قاضی تایب

آلبر کامو (سقوط):‌ در مسلک من (قاضی تایب) کسی را تبرک نمی کنند، کسی را مورد آمرزش قرار نمی دهند. فقط به سادگی جمع می بندند.

داستان کوتاه ۳

 

 

سریال که می‌بینم هر بار به این نتیجه می‌رسم که چیزی در زندگی جاری در سریال‌ها است که همه چیز را راحت‌تر می‌کند. نه راحت‌تر نه، اتفاقا سخت‌تر اما بهتر می‌کند. یک رفتاری که یادگیری آن سخت است و شاید معدود اوقاتی می‌یابیم که به طور معمول چنین رفتاری را انجام می‌دهیم.


چند وقت پیش بود. به شدت اعصابم به هم ریخته بود. ماه رمضان بود و دلم قهوه می‌خواست و جایی نبود تا یک فنجان قهوه بخورم. سر درد فراوانی داشتم و دم پریود شدنم بود و تمام عصبانیتم زیر پوستم جمع بود تا بپرد بیرون سر کسی خالی کنم. می‌توانستم احساسش کنم. دیروزش دو تاپ از مغازه‌ای در فاطمی خریده بودم و فهمیده بودم هیچ کدام به تنم نمی‌خورد. به امید اینکه با عوض کردن آنها به سایز بزرگتر خودم را کمی خوشحال کنم، به سمت مغازه رفتم. پسر جوانی که پشت دخل بود، مثل دیروز که از او خرید کرده بودم، خوشحال نبود. سرش در گوشی‌اش بود و به صورت سربالایی جواب داد سایز بالاتر آن را ندارد و چیز دیگری انتخاب کنم. حرکت سریع و کوتاه دست‌ش به سمت رگال‌های لباس را خوب به یاد دارم که چه آشنا بود و باورم نمی‌شد. با حرکت سری که انگار حوصله مشتری را ندارد دوباره سر پایین انداخت و در گوشی‌اش گم شد. بله. همان صحنه‌ای که نباید دوباره می‌دیدم، آن هم بعد از یک روز کامل که کافئین به خونم نرسیده و چند ساعت بیشتر تا پریود شدنم نمانده. بقیه‌اش را می‌دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. از فروشنده خواستم پولم را پس دهد. حرفش را با لحن جدی‌تری تکرار کرد. من هم حرفم را تکرار کردم. همین‌جا اشتباه دوم را کرد و تهدید کرد که از مغازه بیرونم می‌کند. دیگر خودم نبودم. سروه داشت داخل مغازه داد و بیداد می‌کرد. داد و بیدادهایی که شاید مدت‌ها بود توی دلش مانده بود. سروه داشت داد می‌زد و تمام مغازه‌دارهای اطراف هم آمده بودند. پسری شبیه به همان مغازه‌دار که بعدا معلوم شد برادرش بود آمد جلو. سروه با او حتی دست به یقه شد. اگر فقط زورش می‌رسید میانجی‌ها را هل می‌داد و کتک‌کاری مفصلی می‌کرد. اما سروه می‌دانست که پیروز این دعوا نیست. هیچ وقت پیروز هیچ دعوایی نخواهد بود. سروه آدم دعوا نبود. می‌دانست گند زده است. می‌دانست کارش اشتباه است. اما آن لحظه و آن اشتباه را با جان و دل داشت ادامه می‌داد. یادم نیست کی از آن پاساژ بیرون آمدم یا پشت تلفن برای حجت چه توضیحی دادم. اما وقتی رسید و وقتی کنارش نشستم، تازه برگشتم و سروه شدم. گریه کردم. گفتم دعوا کردم در حالی که حق با من نبود. گفتم خیلی کار بدی کردم و گفتم نمی‌دانم چرا این‌طور شد. می‌دانستم. اما گفتم نمی‌دانم. حجت گفت کمی صبر می‌کنیم حالت بهتر شود و بعد می‌رویم معذرت‌خواهی می‌کنیم. صبر کردیم. پنجدقیقه شاید. و آن لحظه آن‌قدر از خودم خجالت می‌کشیدم که تاب روبرو شدن با مغازه‌دارها را نداشتم. شاید یکی از سخت‌ترین کارهای زندگی‌ام بود. چون خواسته و دانسته اشتباهی کردم. اما این مشکل خودم بود و باید با آن مواجه می‌شدم. خب چند دقیقه بیشتر طول نکشید. انگار با این کارم بار بزرگی از دوش خودم برداشته بودم.

 

حالا این مثال را چون جالب بود تعریف کردم. اما کم نیستند اوقاتی که فقط برای اینکه چشم‌پوشی از کاری که کرده‌ایم و عواقبش، آسانتر است، کار بهتر را انجام نمی‌دهیم. فقط چون تاب این احساس را نداریم. گردن گرفتن رفتارهای اشتباه و یک قدم حتی کوچک برای جبران حداقل کمی از آن. شاید این چشم‌پوشی ساده، زندگی کسی را برای یک عمر به هم بریزد، یا حتی اعصاب کسی را برای یک روز. و امکان دارد هزینه‌ای که آن شخص برای ترمیمش متحمل می‌شود، با اندکی توجه ده‌ها برابر کم شود. اما باز هم بیشتر مواقع به این معامله اعتقادی نداریم. حتی ممکن است به این نتیجه برسیم کارمان اشتباه بوده یا خیلی خوب نبوده، اما با هزار و یک جور بهانه که مثالا من که دیگه آن مغازه‌دار یا آن همسایه یا فلان دوست را نمی‌بینم، از زیر بار این مسیولیت طفره می‌رویم.

 

وجدانمان خیلی فراموش‌کارتر از فیلم‌ها و سریال‌ها است. نه اینکه یادمان نداده باشند، نه، بارها برایمان تکرار کرده اند. اما بیشتر مواقع خودشان فراموش می‌کرده‌اند اینگونه رفتار کنند. ما آنچه بزرگ‌ترها می‌گفتند را یادمان نماند، بلکه آنچه بزرگ‌ترها انجام دادند را یاد گرفتیم و شبیه آن‌ها شدیم. مثلا معلمی که اعصابش خورد می‌شود (از کار بدی که شاگردش انجام داده)، هیچ گاه وقتی حالش بهتر می‌شود به دلیل دادی که سر شاگرد زده از او عذر نمی‌خواهد. لابد فکر می‌کند بچه اشتباه کرده، و همین بهانه کافی‌ست تا از زیر بار معذرت‌خواهی در برود. آن وقت است که همیشه همه‌مان به خیال خودمان داریم درست زندگی می‌کنیم. وجدانمان هم بالاخره با یک بهانه راضی می‌شود.

حالا از این مثال‌ها می‌توان بسیار پیدا کرد. اما برای تکمیل کردن خاطره بگویم که وقتی با حجت دوباره وارد مغازه شدیم هر دو برادر بودند و یکی از آنها خیلی عصبانی بود، همان اولی که معلوم بود کلا امروز برای او هم روز خوبی نبوده و آخرین بدشانسی‌اش هم مشتری سروه نامی بود که رگال لباس‌هایش را به هم ریخته بود و حتی مقادیر نه چندان کمی از آنها را زمین ریخته بود. او عصبانی بود. اما خودش می دانست اولین فحش را او داده است. به همین دلیل زود کوتاه آمد. و خب همه چیز به خوبی تمام شد. البته اگر حجت نبود در آن لحظه شاید برنمی‌گشتم و به جای تمام کردن آن در چند دقیقه، می‌رفتم و روزها از اینکه چه آدم بدی هستم، غصه می‌خوردم. همه این ماجراها که تمام شد و غصه‌های خودم دوباره آمدند نشستند سر جایشان که وول خوردن توی فکرم و مسابقه بر سر آزار دادنم بود، فهمیدم که یکی از غصه‌هایم کمرنگ‌تر شده. بله. یک‌جایی کمرنگ‌تر شده بود.

 

پی‌نوشت: عکس از اینجا+

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢

عادت می‌کنم

 

 

 

اشکالی ندارد، عادت می‌کنم. همان طور که به رنگ عسلی مبل‌ها عادت کرده بودم، همان طور که به لحظه‌های یک ساعته بعدازظهر عادت کرده بودم و به قهوه‌های دو نفره صبح، به جیب‌های پالتو زمستانی‌ام، به سنگینی دسته کلید، به بوی پیتزای پپرونی، به کش موهای بسته شده دور مچم، به کوبیدن پشت پنجره، به طعم اسمارتیز بعد از چایی، به دعواهای بعد از مونوپولی، به دل‌خوشی‌های کوچک دوست‌داشتنی و به بودنم عادت کرده بودم، به دل‌تنگی هم عادت می‌کنم. نگران نیستم. عادت می‌کنم.

 

عکس از +اینجا

  
نویسنده : سروه مام قادری ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥
تگ ها : دل‌تنگی ، عادت