زیر پوستم جمع بود تا بپرد بیرون سر کسی خالی کنم. می‌توانستم احساسش کنم. دیروزش دو تاپ از مغازه‌ای در فاطمی خریده بودم و فهمیده بودم هیچ کدام به تنم نمی‌خورد. به امید اینکه با عوض کردن آنها به سایز بزرگتر خودم را کمی خوشحال کنم، به سمت مغازه رفتم. پسر جوانی که پشت دخل بود، مثل دیروز که از او خرید کرده بودم، خوشحال نبود. سرش در گوشی‌اش بود و به صورت سربالایی جواب داد سایز بالاتر آن را ندارد و چیز دیگری انتخاب کنم. حرکت سریع و کوتاه دست‌ش به سمت رگال‌های لباس را خوب به یاد دارم که چه آشنا بود و باورم نمی‌شد. با حرکت سری که انگار حوصله مشتری را ندارد دوباره سر پایین انداخت و در گوشی‌اش گم شد. بله. همان صحنه‌ای که نباید دوباره می‌دیدم، آن هم بعد از یک روز کامل که کافئین به خونم نرسیده و چند ساعت بیشتر تا پریود شدنم نمانده. بقیه‌اش را می‌دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. از فروشنده خواستم پولم را پس دهد. حرفش را با لحن جدی‌تری تکرار کرد. من هم حرفم را تکرار کردم. همین‌جا اشتباه دوم را کرد و تهدید کرد که از مغازه بیرونم می‌کند. دیگر خودم نبودم. سروه داشت داخل مغازه داد و بیداد می‌کرد. داد و بیدادهایی که شاید مدت‌ها بود توی دلش مانده بود. سروه داشت داد می‌زد و تمام مغازه‌دارهای اطراف هم آمده بودند. پسری شبیه به همان مغازه‌دار که بعدا معلوم شد برادرش بود آمد جلو. سروه با او حتی دست به یقه شد. اگر فقط زورش می‌رسید میانجی‌ها را هل می‌داد و کتک‌کاری مفصلی می‌کرد. اما سروه می‌دانست که پیروز این دعوا نیست. هیچ وقت پیروز هیچ دعوایی نخواهد بود. سروه آدم دعوا نبود. می‌دانست گند زده است. می‌دانست کارش اشتباه است. اما آن لحظه و آن اشتباه را با جان و دل داشت ادامه می‌داد. یادم نیست کی از آن پاساژ بیرون آمدم یا پشت تلفن برای حجت چه توضیحی دادم. اما وقتی رسید و وقتی کنارش نشستم، تازه برگشتم و سروه شدم. گریه کردم. گفتم دعوا کردم در حالی که حق با من نبود. گفتم خیلی کار بدی کردم و گفتم نمی‌دانم چرا این‌طور شد. می‌دانستم. اما گفتم نمی‌دانم. حجت گفت کمی صبر می‌کنیم حالت بهتر شود و بعد می‌رویم معذرت‌خواهی می‌کنیم. صبر کردیم. پنجدقیقه شاید. و آن لحظه آن‌قدر از خودم خجالت می‌کشیدم که تاب روبرو شدن با مغازه‌دارها را نداشتم. شاید یکی از سخت‌ترین کارهای زندگی‌ام بود. چون خواسته و دانسته اشتباهی کردم. اما این مشکل خودم بود و باید با آن مواجه می‌شدم. خب چند دقیقه بیشتر طول نکشید. انگار با این کارم بار بزرگی از دوش خودم برداشته بودم.

 

حالا این مثال را چون جالب بود تعریف کردم. اما کم نیستند اوقاتی که فقط برای اینکه چشم‌پوشی از کاری که کرده‌ایم و عواقبش، آسانتر است، کار بهتر را انجام نمی‌دهیم. فقط چون تاب این احساس را نداریم. گردن گرفتن رفتارهای اشتباه و یک قدم حتی کوچک برای جبران حداقل کمی از آن. شاید این چشم‌پوشی ساده، زندگی کسی را برای یک عمر به هم بریزد، یا حتی اعصاب کسی را برای یک روز. و امکان دارد هزینه‌ای که آن شخص برای ترمیمش متحمل می‌شود، با اندکی توجه ده‌ها برابر کم شود. اما باز هم بیشتر مواقع به این معامله اعتقادی نداریم. حتی ممکن است به این نتیجه برسیم کارمان اشتباه بوده یا خیلی خوب نبوده، اما با هزار و یک جور بهانه که مثالا من که دیگه آن مغازه‌دار یا آن همسایه یا فلان دوست را نمی‌بینم، از زیر بار این مسیولیت طفره می‌رویم.

 

وجدانمان خیلی فراموش‌کارتر از فیلم‌ها و سریال‌ها است. نه اینکه یادمان نداده باشند، نه، بارها برایمان تکرار کرده اند. اما بیشتر مواقع خودشان فراموش می‌کرده‌اند اینگونه رفتار کنند. ما آنچه بزرگ‌ترها می‌گفتند را یادمان نماند، بلکه آنچه بزرگ‌ترها انجام دادند را یاد گرفتیم و شبیه آن‌ها شدیم. مثلا معلمی که اعصابش خورد می‌شود (از کار بدی که شاگردش انجام داده)، هیچ گاه وقتی حالش بهتر می‌شود به دلیل دادی که سر شاگرد زده از او عذر نمی‌خواهد. لابد فکر می‌کند بچه اشتباه کرده، و همین بهانه کافی‌ست تا از زیر بار معذرت‌خواهی در برود. آن وقت است که همیشه همه‌مان به خیال خودمان داریم درست زندگی می‌کنیم. وجدانمان هم بالاخره با یک بهانه راضی می‌شود.

حالا از این مثال‌ها می‌توان بسیار پیدا کرد. اما برای تکمیل کردن خاطره بگویم که وقتی با حجت دوباره وارد مغازه شدیم هر دو برادر بودند و یکی از آنها خیلی عصبانی بود، همان اولی که معلوم بود کلا امروز برای او هم روز خوبی نبوده و آخرین بدشانسی‌اش هم مشتری سروه نامی بود که رگال لباس‌هایش را به هم ریخته بود و حتی مقادیر نه چندان کمی از آنها را زمین ریخته بود. او عصبانی بود. اما خودش می دانست اولین فحش را او داده است. به همین دلیل زود کوتاه آمد. و خب همه چیز به خوبی تمام شد. البته اگر حجت نبود در آن لحظه شاید برنمی‌گشتم و به جای تمام کردن آن در چند دقیقه، می‌رفتم و روزها از اینکه چه آدم بدی هستم، غصه می‌خوردم. همه این ماجراها که تمام شد و غصه‌های خودم دوباره آمدند نشستند سر جایشان که وول خوردن توی فکرم و مسابقه بر سر آزار دادنم بود، فهمیدم که یکی از غصه‌هایم کمرنگ‌تر شده. بله. یک‌جایی کمرنگ‌تر شده بود.

 

پی‌نوشت: عکس از اینجا+

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢

داستان کوتاه٢ - انتقام

نادر از تاکسی پیاده شد و ساکش را روی دوش گذاشت. این دو سال چه قدر طول کشیده بود که نصف پولی که همراه داشت را کرایه تاکسی حساب کرد. از کنار تاکسی‌های زرد و سبز به سمت میدان حرکت کرد. صدای جوشکاری کارگرهای ساختمان در حال ساخت بلند شد، لحظه‌ای برگشت و به ساختمان خیره شد. ساکش را جابه جا کرد و دوباره راه افتاد. قدم‌هایش عجله‌ای ناخواسته داشتند. فریاد محسن را شنید که در صدای جوشکاری محو می‌شد. فریادی که کابوس شبهایش بود. به میدان که رسید ساکش را زمین گذاشت و به ساعت نگاهی انداخت. هوا خنک بود و قطره‌های باران در هوا معلق مانده بودند.

وانت آبی با شتاب جلویش ترمز زد. صادق از آن پیاده شد و با دستان باز برای در آعوش کشیدنش جلو آمد. به جز کاپشن نوی که تا حالا ندیده بود هیچ عوض نشده بود. لبخند تمام چهره‌اش را پر کرد و محکم بغلش کرد. «خیلی مردی اوستا. دلم برات یک ذره شده بود». نادر در حالی که به چشم‌های صادق خیره بود، فکر کرد چه قدر رفاقت در نگاهش واضح است. با صدایی بغض کرده جواب داد «خودت مردی رفیق» و دوباره اما اینبار کوتاه‌تر بغلش کرد.

تا صادق ترمز دستی را کشید، سیگارش را آتش زد و با بیرون دادن اولین دود احوال پرسی‌هایش شروع شد. از همه کس و همه چیز پرسید چون فکر می‌کرد در این دو سال باید همه عوض شده باشند اما تقریبا تمام جواب‌ها با «مثل دو سال پیش» یا «همان‌طور که بود» شروع می‌شد. در یک لحظه فکر کرد که فقط برای او که تنها بوده عین یک عمر گذشته. با صدای صادق از فکر درآمد: « تو تعریف کن. شنیده‌ام جای سر زدن به دوست و آشنا در همین دو روزی که بیرونی شاخ و شونه کشیدی؟ می‌خواهی سگ‌کشی راه بیاندازی؟ دلت برای زندان تنگ شده؟ فکر آن طفل معصوم را نمی‌کنی؟» جمله آخر را باکمی مکث گفت و انگار پشیمان شده باشد آهسته تمامش کرد. دست‌هایش را روی فرمان قفل کرده بود و هر از گاهی نگاهی به آینه سمت خودش می‌انداخت. نادر چیزی نگفت تا اینکه صادق به آرامی دوباره شروع کرد: «می دانم چه در دلت می گذرد رفیق. می‌دانم بلایی که سر او آمد چه قدر» جمله‌اش را تمام نکرده بود که نادر پرید وسط حرفش که «بلایی که سر او آمد؟ از تو دیگر بعید است داش صادق. این بلا را سر او آوردند. او را کشتند. به خدای همان طفل معصوم او را کشنتد. من را از زندان می‌ترسانی؟ از آن طفل معصوم حرف می‌زنی؟ اگر من از خون رفیقم بگذرم، فردا با چه رویی به بچه‌ام یاد بدهم غیرت داشته باشد. اگر من در حق رفیقم مردی نکنم چه طور او را مرد بزرگ کنم؟ چه‌طور پیش او سر بلند کنم؟» چشمش روی پسر بچه ماشین جلویی قفل شد. غصه‌ای که از وقتی چشمش به صادق افتاده بود از یادش رفته بود در چشمهایش حلقه شد.

نزدیک مفصد بودند که صادق انگار از فکر درآمده باشد نگاهی به نادر انداخت و گفت: «نادر خان، من خودم می‌دانم چه شده و که کرده. از مردانگی برای من حرف می‌زنی؟ من که می‌دانم کار همان قرمساغ بوده. اما مگر خط و نشان کشیدن هم شد مردانگی؟». موتور سواری با سرعت زیاد از کوچه بیرون آمد. صادق به سرعت ترمز گرفت. انگار منتظر این حرکت بوده باشد، بی‌درنگ شیشه را پایین کشید و داد و فریاد کرد. موتور سوار که رفت ادامه داد: «مگر نمی‌دانی آدم بکشی می‌کشندت» تن صدایش بالاتر رفته بود «تازه اگر دستت بهش برسد این کار من و تو نیست برادر من. او زرنگ بود، شانس آورد یا هرچه. تو باید به این آتش یسوزی؟ زبانم لال تو را هم بکشند راحت می‌شوی؟ همین را می‌خواهی؟ آن پدر سگ آدم دارد، فکر کردی الکی است؟». فرمانش را چرخاند و وارد کوچه باریکی شد. با لبخندادامه داد: «دلمان برایت تنگ شده بود اوستا. گفتم بیایی اینجا چند وقت، هم ببینمت، هم باهات صحبت کنم، این قدر هم قیافه‌ات را درهم نکن که نازنین منتظرت است. کلی این چند وفت دلتنگی پری خانوم را می‌کرد». ماشینش را پارک کرد و پیاده شدند. نادر خنکای باد را دوست داشت. از همه تهران همین یک کوچه‌اش را دوست داشت. در را که زد زیر لب به او گفت: «نازنین برایت نقشه کشیده که پری را آشتی دهی. همه‌اش این چند روز به فکرت بوده و حرف شماها را می‌زد. از وقتی درآمدی سراغش نرفتی؟ بچه‌ات راندیدی؟ باید حسابی بزرگ شده باشد» سپس نفس بلندی کشید و ادامه داد: «خدا بزرگ است رفیق. این قدر اخم و تخم نکن» و وارد شدند. نادر انگار از دست تمام عالم دلخور باشد احساس کرد نمی‌خواهد اینجا بماند. دلیلش را نمی‌دانست اما انگار همه را در مرگ رفیقش مقصر می‌دید. نگاهی به حیاط انداخت. عوض نشده بود. به دنبال تغییری سر می‌گرداند که صدای خوشامدید زن صادق بلند شد. نادر فکر کرد دو سال زیاد هم طول نکشیده است.

***

صادق با برادر پری قرار گذاشته بود تا پری را دعوت کنند تهران و نادر برای دیدنش به خانه آنها برود تا آشتی‌شان دهند. هنوز به خانه علی نرسیده بودند. نازنین داشت مثل همیشه حرف می‌زد و حرف‌هایش هر دو را ساکت کرده بود. نادر حرف‌ها را نمی‌شنید. داشت به پسرش فکر می‌کرد و اینکه دو سال او را ندیده است. در همین فکرها بود که شکی که گاهی سراغش می‌آمد، قلبش را فشرد. «آیا به ندیدن بچه‌اش می‌ارزید؟ به از هم پاشیدن زندگی‌اش چی؟» سوال‌هایی که آزارش می‌داد و چهره‌اش را درهم فرو می‌کرد همین‌طور بی‌جواب در سرش تکرار می‌شد. مغازه‌هایی را تماشا می‌کرد که پشت سر هم ردیف بودند و آدم‌هایی که کار داشتند و هر یک طرفی می‌رقتند. بوی ماهی فروشی دماغش را پر کرد. یاد دوست قدیمی‌اش افتاد از صادق پرسید «از مجید خبر داری؟ هنوز ماهی می‌فروشد؟» صادق جواب داد: ‌«اتفاقا ماه پیش مهمانشان بودیم. عالی است. سرش به زندگی گرم است. شزیک دارد الان. با هم جایی اجاره کرده‌اند تا ماهی‌هایشان را بفروشند. کارش گرفته حسابی».

در که باز شد، اول نازنین و بعد صادق وارد شدند و بعد نادر. پسرش سمت در دوید و در بغل پدر آرام شد. نادر او را بوسید، بو کرد و محکم فشار داد و با گفتن «مرد کوچک من» او را نگاه کرد. مرد کوچک نگاهش کرد، ابروهایش را بالا داد به طوری که تمام صورتش پر از ذوق بود و محکم فریاد زد «بابا» و باز در بغل پدر آرام گرفت. به نظرش آمد چه قدر شبیه خودم شده است. «بابا زندان بودی؟» خودش آن روز که داشت می‌رفت به پری گفته بود «مرد کوچکم بزرگ شده و نباید به او دروغ بگویی.» پری داخل بود و از پشت پنجره آن‌ها را می‌دید. از چهره‌اش معلوم نبود که عصبانی است یا دلتنگ. اشک‌های حلقه زده، از پشت شیشه پیدا بود. نادر نمی‌دانست چرا این دو سال یک بار هم به دیدنش در زندان نیامده بود و از طرفی هم چرا برخلاف تلاش‌های پدرش، طلاقش را نگرفته بود. آیا در آن لحظه تمام آن دو سال را می‌توانست فراموش کند؟ بغل کردن پسر چند دقیقه‌ای به طول انجامید تا اینکه علی با خنده گفت: «دایی جان به ما هم نوبت بده بابایت را بغل کنیم». نادر انگار که تمام غصه‌هایش به یکباره از صورت باریکش شسته شده بود، مغذرت‌خواهی کرد و علی را در آغوش کشید. گفت: «چطوری برادر» و لبخند زد. نادر سراغ پری را گرفت و با اشاره علی، مرد کوچکش را بغل کرد و به او گفت «سنگین شدی بابا» و به سمت در ورودی رفت.

پری تا او را دید، اشک‌هایش روی گونه ریخت و نادر او را در آغوش گرفت. سر او را روی سینه‌اش گرفت و دست‌هایش را  دورش حلقه کرد و چند ثانیه هر دو نفس نکشیدند. بویی که دیگر داشت فراموشش می‌شد تمام ریه‌اش را پر کرد. بالاخره گفت: «دو سال نیامدی» و پری جواب داد: «قسم خوردم اگر بری نمی‌آیم. یادت نیست؟».

***

نادر برای اولین بار بعد از زندان رفتنش، از زندان و آدم‌هایش حرف زد و از اینکه دوستی داشته است که به او خیلی کمک کرده و از اینکه خیلی سخت بوده و چه قدر دلش می‌گرفته گفت و بعد هم نگاهی به پری انداخت. موهایش روشن تر شده بود. پری لبخند زد و او سرش را پایین انداخت. صادق شروع کرد به تعریف کردن ماجرای ساختمان جدیدی که روی آن کار می‌کنند و اینکه هر روز که دیر می‌جنبند کلی ضرر می‌کنند و قیمت‌ها سر به فلک کشیده است. برای نادر مهم نبود. فکر کرد اگر با صادق دوست نمی‌شد، اگر محسن را راضی نکرده بود، اگر برای کار تهران نمی‌آمدند الان محسن زنده بود و اینجا بینشان نشسته بود. دلش گرفت و بلند شد و به سمت در رفت. گفت «می‌روم سیگاری بکشم». بعد از سیگارش داخل که می‌آمد شنید که نازنین می‌گوید: «می‌شنود علی آقا. الان وقت این حرف‌ها نیست». مکثی کرد و گوش داد. چیزی دستگیرش نشد. برگشت داخل و پری را صدا زد.

به حیاط آمدند. پری روی تخت کنار حوض نشست. انگار دنبال حرفی می‌گشت. نادر کنارش نشست و به چشم‌هایش خیره شد. در حالی که نگاهش بین چشم‌های پری در آمد و رفت بود گفت «چشم‌های رویایی من. هر شب خواب‌شان را می‌دیدم». پری گفت: «چرا نادر؟ چرا؟» نادر گفت: «چی چرا عزیزم؟» «چرا این کار را با من و بچه‌ات کردی؟» و بغضش ترکید. نادر اشک‌هایش را پاک کرد. خیلی به او نزدیک شده بود. همان قدری که در خواب‌هایش نزدیکش می‌شد و بعد از خواب می‌پرید. گفت: «فکر می‌کردم تو درک کنی. محسن دوست من بود. محسن بخشی از زندگی من بود. او را کشتند. می‌فهمی؟ کشتند؟» نمی‌خواست صدایش بالا برود. بر خودش مسلط شد و پرسید ‌«در مورد چه حرف می‌زدند که من نباید می‌شنیدم. از این مردک خبری شده؟» پری فقط نگاهش کرد. در نگاهش چیزی نبود، نه ملامت نه شادی. گفت ‌«خواهش می‌کنم پری. من تا این کار را به انجام نرسانم نمی‌توانم آرام بگیرم. نمی‌توانم به زندگی برگردم. راه دیگری ندارم. پری تو که می‌دانی وضعیتم چه طور است. پری به خاطر زندگی‌مان. من متوجه شدم صادق هم چیزهایی می‌داند که نمی‌گوید. از تو می‌پرسم. چه شده پری؟» پری دماغش را گرفت و گفت: «هنوز هم همان حرف‌ها. می‌دانم فقط منم که برایت مهم نیستم.» نادر لب‌هایش را به هم فشرد و چشم‌هایش را تنگ کرد و کمی ملتمسانه نگاهش کرد. پری ادامه داد «مجتبی را دیده‌اند که برگشته است. گویا جایی که بوده مریض می‌شود و کسی نبوده از او نگهدای کند، برگشته خانه مادرش.». نادر سرخ شد. دلش فرو ریخت. دنیا چرخید. پری با نگرانی گفت ‌«آرام باش نادر. خواهش می‌کنم». نادر لبخند زورکی تحویل زنش داد. و گفت «باید بروم. همین حالا. حلالم کن زن» و رفت.

***

هوا تاریک شده بود.عجله‌ای نداشت انگار. اطرافش را نگاه نمی‌کرد. سنگ فرش‌ها را می‌دید که دو تا یکی جایشان می‌گذاشت. دم در سفید بزرگی ایستاد. رفت آن طرف پیاده‌رو. خواست سیگاری آتش بزند که فهمید پاکتش خالی است. پاکت را مچاله کرد و پشت سرش پرت کرد. بالا سرش را نگاه کرد. روی دیوار روبرو سیم کشیده بودند. از پشت آن سیم‌ها ماه کامل و کوچک با ستاره‌ای آن قدر پررنگ که با وجود ماه داشت سوسو می‌کرد، او را به یاد زندان انداخت. با خودش فکر کرد روزهای زندان به جای دو هفته، انگار دو سال پیش بوده‌اند. به سمت در سفید رفت. که در باز شد. خودش بود. نادر ایستاد. داشت در را می‌بست که نادر سر تا پایش را نگاه کرد. به نظرش عوض شده بود. صدایش کرد:‌«مجتبی». مجتبی خوشکش زد. نادر نیشخندی زد. دستش را در هوا تکان داد انگار بخواهد چیزی بگوید و پشیمان شده باشد. سرش را تکان داد و به چشم هایش خیره شد و ادامه داد: «بر هرچی نامرده لعنت». مجتبی هنوز خشکش زده بود. نادر ادامه داد: ‌«دو سال منتظر بودم تا ببینمت نارفیق» این را آرام و پر از نفرت ادا کرد و با ضربه‌ای محکم مجتبی را هل داد. مجتبی تازه به خودش آمد و شروع کرد به من و من کردن. مشت اول را که خورد فهمید زورش نمی‌رسد. نادر دوباره خیز برداشت و یقه‌اش را گرفت. مجتبی فریاد زد «تو هم همان قدر مقصر بودی که من. تو را اگر جای من گیر انداخته بود، تو پرتش می‌کردی.» نادر یقه‌اش را محکم‌تر گرفت و به صورتش نزدیک شد. ترس را در صورت مجتبی دید و پرسید «کسی خانه است؟» با داد ادامه داد «گفتم کی خانه است؟». مجتبی با سر جواب داد کسی نیست.

وارد خانه شدند. نادر چنان فریاد می‌کشید و فحش می‌داد که صدای مجتبی محو می‌شد. با مشت و لگد به جانش افتاده بود و مجتبی فقط فرصت داشت فریاد بکشد «می خواست من را بکشد، قسم می‌خورم» نادر نمی‌شنید. آن قدر زد تا خسته شود. آخرین لگد را که زد چاقویش را درآورد. مجتبی ملتمسانه فریاد زد «می‌خواست من را بکشد. داشت خفه‌ام می‌کرد همه چیز سریع بود. به خدا قسم هنوز هم نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. قسم می‌خورم به جان تو اگر تو هم بودی همین اتفاق می‌افتاد» از درد به خودش می‌پیچید و با دست سرش را گرفته بود. نادر از پشت بازویش را دور گردن او انداخت و گفت «به جایش من خفه‌ات می‌کنم ناکس». مجتبی زجه‌زنان فریاد می‌زد که «خودت که می‌دانی. محسن دیوانه بود» «حداقل آدم‌کش نبود عوضی» این را زیر گوش مجتبی فریاد زده بود. «به جان خودم داشت خفه‌ام می‌کرد. اگر هلش نمی‌دادم الان من آن دنیا بودم. خودت شنیدی که مهندس شهادت داد. از شانس من افتاد روی آن تخته شکسته. باور کن نادر. راست می‌گم. به جان بچه‌ات» «جان خودت کثافت. مهندس را هم خریدی تا در بری. اما نمی‌دانی کسی از دست من در نرفته است.» «تقصیر تو هم بود نادر. اگر آن شوخی بی‌مزه را نمی‌کردی، اگر قضیه شیرین را لو نمی‌دادی؟» «آخرش که چه؟» «تو که می‌دانستی او دیوانه است. می خواست من را بکشد. قضیه ناموس بود نادر. او من را تهدید کرد و من هم...» «تو هم چه؟ کشتی‌اش؟» فریادش درد داشت و بغضش داشت می‌ترکید. مجتبی ادامه داد:‌»من هم گفتم دیروز خواهر کوجولویت مهمانم بوده. دروغ گفتم. خواستم بسوزد. نمی دانستم دیوانه می‌شود. فکر می‌کردم می‌داند دروغ می‌گویم. داشت خفه‌ام می‌کرد راست می‌گویم نادر به جان خودم». «تو که می‌دانستی به ناموس حساس است احمق. با ناموس مردم چه کار داری؟ فکر کردی مثل خودت بی‌غیرت است؟ نه. محسن مرد بود. محسن آن پرنده کوچکش را مثل غنچه، پاک بزرگ کرده بود. آمد تهران همه‌اش می‌ترسید شرمنده پدر و مانر خدابیامرزش شود، آن وقت بی‌غیرتی مثل تو...» داد می‌زد و مجتبی را رها کرده بود. دور اتاق می‌چرخید «به همین سادگی باید می‌مرد؟ باید می‌کشتیش. من که باورم نمی‌شود. دوسال پیش باید انتقامش را می‌گرفتم که نشد. اما این بار، این بار انتقامش را می‌گیرم. انتقامت را می‌گیرم محسن. قسم خورده‌ام که انتقامت را می‌گیرم» اشک در چشم هایش بود و فریاد از گلویش بیرون می‌زد. رو به مجتبی کرد و گفت«سرش را که در دست گرفتم هنوز جان داشت. برایش قسم خوردم که انتقامش را می‌گیرم.» چاقویش را کشید و به سرعت به سمت مجتبی خیز برداشت. تلاش مجتبی بی‌ثمر بود. چاقو را روی گلویش گذاشته بود. مجتبی چنان ترسیده بود انگار کاملا تسلیم شده است. بی‌حرکت در چنگش بود. هرم نفس‌هایش را روی دستش حس کرد. فکر کرد اگر ببُرد، دیگر نفس نخواهد کشید. یاد محسن افتاد و شیرین. یاد غریبی‌شان افتاد. دلش فشرده شد. یاد پسرش افتاد که چه قدر بزرگ شده بود. یاد پری افتاد با اشک‌های ریخته و نریخته این دو سال. باد پنجره را به هم زد و عرق سرد را روی شانه‌هایش احساس کرد. نتوانست ببُرد. رهایش کرد. رفت و در را محکم بست. صادق و علی نفس زنان رسیده بودند دم در. دنبال پاکت سیگارش گشت. نداشت. همان سنگ فرش‌ها را برگشت و دو تا یکی جایشان گذاشت.

 

پی‌نوشت. عکس دختری از آلمان غربی را نشان می‌دهد که از پشت شیشه پنجره آپارتمان‌شان که به صورت خشنی تصویر سیم‌های خاردار دیوار برلین را منعکس می‌کند، به بیرون خیره شده است. از اینجا+

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۱

داستان کوتاه۱

 

ماشین‌ها در ترافیک روان خیابان به سمت ولیعصر سرازیر بودند. داشت به موهای خودش فکر می‌کرد. کاش الان او می‌نشاندش کنار مبل. خودش روی مبل می‌نشست. بعد اول با دست راستش موهای روی شانه راست را جمع می‌کرد، آهسته و آرام با انگشتانش روی گردن ردی برجا می‌گذاشت و هنوز امتداد آن تمام نشده، دست چپ از آن طرف موها را جمع می‌کرد و پشت سرش همه را با یک دست می‌گرفت. و در این مدت او چشم‌هایش را بسته بود و به هیچ چیزی فکر نمی‌کرد.

هر روز از این‌جا می‌گذشت اما ولیعصر را این چنین شلوغ و این قدر نارنجی ندیده‌ بود. غروب جمعه‌ای که فقط تنها نبود بلکه تنها مانده بود. فکر کرد تنها بودن و تنها ماندن دو دنیای دورند. گاهی تنها است. نه کسی منتظرتش است و نه منتظر کسی نشسته‌. فقط تنها نشسته‌. اما گاهی نه تنها منتظر است، که انتظارش پر بی‌راه است.

آن‌وقت دلش می‌خواست می‌گفت موها را سه دسته کند و سه بار ببافد. او می‌گفت باشد، فقط می‌خواست این‌قدر تکان تکان نخورد. پس همین‌طور میخکوب می‌نشست و به تاریک شدن هوای جمعه زل می‌زد.
 
فکر کرد کاش لااقل باد می‌آمد. جمعه عصر به یکباره همه جا در اوج شلوغی انگار گرد مرگ پاشیده باشند، مرده بود. همان طور شلوغ اما انگار در مه غلیظی گرفتار بود و در سکون غمگینی می‌لرزید. ماشین‌ها می‌رفتند. همه ماشین‌ها فقط می‌رفتند. هیچ کدام نمی‌آمد. خیابان شلوغ غروب‌زده یک طرفه‌.

بعد که او یک طرف موهایش را بافت، می‌گفت می‌خواهد در آینه نگاه کند. او ولی می‌گفت صبر کن. اصرار می‌کرد اما او دیگر جوابی نمی‌داد. فقط موهای سمت چپ را جمع می‌کرد و سریع‌تر از دفعه قبل شروع به بافتن می‌کرد. دستش همین طور عقب می‌رفت موهایش کشیده می‌شدند و الکی آخ کوتاهی می‌گفت و او خم می‌شد و گردنش را ماچ می‌کرد.

همین طور می‌رفت و تعداد آدم ها زیاد می‌شد. نگاهی از آن بالا به خیابان انداخت و دیگر رنگ غروب هم نبود. آرام آرام همه جا تاریک شد و زل زد به خیابان مرده که دیگر نارنجی نبود. خاکستری شده بود. شبیه یک عکس سیاه و سفید قدیمی شلوغ و یکطرفه. دلش خواست عکس را پاره کند. اما دلش نیامد.

بعد نوبت آخرین دسته موها می‌رسید. سه تکه‌اش می‌کرد و از آن بالا وسط می‌بافت و پایین می‌آمد. آنوقت او فقط آرام و مطیع به نور چراغ برق خیره می‌شد که حالا حتما پررنگ‌تر شده بود و تنها نوری بود که از شیشه داخل می‌شد و اتاق را روشن می‌کرد. و البته به صدای ماشین‌ها گوش می‌داد و بوق‌های ممتد موتورسوارها.
 
 
 
پی‌نوشت.
عکس از «دیوید برنت» که در ۱۰ دیماه ۵۷ گرفته شده است و در مجله تایمز چاپ شده است. عکس مربوط به خانه‌ای متعلق به ساواک است که آتش زده شده است. +
  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٦